یادمان باشد که : او که زیر سایه ی دیگری ….

یادمان باشد که : او که زیر سایه ی دیگری راه می رود ، خودش سایه ای ندارد .

یادمان باشد که : هرروز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را .

یادمان باشد که : زخم  نیست آنچه درد می آورد ، عفونت است .

یادمان باشد که :در حرکت همیشه افق های تازه هست .

یادمان باشد که : دست به کاری نزنم که نتوانم آنرا برای دیگران ! تعریف کنم .

یادمان باشد که : آنها که دوستشان می دارم می توانند دوستم نداشته باشند .

یادمان باشد که : حرف های کهنه از دل کهنه بر می آیند ، یادمان باشد که  که دلی نو بخرم .

یادمان باشد که : فرار راه به دخمه ای می برد برای پنهان شدن نه آزادی .

یادمان باشد که : باور هایم شاید دروغ باشند .

یادمان باشد که : لبخندم را توى آیینه جا نگذارم .

یادمان باشد که : آرزوهای انجام نیافته دست زندگی را گرفته اند و او را راه می برند .

یادمان باشد که : لزومی ندارد همانقدر که تو برای من عزیزی ، من هم  برایت عزیز باشم .

یادمان باشد که : محبتی که به دیگری می کنم ارضای نیاز به نمایش گذاشتن مهر خودم نباشد .

یادمان باشد که : برای دیدن باید نگاه کرد ، نه نگاه !

یادمان باشد که : اندک است تنهایی من در مقایسه با تنهایی خورشید .

یادمان باشد که : دلخوشی ها هیچکدام ماندگار نیستند .

یادمان باشد که : تا وقتی اوضاع بدتر نشده ! یعنی همه چیز رو به راه است .

یادمان باشد که : هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها .

یادمان باشد که : آرامش جایی فراتر از ما نیست .

یادمان باشد که : من تنها نیستم ما یک جمعیتیم که تنهائیم .

یادمان باشد که : برای پاسخ دادن به احمق ، باید احمق بود !

یادمان باشد که : در خسته ترین ثانیه های عمر هم هنوز رمقی برای انجام برخی کارهای کوچک هست!

یادمان باشد که : لازم است گاهی با خودم رو راست تر از این باشم که هستم .

یادمان باشد که : سهم هیچکس را هیچ کجا نگذاشته اند ، هرکسی سهم خودش را می آفریند .

یادمان باشد که : آن هنگام که از دست دادن عادت می شود، به دست آوردن هم  دیگر آرزو نیست .

یادمان باشد که : پیش ترها چیز هایی برایم مهم بودند که حالا دیگر مهم نیستند .

یادمان باشد که : آنچه امروز برایم مهم است ، فردا نخواهد بود .

یادمان باشد که : نیازمند کمک اند آنها که منتظر کمکشان نشسته ایم .

یادمان باشد که : من « از این به بعد » هستم ، نه « تا به حال » .

یادمان باشد که : هرگر به تمامی نا امید نمی شوی اگر تمام امیدت را به چیزی نبسته باشی .

یادمان باشد که : غیر قابل تحمل وجود ندارد .

یادمان باشد که : گاهی مجبور است برای راحت کردن خیال دیگران خودش را خوشحال نشان بدهد .

یادمان باشد که : خوبی آنچه که ندارم اینست که نگران از دست دادن اش نخواهم بود .

یادمان باشد که : با یک نگاه هم ممکن است بشکنند دل های نازک .

یادمان باشد که : بجز خاطره ای هیچ نمی ماند .

یادمان باشد که : وظیفه ی من اینست: «حمل باری که خودم هستم» تا آخر راه .

یادمان باشد که : منتظر ِ تنها یک جرقه است ، انبار مهمات .

یادمان باشد که : کار رهگذر عبور است ، گاهی بر می گردد ، گاهی نه .

یادمان باشد که : در هر یقینی می توان شک کرد و این تکاپوی خرد است .

یادمان باشد که :همیشه چند قدم آخر است که سخت ترین قسمت راه است .

یادمان باشد که : امید ، خوشبختانه از دست دادنی نیست .

یادمان باشد که : به جستجوى راه باشم ، نه همراه .

یادمان باشد که : هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها .

یادمان باشد که . . . یادمان باشد . . .

