نیامده ای!
ولی
...
کاش رفتنت را نبینم!!

فال‌مان هرچه باشد
باشد ...
حال‌مان را درياب !
خيال‌کن حافظ را گشوده‌ای و مي‌خواني :
« مژده اي دل که مسيحا نفسي مي‌آيد »
يا
« قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود »
چه فرق ؟
فال نخوانده‌ی ِ تــــو
منـــــم !

چه فرقی می کند من چند سر قلیان عوض کردم
برای قهوه چی ها مـــــرد خاطر خواه تر، بهتر

برو
از اينجا برو
فقط يک بار برگرد و نگاهم کن
کوتاه
اگر توانستی باز هم برو

بگذار بگویند عشقمان هوس آلود است تو بیا و شاعرانه مرا ببوس

میان خوابت
همه چیز برایم آرام است

باید دست رویاهای
قشنگ را بگیرم

و به آغوش تو بیاییم
چقدر وسوسه انگیز است
در خواب لب های تو

وقتی خوابی
شیطنتم تازه گل میکند

که گاهی دلم میخواهد
به لبانت هجوم آورم

ای کاش خوابت سنگین باشد
یا حداقل اینطور وانمود کنی 

تو را ببینم؛
می‌بوسم
نوازشت می‌کنم

برایِ تو خواب تعریف می‌کنم

تو را ببینم،
بغل می‌کنم
تمامِ رویاهایَ‌م را می‌بینم
وَ به تمامِ آرزوهایَ‌م
می‌رسم

تو را ببینم
خوب می‌شوم، آقا می‌شوم
به تو سلام می‌دهم
نماز می‌خوانم

وَ تو را شکر می‌کنم

تو را ببینم خیلی دوستت دارم
آخ!
تو را ببینم،
چه‌قدر کار دارم !

قبل از رفتن
کمی بنشین کنارم
موهایم را نوازش کن
بپرس روزِ خوبی بود یا نه ؟
بگذار برایت بگویم
چقدر کنارت خوبم
بعد پرده ها را بکش
پنجره ها را ببند
زیرِ کتری را کم کن
و شمع روشن کن

برایِ رفتن کمی دیر نیست ؟
شب را بمان

امروز به عشاق حسین، زهرا دهد مزد عزا

یک عده را درمان دهد، یک عده بخشش در جزا

یک عده را مشهد برد، یک عده را دیدار حج

باشد که مزد ما شود، تعجیل در امر فرج

حلول ماه ربیع الاول مبارک

ﻣﻦ ﭼﯿﺰ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﺍﺩﻡ ﺑﺎ ﺭﻓﺘﻨﺖ !
ﮐﻤﯽ ﺩﻟﻢ ﺷﮑﺴﺖ ، ﺷﺐ ﻫﺎ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ
ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﺵ ﺳﺮﺩﺭﺩ ﻫﺮﺷﺒﻢ ﺷﺪ .
ﯾﮑﻢ ﺍﺯ ﺁﺭﺍﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺮﻓﺘﻢ .
ﭼﯿﺰ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ !
ﺗﻮ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﺎﺧﺘﯽ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ !
ﺗﻮ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﺮﯾﻦ ﻗﻠﺐ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺑﺎﺧﺘﯽ !
ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﻣﻦ ، ﻋﺎﺷﻘﺖ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ . .

سالهاست
در کمدی پنهان شده ام
که لباس هایت را به صلیب کشیده
تا از تو
مسیحی فراموش نشده بسازد
یا مرا بدونِ هیچ معجزه ای به خاک بسپارد...

چگونه به تلخیِ این روند عادت کنم
وقتی هرروز باید
در آغوشِ کسانی بیدار شوم
که لباس هایشان
به شکل معجزه سایی به تو شبیه اند

بیا بازی کنیم ...
خودم را
به خواب زمستانی می زنم
تو بیا
با بوسه ای
بیدارم کن ......

تو بگو که بر می گردی ، من هزار سال عمر می کنم . . .

هوس یک بوسه ی فرانسوی
میان دیوانگی یه تانگوی مرگبار
پا برهنه رو سرامیک های سفید
هـــــی لـــــعــــنـــــتــــی ... !!!
من در لباس رقصم چشم براه توام..