بیا لحظه ای جای مان را عوض کنیم !
من همه جا باشم ...
تو هیچ جا !!
 

تو بگو که بر می گردی ، من هزار سال عمر می کنم

پنهان شُدم
پُشت واژه های شعرهایم
از تَرس آمدنت
چشمهایت..
وای ... چشمهایت ..

بعضی حرف ها را فقط دست ها به هم میزنند …
فقط دستها…

مـن ..
دعــــا میکــــنم ..
تـــــو را داشــتـه بــــاشـم ..
تـــــو ..
دعــــا مــی کنـــی ..
دیگـــــر نبــــاشـــم !

بیـــــــــچــاره خـــدا !

شب بود و خلوت در دقایق دست و پا می زد
من بودم و ادراکِ نامیرایِ دلتنگی...
ظلمت مدام...
از وحشتِ دوشینه می پرسید
نجوایِ دل رد می شد از دیواره ای سنگی
هر ارتعاشی پلکِ شب را
منبسط می کرد...
طرحِ سکوتی کهنه در ویرانۀ ما بود
چشمانِ خود را بسته بودم
تا بیاید صبح!
گو اینکه بی خوابی
چراغِ خانه ی ما بود!
ناگه در آغوشِ تو خود را آرزو کردم
نیلوفرین در انحنایِ شب خرامیدی!
یک قطره اشک
از آسمانِ دیده ام افتاد
چون پیچکی...
از خاکِ باران خورده روییدی!
محوِ تماشایِ تو مهتاب آمد و خندید
گل های خواب آلوده
در گلدان برقصیدند
عطرت به سختی...
در فضایِ خانه جاری شد
پروانگان شهدی گوارا جرعه نوشیدند!
همسطحِ هشیاری...
دگرگون می شد احوالم
رویایِ عریانِ تو اقیانوسِ ژرفی بود
توفنده آغوشت مرا در خود فرو می برد
هر بوسه ای...
تعبیرِ احساسِ شگرفی بود!
آن شب عطش
همواره ناهمرنگِ آتش بود
یکسر هراسِ رفتنت از لذتم می کاست!
پیشم بُدی... اما نه در رویا و بیداری
چشمم تو را می دید و
دنیایم تو را می خواست!
وقتی سحر دستِ تو را از من جدا می کرد
در سایه اش آرامشِ نو رسته
مدفون شد!
من ماندم و تنهاییِ متروکِ بی فردا
آسایشم با وحشتِ آینده همگون شد!
بعد از تو اینجا ساعتی دیگر نمی چرخد
گویی مرا در شهر تنهایی
ـ رها ـ کردند!
تنها نفس هایی که از کوچِ تو مخدوشند
آیینه هایِ خانه را بیهوده...
ـ هاـ کردند!

سالهاست درب خانه من
از جنس شیشه شده
اگر دلتنگ من شدی
فقط با لهجه باران
در بزن !...

هر چقدر هم که تاریخ به ناممان اضافه شده باشد
باز
دوستت دارم
روبروی تو
جمله ایست...
که تنها بیست و چند سال سن دارد

من عادت هایِ عجیبی دارم
هر روز صبح...
باید عکس هایت را
مرور کنم
و بعد تلفن را بردارم و
به صدایِ بوقِ ممتدی
که می گوید فراموشت کنم
گوش بدهم

هر روز ظهر
باید عکس هایت را
مرور کنم
و بعد پرده را کنار بزنم و
به کوچه ای که میگوید
تو رفته ای
چشم بدوزم

هر روز عصر
باید عکس هایت را
مرور کنم
تا طاقتم طاق شود
تلفن را بر دارم و
به صدایِ زنی
که می گوید
خودت را خاموش کرده ای
فحش بدهم

من عادت هایِ عجیبی دارم
هر روز غروب
باید بمیرم

دیر هم که رسیدی
روسری ات را باز کن تا
حس شالیکاری را بگیرم که
کمر به برداشت موهایت بسته است..
...
دیر هم که رسیدی..
روسری ات را باز کن...
باور کن تمام خواب ها ارزش پریدن دارند..، وقتی
بوی شالیزار
اتاق را در عشق احاطه کرده است..