شعر عاشقانه – زندگی را باید از نو نوشت

کاش میشد زندگی را از نو نوشت از سرآغاز تو

در دفتر روزگار زیستن را نظاره کردمهمه چیز بود جز تو

وقتی به نام تو رسیدم دیدم زندگی وجود نداشت
زندگی را باید از نو نوشتبازگشتم به صفحات قبل هیچ ندیدم

حتی زیستن دیگر هیچ معنایی نداشت بدون تو

میخواهم زندگی را از نو بنویسم

تو سرآغاز پایانی ام باشی

با تو معنا شوم

زندگی بدون تو چه بود؟

نمیدانم شاد بودم میگریستم ولی بدون دلیل

زندگی بدون تو چه بود؟

کودکی که با تمام خیالاتش میخواست عشق را رنگ کند؟

هیچ نمیدانم فقط نمیخواهم بدون معنا باشم

میخواهم زندگی را از نو بنویسم

با تو عشق را رنگ کنم

زندگی را با تو معنا کنم

برای تو لبخند بزنم وبگریم

دفتر زندگی را پاره کردم

دفتری نو برداشتم

با سرآغاز تو زندگی را از نو نوشتم

.
.
.
دوستت دارم

گـل سـرخـی بـرای مـحـبـوبـم . . .

” جان بلانکارد ” از روی نیمکت برخاست لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد . او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ .او گفت که این فقط یک امتحان است !

از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا, با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود, اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد, که در حاشیه صفحات آن به چشم می‌خورد. دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول ” جان” توانست نام صاحب کتاب را بیابد: “دوشیزه هالیس می نل” . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.

” جان ” برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود .در طول یکسال و یک ماه پس از آن , آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد…

” جان ” درخواست عکس کرد ولی با مخالفت ” میس هالیس ” روبه رو شد . به نظر هالیس، اگر ” جان ” قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد . ولی سرانجام روز بازگشت ” جان ” فرارسید آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند : ۷ بعدظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک. هالیس نوشته بود : تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت .

بنابراین راس ساعت ۷ بعدالظهر ” جان ” به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود . ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنوید :

” زن جوانی داشت به سمت من می‌آمد, بلند قامت و خوش اندام, موهای طلایی‌اش در حلقه‌های زیبا کنار گوش‌های ظریفش جمع شده بود , چشمان آبی رنگش به رنگ آبی گل ها بود , و در لباس سبز روشنش به بهاری می مانست که جان گرفته باشد . من بی اراده به سمت او قدم برداشتم , کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد . اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد , اما به آهستگی گفت ” ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟ ” بی‌اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم ودر این حال میس هالیس را دیدم . تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود زنی حدودا ۴۰ ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود و مچ پایش نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند

دختر سبز پوش از من دور می شد , من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام . از طرفی شوق وتمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا میخواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود , به ماندن دعوتم می کرد .

او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید وچشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید . دیگر به خود تردید راه ندادم . کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد , از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود , اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود , دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم .

به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این .وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم .

من ” جان بلانکارد” هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید . از ملاقات شما بسیار خوشحالم . ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمی‌شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست .

تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست !

داستان یک مرد

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،

خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : – بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام …
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،
آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،
رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم
چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
- پولام .. پولاااام ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود ؟
- حواست کجاست عمو ؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،
جای بخیه های روی کمرش سوخت ،
برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
دل برید ،
با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،

- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس …
چشمهاشو باز کرد ،
صبح شده بود ،
تنش خشک شده بود ،
خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
در بانک باز شد ،
حال پا شدن نداشت ،
آدم ها می آمدند و می رفتند ،
- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود ، برگشت ،
خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت ،
با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس … آی مردم …
جوان شناختش ،
- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال …
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ….
افتاد روی زمین ،
جوان دزد فرار کرد ،
- آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
- بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- چاقو خورده …
- برین کنار .. دس بهش نزنین …
- گداس؟
- چه خونی ازش میره …
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
سرش گیج رفت ،
چشمهایش را بست و … بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
همه جا تاریک بود … تاریک .
………
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
همین ،
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
شاید فاطمه هم مرده باشد ،
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست

پدرم کفتر باز است. مادرم حرم نمی آید.


خواب می بینم توی یک زورخانه ام.مادرم نشسته بالای گود، جای پیشکسوت ها.عبا انداخته روی دوشش،کلاه بره روی سرش و عصایش را شق و رق جلوی پای راستش نگه داشته.
جعفر طیار با لباس زورخانه توی گود می چرخد.(ایراد نگیر جعفر طیار را از کجا شناختم. خواب است دیگر!) لنگی روی دوشش است. می چرخد و می چرخد و می چرخدو لنگ هم با او. بعد رو به مادرم می ایستد. تا زانو خم می شود.لنگ را می اندازد میرود.
مرشد می زند به زنگ و ضرب می گیرد.مادرم می آید جلو. همه صلوات می فرستندمادر عصایش را می اندازد وسط گود.همه ساکت می شوند.
عصا تکانی می خورد و اژدها می شود.

