مویت "بلند"
و
رویت "ماه"
...
خدا تو را یلدا آفریده!!!

من باشم و تو باشی و یک شب طولانی ....
 

سخت است
انگشت نمای شب بودن
وقتی با نبودنت، یلدا را
به تمام شب هــــای سال
تعمیم می دهی .. تا
حافظ به دستِ مجنونی باشم
در میانِ فال هایی که بگیر و نگیر دارند..

سخت است
انگشت نمای شب بودن
وقتی با نبودنت، یلدا را
به تمام شب هــــای سال
تعمیم می دهی .. تا
حافظ به دستِ مجنونی باشم
در میانِ فال هایی که بگیر و نگیر دارند..

شب ظلمانی یلدا
سیاهه تا صبح فردا
چه غم و غصه ای داریم؟
روشنه چراغش اینجا

ه سنت یلدا
برایت انار خواهم چید...
و تو به لبخندی
لحظه هایم را به بلندای
یلدا عاشقانه کن...

یلدا برای من
یعنی طولانی ترین بیخوابی ام...
یعنی طولانی ترین شب نبودنت...
 

حلق آویز ست
وسط حنجره ی خُفته ، بُغضی
تو که رفتی
ماند ،که ماند

آخرِ پاییز ست
ماند ، که ماند
خبری نیست که نیست
جُز ورق خوردن برگِ تقویم
چه بگویم ، چه بگویم
تیتر دلِ من
جه دُرشت وُ چه ریز ، تنهاییست

آخر پاییزست
نامش شب ش رویاییست
دَمی به زمان ، طولانیست
نیستی و باورش سَخت
لیک ، همه شبهایم ، اینگونه طولانیست ..

آخر پاییزست
تو که رفتی
خبری نیست ، که نیست
چیزی ماند ، که ماند
چه کسی مُردگی م زا باور کرد
می کُند
خواهد کَرد ....

طعم عشق تو
فقط طعم عشق تو ...

[ خسروشکیبایی ]
زمزمه ی سر انگشتان باد ، در خواب خوش گیسوانت ، زیباییه شاعرانه ایست ، که دلم را به بازی میگیرد ...
در چشم انداز هر کجای طبیعت تورا میبینم ...
در چشمه
در رود
در دریا
در گل
در درخت
در جنگل
در دره
در دشت
در کوه
تو تماییه عشقی در یک وجود و تمامیه ارزوهایی در یک لباس

مرا تنها گذاشته ای
انگار سهم من از توفقط سوختن است
باید بسوزم وتمام شوم
شب از نیمه گذشته
اما از تو خبری نشده
و من هنوز منتظرم تا چراغ خانه ام را روشن کنى
برگرد...

سفرهای تنهایی همیشه بهترند
کنارِ یک غریبه می‌‌نشینی
قهوه ات را می‌‌خوری
سرت را به پشتی‌ صندلی تکیه میدهی‌ تا وقت بگذرد
به مقصد که رسیدی
کیف و بارانی ات را بر میداری
به غریبه ی کنارت سری تکان می‌‌دهی‌
و می‌‌روی
همین که زخمِ آخرین آغوش را به تن‌ نمی‌کشی
همین که از دردِ خداحافظی به خود نمی‌‌پیچی‌
همین که تلخی‌ یک بغض را با خودت از شهری به شهری نمیبری
همین یعنی‌
سفرت سلامت

گیرم که یلدا هم بیاید.
شبی هم به درازا بکشد.
برفی هم ببارد.
سفره ای هم چیده شود.
اناری هم باشد....
و دیوان حافظی هم.
چه یلدایی؟
چه برفی؟
چه فالی؟
بی تو اینجا همه شب یلداست.
همه شب سرد است.
همه شب فال مرا می گیرد،
یاد آشفته تو

و من پاییز را دوست دارم
به خاطر خش خش برگ هایی که هنوز سال هاست
صدای رفتنت را در گوش من زمزمه می کنند

به خاطر همین نیمکت پاییزی ...
که هنوز بوی تو را می دهد
و من همین آخرین برگ پاییزی انتهای کوچه را
دوست دارم
درست همان برگی که لمس کرد موهایت را
هنگام جداییمان

ﮐﺎﺵ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ که می بندم
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ کنم
برگ ها نرفته باشند،
بعد از رفتن تو
دلم طاقت رفتن آخرین خاطره ات را ندارد ....

تمام آنچه که از زندگی می خواهم :
یک غروب پنجشنبه پاییزی ست با پنجره ای رو به درختها و کلاغها و هوای ملس و مرموز مهر با یک فنجان چای تازه دم و یک برش بزرگ از کیک خانگی مادرم با موسیقی دلبخواهی و خیالی که از بابت تو سخت راحت است !

تو میری و من فقط نگاهت می کنم ، تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم ، بی تو یک عمر

فرصت برای گریستن دارم ، اما برای دیدن تو همین یک لحظه باقیست ،

تا یلدایی دیگر انتظارت را خواهم کشید . . .