نیستی و کوچه های تنهایی ام را
هیچ شمعی روشن نمیکند
بی تو
هر شب شام غریبان است

در مدرسه ی کربلا کودکان به چشم خود دیدند که بابا دو بخش دارد :
l
بخشی در صحرا

بخشی بالای نیزه

اما این که عمو چند بخش دارد را فقط بابا می داند.

همانند برزخم
چیزی ما بین هست و نیست
تو که می توانی

تمام کن این نا تمام را.....

به جای دست,دست کردن
به جای پا جلوی پایم گرفتن
اگر
دل به دلم میدادی
حالا.....

براي با تو بودن
فقط مانده
تمام آينه ها را بشكنم
تا هرچه مي بينم
فقط تو باشي و
تو.....

باد می وزد
آخرین برگ از درخت بر زمین می افتد
گویی میل داغ بر چشمانم می کشند
وقتی می بینم
یک فصل دیگر تمام شدو
تو نیامدی......

کاش می شد نبودت را
چنان با قطره های پاییزی تقسیم کرد
که دیگر هر چه می بارد
هر چه باران می بارد
همه و همه
خلاصه شود...
در سکوتِ پلک های پشت پنجره !

“ تــــو بـــا مــــن بــــاش ”
مـــن دســــت هــــمه اتفــــاق هـــا را میگیــــرم کـــه نیفتــــند !

باید برای تو خوابی ببینم
خوابی پر از امتـــداد بال‌های پروانه‌ها
پروانه‌های آبی و سفیــــد
خوابی پر از ابریشــــم و نیلــوفر و سنجاقک
خوابی که هرچه هست
تعبیر خوبش را
سلیمان نبی در گوش بـــاد گفته باشد...

سخت بود
فراموش کردن کسی
که با او
همه‌چیز و همه‌کس را
فراموش می‌کردم...

سخت بود
فراموش کردن کسی
که با او
همه‌چیز و همه‌کس را
فراموش می‌کردم...

حالا که آمده‌ای
من هم پیر شده‌ام
هفت سال یا هفتاد سال
فرقی نمی‌کند
من از همه‌ی هفت‌های جمعه بیزارم...

حالا که آمده‌ای
خدا هم خوشحال است
دیگر وقتش را نمی‌گیرم
حالا که آمده‌ای
به همان سال‌ها برمی‌گردم . . .

خـــــیـالــت
مـــعـجـزه ای ست
هــر روز غــرقـش مــی شـوم
و نـــمــی مــیـرم

نفس هایم را
که از گیسوید
بدرقه کردم

به پایین ...
گوشواره ات
میرسانم
تا گونه ات را گرم
بوسه هایم کنم

وقتی گردنت
لبم را به س ی ن ه هایت می رساند
نفس بند می آید

شعر واژه هایش را گم میکند
و این شعر با ناتمامیش
شروع دیگریست.

پاييز است،
و من امسال را عاشقانه تر از همیشه خواهم زیست،
با دستانت،
زیر باران های پاییزی...

باید کسی را پیدا کنم
دوستم داشته باشد
آنقدر
که یکی از این شبهای لعنتی
آغوشش را برای من و یک دنیا خستگی بگشاید
هیچ نگوید...
هیچ نپرسد..

خدا را چه دیدی ؟
شاید یک روز
در کافه ای دنج و خلوت
این کلمه ها و نوشته ها صوت شدند
برای گوشهای تو
که روی صندلی رو به روی من نشسته ای
و برای یک بار هم که شده
چای تو سرد می شود
بس که خیره مانده ای به من

لبخندت
باغِ سیب است
بگذار شیطان فریبم دهد
بهشت من
همان سیب لبخند توست...

ﭼﻪ ﺍﺯﺩﺣﺎﻣﯽ ﺑﻪ ﭘﺎ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ
ﺩﺭ ﻣﻦ
ﻫﻤﯿﻦ ﺗﻮ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ !

ﭼﻪ ﺍﺯﺩﺣﺎﻣﯽ ﺑﻪ ﭘﺎ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ
ﺩﺭ ﻣﻦ
ﻫﻤﯿﻦ ﺗﻮ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ !