شب بود و خلوت در دقایق دست و پا می زد
من بودم و ادراکِ نامیرایِ دلتنگی
...
ظلمت مدام...
از وحشتِ دوشینه می پرسید
نجوایِ دل رد می شد از دیواره ای سنگی
هر ارتعاشی پلکِ شب را
منبسط می کرد...
طرحِ سکوتی کهنه در ویرانۀ ما بود
چشمانِ خود را بسته بودم
تا بیاید صبح!
گو اینکه بی خوابی
چراغِ خانه ی ما بود!
ناگه در آغوشِ تو خود را آرزو کردم
نیلوفرین در انحنایِ شب خرامیدی!
یک قطره اشک
از آسمانِ دیده ام افتاد
چون پیچکی...
از خاکِ باران خورده روییدی!
محوِ تماشایِ تو مهتاب آمد و خندید
گل های خواب آلوده
در گلدان برقصیدند
عطرت به سختی...
در فضایِ خانه جاری شد
پروانگان شهدی گوارا جرعه نوشیدند!
همسطحِ هشیاری...
دگرگون می شد احوالم
رویایِ عریانِ تو اقیانوسِ ژرفی بود
توفنده آغوشت مرا در خود فرو می برد
هر بوسه ای...
تعبیرِ احساسِ شگرفی بود!
آن شب عطش
همواره ناهمرنگِ آتش بود
یکسر هراسِ رفتنت از لذتم می کاست!
پیشم بُدی... اما نه در رویا و بیداری
چشمم تو را می دید و
دنیایم تو را می خواست!
وقتی سحر دستِ تو را از من جدا می کرد
در سایه اش آرامشِ نو رسته
مدفون شد!
من ماندم و تنهاییِ متروکِ بی فردا
آسایشم با وحشتِ آینده همگون شد!
بعد از تو اینجا ساعتی دیگر نمی چرخد
گویی مرا در شهر تنهایی
ـ رها ـ کردند!
تنها نفس هایی که از کوچِ تو مخدوشند
آیینه هایِ خانه را بیهوده...
ـ هاـ کردند!