تصویر برفکی می شود و من از خواب می پرم.
***
صدای تلق و تلوق می آید.بشقاب به بشقاب.کاسه به لیوان. لیوان به بشقاب.همه به سینک ظرفشویی. دیشب مهمان داشتیم. توی گرمای خفه کننده و شرجی تیر با لباسهای کلفت و شالی که به سرم پیچیده بودم، پا به پای مادر توی آشپزخانه عرق ریختم!هنوز دختر خانه ام خب!
آخر شب که شد، مهمان ها که رفتند،شال و مانتو را در آوردم و دلم خواسته بود دراز به دراز بیفتم وسط گل قالی هال. تیزی پوست تخمه توی تنم فرو رفته بود و پوست شکلات زیر سنگینی هیکلم آخ گفته بود دستم را که صلیب کردم رفت توی پوست موز پیش دستی که همان دور و بر ولو بود.
مادر هنوز توی راه بود. می لنگید. بی رمقی از چشم های خسته اش می بارید. هووووم! مادر هنوز توی راه بود که من چشم ها را بستم.
صدای تلق و تلوق که می آید چشم ها را باز می کنم. پوست موز کنارم نیست، اما دستم هنوز چسبناک است. بلند می شوم. دور و برم تمیز است. به جای خودم نگاه می کنم که هنوز پوست تخمه و شکلات برایم دهن کجی می کنند. دیشب هیچ غلت نزدم! خنده ام می گیرد.
مادرم ظرف های دیشب را می شوید من دست و صورتم را. می روم آشپزخانه پیشش و از پشت بغلش می کنم. سرش را خم می کند و دست هایم را که گره خورده دور سینه اش می بوسد. می خندم. هنوز دختر مادرم هستم نه همسر احسان.
- چایی؟
سر تکان می دهم. می گوید خودت بریز،دستم بنده!
می خندم. دو تاچایی می ریزم و می نشینم پشت میز. مادرم ظرف می شوید و من چای داغ را سر می کشم.
-خوبی؟ یا امروزم می خوای بری؟
با تعجب می پرسم: کجا؟!
می گوید: توی فکر!
می خندم. مادرم باهوش است. خوب تغییرات جوی مرا می فهمد.
- خوبم!
- دیشب چی؟
-خوب بودم!
-نبودی دیگه!
ناگهان بیرون ریختن همه چیزهای توی قلبم لذت بخش می شود. این که بگویم چقدر دلزده و خسته ام. این که بگویم چقدر واخورده ام از دنیا، از جنگولک بازی های احمقانه اش! از بدبختی دیگران. از این که همیشه چیزی برای غمگین شدن هست. از شعف های ناپایدار. از بی هویتی. از این که نمی دانم کی هلم داده توی این دنیا؟ کِی؟ چرا انقدر محکم؟ از یأس و احساس غربت.
مادرم ظرف های خیس را به ترتیب می چیند و من نفسم را توی سینه نگه می دارم. لیوان ها یک طرف. قاشق ها یک طرف. من حس می کنم هیچ طرفی نیستم. حتی نگاهم نمی کند.
مادرم می گوید توکل به خدا! بعد بدون هیچ مکثی می گوید که جعفری سبزی آشی زیاد است.باید گشنیز بخرد و قاطی اش کند.من خیره شدم به ظرف های مرتب. نمی خندم.
چای مادر یخ کرده.
***
پدر کمرنگ می آیدو می رود. توی خواب می بوسمش.همیشه خسته است. دلم دست های پدر را می خواهد. دستهای زبر پدر وقتی روی گونه های نرم من می نشیند. و آن تضاد قشنگ رنگی که می دانم هست.
مادر طبق معمول توی آشپزخانه است. همیشه کاری هست برای انجام دادن و این من را از آینده می ترساند.
صدای بق بقوی کبوتر ها از پشت بام می آید. مادرم غر می زند: مرگ! نصفه شبم نمی خوان کپه اشونو بذارن؟!
بیزاری از این صدا را مادر به هر سه ما منتقل کرده.به من و برادرهایم. کاری که پدر نتوانست در مورد عشقش به کبوتر ها با ما بکند.
خانه سایه روشن است. یک جا نور هست، یک جا نیست.آشپزخانه با مادر خسته ام روشن، هال که پدر تویش خر و پف می کند تاریک. راهروی اتاق ها که من بلاتکلیف وسطش ایستاده ام روشن، خود اتاق ها که پسرها تویش خوابیده اند تاریک.
می روم توی آشپز خانه.پنجره باز است. باد پرده را تاب می دهد پرده بوی شب را هل می دهد تو. می نشینم پشت میز و به دست های مادر نگاه می کنم. چین خورده اند. دست من، جوان، زیر چانه ام حوصله اش سر رفته و مدام سر می خورد. مادرم می گوید بروم ساعت را زنگ بگذارم برای نماز. من دستم را می کشم و چانه از لغزیدن دست می کشد.
ساعت را کوک می کنم.
***
زییییییییییییییینگ!
