دستانِ من
میانِ گیسوانِ تو.
فکرش را بِکُن!
چه زَجرِ خواهد کشید
روزگار!
میانِ گیسوانِ تو.
فکرش را بِکُن!
چه زَجرِ خواهد کشید
روزگار!
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۲ ساعت 19:21 توسط علیرضا_جهانی
|
من......
تو را که میبینم ،
چشم هایم با مهتابِ روی حوض ...
اشتباهت میگیرند
برایم بخند...
برایم که میخندی...
به اندازه ی اتاقکی۳در۴
باتختی یک نفره در میان ...
بی پنجره
تاریک تاریک
در دورافتاده ترین نقطه از این زمین خاکی ...
تــ♥ــو باشی، من باشم، و دیگر هیچ ...
تو بخوابی...
ومن سراسر چشم شوم برای تماشای پلک زدنت
نفس کشیدن هایت
بوسه هایت
نوازشهایت
آرزویم خیلی بزرگ شد؟؟؟؟؟؟
خُب میتوانی ابعادِ اتاق را کوچکتر کنی!
اما محتوایش را نه....
گاهی تو …
گاهی یاد تو …
گاهی هم غم تو …
آخر این “تو” کار مرا تمام می کند !
ﻫﯿﺲ !... ﻫﯿﭽﯽ ﻧﮕﻮ ...