مدت هاست چهره ات را عاشقانه در ذهنم نقاشی میکنم...
هیس...
بین خودمان باشد...
بدجور سر کشیدن چشمانت گیر کرده بودم...

پاییز کم کم بار سفر خود را میبنده....
آدم است دیگر؛ گاهی دلش تنگ میشود، حتی برای برگ های رنگ و رو رفته و سوز سرد پاییز.
پاییز که تمام میشود ، سپیدی زمستان که از راه میرسد ؛ آدم گاهی دلش هوس شنیدن خش خش برگ های خشک نارنجی را میکند.
آدم است دیگر...
دلش برای همه چیز تنگ میشود، دلش میگیرد وقتی مییند مسافری بارش را بسته و قرار است تا یک سال دیگر پیدایش نشود، حتی اگر این چیز ، باد سرد پاییزی باشد

دیگر وقتی هوا سرد است

دستانم را در جیب نمیکنم

میترسم...

خاطره ای

ته جیبم

مانده باشد

که هنوز گرم است..

در لباست خداوند برایم کادو پیچت کرده است....

بگذار باز کنم این کادوی لعنتی را من روز تولدم از خدا تورو هدیه خواسته ام..

آدمخوار نیستم
.
.
.
امّا طعم تن تو را بسیار دوست دارم .

به كوري چشم تو هم كه باشد حالم خوب ِ خوب است

اصلا هم دلم برايت تنگ نشده ،

حتي به تو فكر هم نمي‌كنم...

باران هم تو را دیگر به ياد من نمي‌آورد

مثل همين حالا كه مي‌بارد ...

لابد حالا داري زير باران قدم مي‌زني ...

چترت را فراموش نكن ، لباس گرم را هم !

پاییز گذشت ...

یادت باشه جوابِ

تموم اون کوچه هایی که منتظر قدم زدن عاشقانه...

من و تو بودن و نرفتیم

رو خودت باید بدی

یادت باشه جوابِ

تموم اون برگ هایی که واسه قدم های من که نه

ولی جون دادند زیر پای تو باشند

رو خودت باید بدی

یادت باشه جوابِ

تموم اون قطره های بارون که بارید

اما تو خونه بودی یا زیر چتر

رو خودت باید بدی

اصلا جواب پاییزی رو که

حروم کردی

رو خودت باید بدی

من تمام پاییز رو قدم زدم

حتی لحظه ای که

زمستون به دلمون

شبیخون زد

همه جا سفید شد

رد پاهای تو

که نیامدی

در آن کوچه

موهای من

در

کوچه و پس کوچه ...

امروز پاییزیم
هوای دلم ابری است
هوای چشمانم بارانی است
وصدای خش خش خورد شدن غرورم ازدوربگوش میرسد
دراین هوای عاشقانه کسی هوس پیاده روی نکرده است ؟...

با هر نفس
به سمت تو پرواز می کنم
انگار
بادهای مخالف
موافقند

دستهایت را به من بسپار و ببین جمع دو تا سی و هفت درجه چیزی میشود سه هزار درجه بیشتر از هفتاد و چهار درجه ی این سانتیگرادهای بی احساس ...

تو می آیی
در "وا" می شود..
می روی؛
در "بسته" می شود..
میبینی؟
حتی در هم "وابسته" می شود...

یلدای من!
بی تو
شب‌های طولانی‌تری در پیش خواهد بود....

موهایت ، نفوذ ِ یلدا در میان انگشت های سر به کاغذ کشیده ام

چشم ها ، سیاه ِ زمستان ، دو کوله بار ِ کج / بی منت ِ منزلگاه

لب هایت / تبادل ِ آتش میان یک سرباز و سینه اش
...
بازوانت ، استبداد صغیر ِ یک ملکه بر خلوت پادشاه

و دامنت ، جزیره ای خالی از سکنه

در انتظار ِ گمشده ای

که خیال برگشت از سواحل خیسش را ندارد ................

.

.

.

حالا می خواهی بنفش بپوشی یا بادبان ها را دور تنت بپیچی

می خواهی تمام خورشید های باکره را خواب بمانی

یا شب را در سایه ی چشم هایت پنهان کنی

تحت هر حالتی و اتفاقی

من ... عابـــــــر ِ ..... حواس پرت ِ ........ انــــــــــدام ِ توام

می خوابم تا فراموش کنم رفته ای ولی صبح تنهایی بیدارم می کند

نبض چشمانت خواهد زد .....!!
وقتی باران می بارد،
دنبال دیوانه های این شهر بگرد...!
آنها خوب میدانند که دلشان سخت گرفته است....!!
و بی آنکه چتر آرزوهایشان را باز کنند،!...
عریان تر از همیشه ، به رسم دیوانگی
لباسهایشان را به تو تقدیم میکنند......!!
شاید من میان آنها بودم
و شال آرزوهایت را به گردنت انداختم .......!!!