مادرم مثل همیشه هراسان از خواب بیدار می شود. دست من هم که روی شکم مادر است با او می پرد. ساعت را خفه می کنم. مادر پا می شود که وضو بگیرد و من دوباره چشم ها را می بندم. مادر می تکاندم. پا می شوم و با چشم های بسته وضو می گیریم و دو رکعت پر خواب می خوانم. مادرم هفت بار قامت می بندد. این تا وقتی است که چشم های منتظر من هنوز بسته نشدند. می دانم از آن روزهایی است که آنقدر می خواند تا وقت رفتن پسرها و پدر شود. راهیشان که کرد می افتد به جان خانه.
توی خواب و بیداری می شنوم که می گوید: فردا می رویم حرم…
***
امامزاده خیلی شلوغ نیست. وضو که گرفتیم، مادر از در اولین شبستان رفت تو تا چشمش به حرم اصلی و مناره ها نیفتد. حالا می رود تو و دور شمسی قمری می زند تا برسد به بارگاه. من کفش های مادر را می گیرم و می گذارم توی نایلکس. می چسبم به دیوار شبستان و می گویم عذر دارم! مادر نگاهم نمی کند و می رود تو.
اخم ها را کشیده ام در هم. سر جنگ دارم. از تحلیل خودم عاجزم.
صبح توی عجله و تعجب آمدن به حرم از یادم رفت که چادر بردارم. بایدیکی از چادر های رنگی و پلاسیده حرم را سر می کردم. توی صف چادر دیدم که همه جلویی ها روی چادر هاشان یک نشان بزرگ سبز دارند.پس گشتم چادری تیره پیدا کردم که مارکدار نباشد!
حالا تکیه دادم به دیوار بیرونی شبستان و سعی می کنم توی سایه باشم! به آدم ها نگاه می کنم. چادر افتاده روی شانه هایم. مادر گفته بود بکش سرت چیزی نگویند. نمی کشم! می خواهم ببینم چه می گویند. دیدم به دختر محجبه ای که مثل من چادر از سرش افتاده بود گفتند. به دختری که شالش فرق سر های لایت کرده اش بود اما چادر هم چسبده بود وسط کله اش نگفتند.
به آدم ها نگاه می کنم. خیلی وقت است این طور از انتظار لذت نبردم. دلم می خواهد مادر به این زودی نیاید.
زنی می آید.چادر را زیر چانه محکم گرفته. عینک دودی پهنی روی صورتش دارد. چادرش فقط زیر چانه محکم است،بقیه اش را دور کمر پیچیده و لوله کرده زیر بغلش. لباسش اسپرت است و جوان. به پاها که می رسم می مانم. نگاهم سریع می چرخد روی صورت زن و دست هایش. صورت زن سی ساله است. دست هاش چهل ساله. دوباره بر می گردم روی کفش های طبی زن که پنجاه ساله است و سعی می کنم سنش را تخمین بزنم. از روی صورت؟! از روی کفش؟! از روی چین دست هاش که می دانم سهم من هم هست از زندگی احسان؟! میانگین بگیرم؟!
زن سلامش را کرده.تعظیم کوتاهی می کند و می رود که دعای اذن دخول را بخواند.
کنار تکیه گاه من چند نفر زیر سایه رواق نشسته اند. زن جوان کلافه می گوید که اصلا کیف پول را از کیفش در نیاورده و زن کوتاه قد سن و سال دار می گوید: یعنی من برداشتم؟
انگار کسی زن کوچک را نمی بیند. زن جوان آشکارا نشنیده به دنبال کفش هاش می گردد تا جایی برود. دختر کوچکش با چادر گل گلی حب مامان بالا انداخته و حیاط را روی سرش گرفته. منتظرم مادرش برگردد و بگوید زهر مار! ولی زن جوان بالبخند می گوید: جانم؟! دخترک سمج هم می گوید: ببین خاله چه بامزه چادر سر کرده!
زن جوان می رود و خاله لپ خواهر زاده اش را می کشد. زن کوتاه قد علاقه دارد خودش را بیندازد وسط ماجرا و با اثبات بی گناهیش… نمی دانم کدام حس درونش ارضا می شود؟!
چانه مقنعه اش را می کشد جلو و از خاله بامزه می پرسد: فکر می کنه من برداشتم؟!
خاله لبخندی دل جویانه می زند که نه. و بی حوصله از سماجت زن بر می گردد سمت خواهر زاده اش.
پاهایم خواب رفته.در امتداد دیوار لیز می خورم. کمرم می خورد به هره دیوار وآخ می گوید! می نشینم روی زمین.
می گویم: سید!تو را به خدا کاری برایم بکن!
***
از صف چادر که خلاص می شویم، مادرم می گوید برویم برای وضو. می گویم چرا از خانه وضو نگرفتی؟ جوابم را نمی دهد. که چی؟ می خواهد وقت تلف کند؟ کی مجبورش کرده بود بیاید؟
