دستانِ من
میانِ گیسوانِ تو.
فکرش را بِکُن!
چه زَجرِ خواهد کشید
روزگار!

سرِ جانم
با خدا شرط بسته ام
که تو... از من
دلتنگ تری!
برگرد تا هر دو
... زندگی را نباخته ایم!

ای کاش برگردی
با همان نگاه دلگیر
من باشم و
صدای نفسهایت کافیست
در هیاهوی سکوت
... نفس خوانی خواهم کرد.

دلم لک زده برای
یک فنجان چای داغ

که تو
کنارم نشسته باشی
... و من
چای را فراموش کنم . . .

خوشبختی
رنگین کمانِ لبخندِ توست
که.... با ترنم باران
شکل می گیرد!
«فقط خوشحال باش»
... من اشکِ آسمان را در می آورم!

تکه ای ماه روی زمینم افتاده است...

می ترسم
آسمان به زمین بیاید و
سهم آسمانی بشوی
...
که شب را پیشکش تو می کند
و دیوانگی را قسمت من ...

بیا مچ بیاندازیم،
مهم نیست اگر شکست میخورم!
حداقل،دستهایم را که می گیری 

من......

از تو هیچ نمی خواهم!
من آنقدر دوستت دارم
که اگر
روزی دوباره ببینمت،
قول می دهم
فقط نگاهت کنم...

عشق بازی با نبودنت
آنقدر ها هم سخت نیست..
کافیست کمی به خیالم نزدیک تر شوی!

آن وقت؛
پرده ها را تو بکش
... چراغ ها را من خاموش می کنم...

به قهوه خانه رفتم
تا فراموش کنم
عشقمان را
و دفن کنم
اندوه خود را، اما
... تو پدیدار شدی از فنجان قهوه ام:
گل رُزی سفید.

تقویم برای امدنت
روز مناسبی در خود نداشت ...

بیا مقصد را ,
چشمان تو کنیم
... من ,
تا بینهایت ,
تقویم را ,
روز هشتم می کنم ...

تو را که میبینم ،

چشم هایم با مهتابِ روی حوض ...

اشتباهت میگیرند

برایم بخند...


برایم که میخندی...


چشم هایت که هیچ,آسمان هم زیبا میشود

« دوستت دارم »
و این جهانی ترین جمله ای ست که برای تو نوشته ام

دلم به جا نيست
پايم به راه نمی‌آيد
هنوز چيزهای بسياری هست
که دوستشان دارم.

... فدای فهمِ ستاره در ظلمتِ بی‌چراغ!

من ... بعد از هزار سالِ تمام حتی
باز روزی مُرده‌ام به خانه باز خواهد گشت
تو از اين تنبوره‌زنانِ توی کوچه نترس
نمی‌گذارم شب‌های ساکتِ پاييزی
از هول و ولایِ لرزانِ باد بترسی ...!
هر کجا که باشم
باز کفن بر شانه از اشتباهِ مرگ می‌گذرم
می‌آيم مشق‌های عقب‌مانده‌ی تو را می‌نويسم
پتوی چهار‌خانه‌ی خودم را
تا زيرِ چانه‌ات بالا می‌کشم
و بعد ... يک طوری پرده را کنار می‌زنم
که باد از شمارشِ مُردگانِ بی‌گورش
نفهمد که يکی کم دارد!

تمام دلـــــم را پر کرده ای ...

دیوانه نیستم
فـــقط
با این که سالها نیستی
... جایی اما برای دلتنگی نمانده ...

از من تا مـــــرگ
فقط
یک ســـر سوزن دلتنگی کافیست ...

صلح کرده ایم و هنوز چشمانت سر جنگ دارند

لعنت بر هــمه ی فال های قهوه
” من تــو را دوســت دارم ..”
بعد از این فقط چای می خورم….!!

پیش از “تو” چیزی نبود
بعد از “تو” چیزی نیست
با “تو” اما …


خالی تر از سکوتم …
انبـوهــی از ترانـه
بــا یـاد صبـح روشـن اما …
امیـد باطل
شب دائـمی ست انـگار …

زمانی چند نبودم
باز ، گشته ام !
پیدایت می کنم این بار...
امده ام ...
بخوانمت ، بسازمت ، بمانمت ...
... چشم هایم از انِ تو ، ارزانی ات...
نگاهت را می طلبم ... می طلبم ...

مرا آرزویی است در سَر

به اندازه ی اتاقکی۳در۴

باتختی یک نفره در میان ...

بی پنجره

تاریک تاریک

در دورافتاده ترین نقطه از این زمین خاکی ...

تــ♥ــو باشی، من باشم، و دیگر هیچ ...

تو بخوابی...

ومن سراسر چشم شوم برای تماشای پلک زدنت

نفس کشیدن هایت

بوسه هایت

نوازشهایت

آرزویم خیلی بزرگ شد؟؟؟؟؟؟

خُب میتوانی ابعادِ اتاق را کوچکتر کنی!

اما محتوایش را نه....

گاهی تو …

گاهی یاد تو …

گاهی هم غم تو …

آخر این “تو” کار مرا تمام می کند !

ﻫﯿﺲ !... ﻫﯿﭽﯽ ﻧﮕﻮ ...

ﺻﺪﺍﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎﺩ ﻫﻢ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﺸﻨﻮﺩ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺗﻮ ﻣﺎﻝ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ...
ﻣﺮﺩﻡ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ ﺣﺴﻮﺩﻡ ....
ﺗﻮ ﻣﯿﮕﻮﯾﯽ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻋﺎﺍﺍﺍﺷﻘﻢ !!
ﻋﺸﻖ ... ،
ﺣﺴﺎﺩﺕ ... ،
ﺩﯾﻮﺍﻧﮕﯽ ...
ﺗﻮ ﺑﺨﻨﺪ ﺗﺎ ﺑﺒﯿﻨﯽ ﭼﻄﻮﺭ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺟﺎﻥ ﻣﯿﺪﻫﻢ...

ﺑﻪ ﻫﺮ ﮐﺲ ﺗﻮ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ !
ﭼﻪ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻨﺪ
ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ
" ﺗﻮ " ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ ..

ﺑﻪ ﻫﺮ ﮐﺲ ﺗﻮ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ !
ﭼﻪ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻨﺪ
ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ
" ﺗﻮ " ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ ..

اینجا بجــــز دوری تـــــــــــو چیــــــزی به مــــــن نزدیک نیســــت...

وسعت نبود تو


به اندازۀ تمام دنیای من است

...
تا آنجا که چشم کار میکند


جای تو خالیست..

چشم به راه تو
دست به دست شدم
پائیز به پائیز..
ابعاد این درد را
آتش گرفتم
... وجب به وجب..
پر کشیدی از شب ام
و
دیوانگی ام
با خدا
شرط می بندد
آمدن ات
را
هنوز...

هیچــــــــگاه به بــی تو بودن هـــا
عادتـــــــــ نخواهم کرد . . .
یا بمـــان
یا.............
یا ندارد
... فقــــط بمــــــــان !!