دست شویی شلوغ است. زن های مارکدار چادر ها را روی دست می اندازند یا به کسی می سپارند و وضو می گیرند.
روی یک تکه مقوا با ماژیک سبز نوشته اند: آرایش در این مکان ممنوع می باشد!
دختری زیر تابلو روی نیمکت فلزی نشسته و در آینه پنککش مداد به چشم می کشد.
یک تابلوی مقواییـ ماژیکی دیگر در مدح حجاب نوشته و ابراز اطمینان کرده که خواهران گرامی به این نکات واقفند و در رعایت آن سخت کوشایند!
به خواهران گرامی اطرافم نگاه می کنم. هیچ کدام گوش های دراز ندارند. بدجور دلم می خواهد توی دستشویی برادران گرامی هم سرک بکشم!
مادرم آب می پاشد به صورتش و زیر لب صلوات می فرستد.با چنان احتیاطی مسح می کشد که دلم می خواهد سرم را بکوبم به دیوار!
وقتی می آید چادرش را از من بگیرد، لبانش هنوز می جنبد. چادرش را می گرد و رو به ذکر بعد از وضو می ایستد و تعظیم نامحسوسی می کند که فقط من که خوب می شناسمش می فهمم. با حرص پا به زمین می کوبم که مامان این جا دستشوئیه!
دم در چادر هامان توی هوا پرواز می کنند و روی سرمان فرود می آیند.
دلم می گیرد.
***
کلید را می چرخانم و می آیم توی خانه. بوی بادمجان سرخ کرده می آید.مادر توی هال نشسته سر سجاده نماز بی وقت.
-سلام بر قدیسه عزیز!
-احسان زنگ زد.
تند تند آدامسم را می جوم و خیره می شوم به مادر.
-چیه؟
-هیچی!
میروم توی اتاق. دلم برایش تنگ شده اما به تنگ آمدم از فلسفه بافی هایش.گفتم چند روز،فقط چند روز.
نشسته بودیم توی کافی شاپ. توی آن گرما قهوه سفارش داد و پرسیده بود: چته؟
و من به سنت مألوف این روزهام که آویزان هر کسی که این سوال را ازم بپرسد میشوم، قهوه و گرما را فراموش کرده بودم و از دلتنگی و یأس و غم غربت گفتم.
احسان گوش کرده بود. بعد که قهوه هایمان را آوردند، شکر توی قهوه حل کرده بود و گوش کرده بود. نفسم را که حبس کردم، چند تک سرفه کرد و شروع کرد برایم از اگزیستانسیالیسم سارتر گفتن و تهش نمی دانم چه طور رسید به چین کمونیست و مائو!
احسان در مورد پست مدرن می گویدکه من قهوه ام را تلخ و داغ تمام می کنم. می گوید که دنیا ما دنیای تمایز هاست: فرد و جمع، بدن و ذهن، دین داری و غیر دین داری.(به خدا نمی فهمم این ها چه ربطی به تناقض های درونی من دارد؟!) وقتی می گوید این مشخصه عصر ماست، من یک دستمال از جعبه می کشم چهار تایش می کنم. احسان از ذات و ظاهر چیز ها می گوید و من خیره شدم به انگشت هام که تا یک ساعت پیش فکر می کردم سفیدند و حالا زیر نور قرمز کافی شاپ به دست های یک قاتل می ماند.
احسان می گویدکه ما انسان های پنداری هستیم. هست را نیست می بینیم و بالعکس. فنجان قهوه را بر می گردانم روی دستمال چهار تا. احسان از چشم سوم شیوا می گویدو انهدام جهان.
فنجان را بر می دارم و نگاهش می کنم. کجا شنیده بودم که فیلسوف ها بی دردند؟
به احسان می گویم که حالا برای تزش ـ فلسفه کاربردی ـ سخت آماده است! احسان چپ نگاهم می کندو من خیره می شوم به ته فنجان.
مثل تونلی است که تهش تاریک تاریک است.
قهوه شیرین احسان سرد شده.
***
-انقدر مثل مادر مرده ها…
لب هایم را می گزم داداش بزرگه یاد روحیه حساس من می افتد و اصلاح می کند که انقدر مثل ماتم زده ها علاف نگردم توی خانه و به این خرس گنده یادآوری می کند که احمقانه است وقتی یک ماه دیگر تاریخ ازدواجم است،تازه یادم افتاده باشد بغل مامان جانم بخوابم. می گوید گوش هایم دراز است که جای این که دلهره های یک عروس را دشته باشم دچار یأس فلسفی شدم.
اسم فلسفه که می آید بی حوصله دست ها را توی هوا تکان می دهم و باز توی خانه علاف می گردم.
***
می خواهم استخاره کنم. محض رضای خدا نمی دانم چه نیتی دارم؟! صلوات می فرستم و حافظ را باز می کنم:
ما زیاران چشم یاری داشتیم…
حس می کنم کسی محکم توی دهانم کوبیده.
کتاب را می بندم. دهانم را هم

داستان مامان

خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام ویکی زندگی میکند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.

او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت:من میدانم که شما چه فکری میکنید، اما من به شما اطمینان می دهم که من و ویکی فقط هم اتاقی هستیم.

حدود یک هفته بعد ‎ ویکی، به مسعود گفت: از وقتی که مادرت از اینجا رفته، ظرف نقره ای من گم شده، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد؟

مسعود جواب داد: خب، من به مادرم شک ندارم، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد.

او در ایمیل خود نوشت:

مادر عزیزم ، من نمی گم که شما ظرف نقره را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید، اما در هر صورت واقعیت این است که آن ظرف از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده.

‎با عشق ، مسعود


روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود:

پسر عزیزم، من نمی گم تو با ویکی رابطه داری و در ضمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری. اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید، حتما تا الان ظرف را پیدا کرده بود.

با عشق ، مامان

داستان پرواز

یک روز ، سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک ایجاد شده درپیله نگاه کرد . فعالیت پروانه متوقف شد ، به نظر می رسید تمام تلاش خود را انجام داده و دیگر نمی تواند ادامه دهد . آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله را باز کرد . پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما بدنش ضعیف و بالهایش چروک بود . آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد چون انتظار داشت که بالهای پروانه باز ، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت کنند . اما هیچ اتفاقی نیفتاد ! در واقع پروانه بقیه عمرش به خزیدن مشغول شد و هرگز نتوانست پرواز کند .


« چیزی که آن شخص با همه مهربانیش نمی دانست این بود که محدودیت پیله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن ، راهی بود که خدا برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه به بالهایش قرار داده بود ، تا پروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند . »


گاهی اوقات ، تلاش تنها چیزیست که در زندگی نیاز داریم .                                                      


اگر خدا اجازه می داد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم ، به اندازه کافی قوی نبودیم و هرگز نمیتوانستیم پرواز کنیم .

۹ نشانه شادی در زندگی چیست ؟

نظر شما راجع به خودتان چیست؟ آیا انسان شادی هستید یا اینکه فکر می کنید شادی به اندازه کافی در زندگی تان وجود ندارد؟ مطالعه ها نشان می دهند که شاد بودن آدم ها ارثی نیست و این محیط زندگی و شرایط آنهاست که می تواند در روحیه شان تاثیرگذار باشد ...

از طرفی، گاهی شادی و خوشی به اندازه کافی در زندگی مان وجود دارد و ما نمی توانیم یا نمی خواهیم آنها را ببینیم. یک ضرب المثل اسپانیولی می گوید که خوشی پنهان، شمع خاموش شده است. یعنی به محض اینکه خود فرد اراده کند، می تواند از گرمای آن بهره ببرد به شرط آنکه بخواهد! ما در اینجا ۹ علامت را که نشان دهنده وجود شادی در زندگی افراد است به شما معرفی می کنیم و اگر این نشانه ها در زندگی شما وجود داشته باشند یعنی اینکه زندگی خوب و شادی دارید.

1. اگر دانش آموز خندانی بوده اید


همین الان بلند شوید و به سراغ آلبوم هایتان بروید و یکی دو تا از عکس های دوران دبیرستان را پیدا کنید. حالت چهره تان چگونه است؟ خوشحال و خندان یا بداخلاق و اخمو؟! تحقیق ها ثابت کرده اند که افرادی که در عکس های دوران دبیرستان یا حتی دانشجویی شان، لبخند به لب دارند، ۵ برابر کمتر از همکلاسی های اخمو یا بی تفاوت شان طلاق می گیرند و زندگی شادتر و پایدارتری نسبت به آنها دارند. ضمن اینکه افراد خنده رو، بیشتر مورد توجه سایرین هستند و انرژی مثبت آنها باعث می شود که همسرانی خوش خنده و مهربان داشته باشند.

2. اگر خواهر دارید

افرادی که حداقل یک خواهر دارند، اجتماعی تر هستند، خوش بین اند و از توانایی هایشان آگاه ترند و بیشتر از آنها استفاده می کنند. این یک نظر فمینیستی نیست، بلکه نتایج سال ها تحقیق محققان انگلیسی است که به تازگی منتشر شده است. اصلا اگر خودتان هم دقت کنید به این نتیجه می رسید که وجود دختر در خانواده، باعث تلطیف محیط زندگی می شود و خانواده هایی که چند پسر دارند، معمولا روابط خشک و سردی بینشان حاکم است و شاید این موضوع به خاطر طبع خشن تر پسرها نسبت به دخترها باشد.

3. اگر به تلویزیون نمی چسبید

محققان دانشگاه مریلند، ۴۵ هزار آمریکایی را طی ۳۵ سال مورد بررسی قرار دادند و به این نتیجه رسیدند که افراد شاد، کمتر از ۳۰ درصد از وقتشان را در روز به تماشای تلویزیون اختصاص می دهند، آنها می گویند که شادترها، بیشتر ورزش می کنند، وقت شان را با خانواده شان می گذرانند، مطالعه می کنند و به فکر سلامت خود هستند و همه این کارها باعث می شود که آنها کمتر تلویزیون تماشا کنند.

4. اگر سوغاتی هایتان را جلوی چشم می گذارید

دکتر سوبخالیو بومیرسکی، استاد روان شناسی دانشگاه کالیفرنیا می گوید: "افراد شاد، سوغاتی ها و عکس های یادگاریشان را بیشتر در معرض دید قرار می دهند تا خاطره روزهای خوش، هر روز برایشان تکرار شود و بتوانند در اولین فرصت، دوباره آن روزهای خوش را با کسانی که دوستشان دارند، تکرار کنند."

5. اگر ورزش می کنید

محققان دانمارکی می گویند که کسانی که زیاد ورزش می کنند، کمتر دچار استرس می شوند و بیشتر از زندگیشان لذت می برند. در عوض، افراد بی حال و حوصله و آنهایی که اهل ورزش کردن نیستند، ۷۰ درصد بیشتر از سایرین استرس می گیرند و از زندگی خودشان هم راضی نیستند. برای اضافه کردن مقدار بیشتری شادی به زندگی تان، کافی است که روزانه ۱۷ تا ۳۴ دقیقه ورزش کنید.

6. اگر عاشق هستید

پژوهشگران انگلیسی معتقدند که اسیر بودن در دام عشق می تواند شادی بیشتری را نصیب افراد کند. آنها می گویند که یک زوج عاشق، ۳۰ درصد شادتر از سایر افراد جامعه هستند و این امر تنها به دلیل این است که آنها هر کاری را برای جلب رضایت و به دست آوردن آرامش طرف مقابل شان انجام می دهند.


7. اگر وقت تان را با آدم های شاد می گذرانید

برقرار کردن یک رابطه با همسایه ای خوش بین، دوستی امیدوار یا همکاری خنده رو می تواند تاثیر بسیار مثبتی روی روحیه شما داشته باشد. حالا هر چقدر صمیمیت و رفت و آمد شما با این گونه افراد بیشتر باشد، اوقات شادتری را هم در زندگی سپری خواهید کرد. مثلا اگر نصف روزتان را با افراد شاد بگذرانید، ۴۲ درصد و اگر یک سوم از وقت تان را با آنها باشید، ۲۲ درصد شادتر از روزهای قبل خواهید بود.

8. اگر اهل قهوه یا چای گرم هستید

محققان آمریکایی می گویند که آرامش روانی، شادی فیزیکی را به دنبال دارد. آنها رفع خستگی با نوشیدن یک لیوان شکلات، قهوه یا چای گرم را راهی برای رسیدن به آرامش و شادی پس از یک روز کاری سخت می دانند.

9. اگر حداقل ۲ دوست صمیمی دارید

کسانی که حداقل ۲ دوست صمیمی دارند، بسیار شادتر از سایر افراد هستند و زندگی زناشویی موفق تری را هم تجربه می کنند. دلیل این ادعا هم نتایج تحقیق هایی است که انگلیسی ها روی بیش از ۶۵۴ زوج انجام داده اند و طی این تحقیق ها به این نتیجه رسیدند که درد دل و مشورت کردن با دوستان صمیمی باعث آرامش روانی افراد می شود و به آنها در تصمیم گیری درست کمک می کند. شاید به همین خاطر باشد که چینی ها می گویند: "دوستان مهربان از برادران نامهربان بهترند!"

تاحالا دچار روزمرگی شده‌اید!

چطور وقتی دچار روزمرگی شده‌اید، تغییرات بزرگ در زندگیتان ایجاد کنید
 

 

چرا وقتی احساس روزمرگی می‌کنید، تغییرات بزرگ اهمیت پیدا می‌کنند

آیا احساس روزمرگی می‌کنید؟ دچار روزمرگی شدن می‌تواند دلایل مختلفی داشته باشد. علت آن می‌تواند مشکلات مالی باشد، از دست دادن کار، تنهایی، خستگی و یا حس عصبانیت از زندگی و راهی که در آن افتاده‌اید. ممکن است به این دلیل باشد که روزهایتان بسیار پرمشغله است و حتی برای درست غذا خوردن هم وقت ندارید. اما درست قبل از خواب، می‌نشینید و با خودتان فکر می‌کنید، "آیا زندگی این است؟" اگر چنین وضعیتی دارید، دیگر وقتش رسیده که تغییری بزرگ در زندگیتان ایجاد کنید. تغییرات کوچک کافی نیستند. تغییر دادن احساسات یا فعالیت‌هایتان مشکل را حل نمی‌کند. شما به تغییرات بزرگ نیاز دارید. تغییرات بزرگ شیوه زندگیتان را تکان می‌دهد. این تغییرات اگر درست انجام شوند می‌تواند انرژی تازه‌ای به زندگیتان دهند و باعث شوند احساس شادی و خوشبختی کنید و دیدگاهی تازه به زندگی پیدا کنید. هیچ دلیلی ندارد که همچنان در روزمرگی اسیر بمانید. زندگی می‌تواند بسیار هیجان‌انگیز باشد نباید آن را از دست بدهید. حالا بیایید درمورد عناصری از زندگیتان که مستعد تغییرات بزرگ هستند حرف بزنیم. یکی از اینها می‌تواند دقیقاً همان چیزی باشد که زندگی شما الان به آن نیاز دارد.

 

چطور کارتان را تغییر دهید

گرفتار شدن در روزمرگی کار خیلی آسان پیش می‌آید. متداول‌ترین وضعیت این است که برای ساعات طولانی در محیطی که خوب به آن وارد هستید اما دیگر از آن لذت نمی‌برید کار کنید. بدتر از همه این است که باید تصور کنید که این شما هستید و این کاری است که باید انجام دهید و تا زمان بازنشستگی با هیچ چیز دیگری نمی‌توانید فکر کنید.

بهترین راه برای غلبه بر این روزمرگی این است که کارتان را از یک "کار" به یک "حرفه" تبدیل کنید. کار محدودیت دارد. فقط تا زمانی ادامه می‌یابد که نیروهای خارجی اجازه آن را بدهند. اما با حرفه شما کاری را انجام می‌دهید که مثل بازی می‌ماند و یک عمر طول می‌کشد.

استعدادهای طبیعی شما چیست؟ چه کسانی می‌توانند از این استعداد بهره ببرند؟ چه محصولات یا خدماتی می‌توانید ارائه کنید که برای دیگران سودمند باشد؟ چه بخواهید برای خودتان کار کنید چه برای دیگران، دوباره متمرکز شدن روی علایق و استعدادهایتان می‌تواند شما را از این روزمرگی نجات دهد.

 

چطور روابطتان را تغییر دهید

آیا فرد خاصی در زندگیتان هست که از آمال و آرزوهای شما حمایت می‌کند و به شما برای رسیدن به اهدافتان کمک می‌کند؟ اگر اینطور است که عالی است. دیگر نیازی نیست در این قسمت تغییری ایجاد کنید. آیا طرف مقابلتان با سرعت رشد شما پیش نمی‌رود؟ آیا همیشه از شما انتقاد می‌کند؟ آیا همیشه تحقیرتان می‌کند و اهداف و آرزوهایتان را احمقانه می‌پندارد؟ آیا احساس می‌کنید دوستتان ندارد و حمایتتان نمی‌کند؟ پس الان وقت شروع یک رابطه تازه است. اول باید رابطه قبلی را خاتمه دهید چون آن رابطه هیچ تاثیری بر رشد معنوی و اجتماعی شما ندارد. بعد باید کسی را پیدا کنید که بیشتر با شما جور باشد و بتواند در مرحله بعدی زندگی همراهیتان کند. وقتی فرد بهتری را کنار خود داشته باشید احساس روزمرگی ناخودآگاه از بین خواهد رفت.

 

چطور وضعیت مالیتان را تغییر دهید

اسیر مشکلات مالی هستید؟ قبض‌های پرداختی بیشمار به نظر می‌رسند و هیچ امیدی به آینده ندارید؟ پس اینجا نیاز به یک تغییر بزرگ است. اول، روی جاهایی که پولتان را به دست می‌آورید و خرج می‌کنید کنترل پیدا کنید. درک کنید که بین خواست و نیاز تفاوت وجود دارد. پول دقیقاً طوری رفتار می‌کند که شما تصمیم بگیرید. بعد اطمینان یابید که از کاری که برای پول درآوردن انجام می‌دهید لذت می‌برید. درنتیجه بیشتر مراقب پولتان خواهید بود. وقتی پولتان را از راهی دربیاورید که علاقه‌ای به آن ندارید، آن را سریعتر خرج خواهید کرد. مراقبت دخل و خرجتان باشید. برای راه خرج کردن پولتان و نحوه پس‌انداز کردن آن اهداف جدید تعیین کنید. بهترین کار این است که برنامه‌های مالی جدیدتان را درکنار خانواده مطرح کنید تا همه بتوانند در آن شرکت داشته باشند. وضعیت مالی شما فقط در شرایطی تغییر می‌کند که خودتان تغییر کنید.

 

چطور وضعیت سلامتیتان را تغییر دهید

آیا وضعیت سلامتیتان آنطور که می‌خواهید هست؟ آیا انرژی که 20 سال پیش داشتید را هنوز دارید؟ اگر تغییرات بزرگ را در این عرصه ایجاد کنید به اینها دست پیدا می‌کنید. آیا به طور مرتب ورزش می‌کنید و فعالیت فیزیکی دارید؟ آیا سالم غذا می‌خورید؟ به اندازه کافی می‌خوابید؟ آیا وقت می‌کنید که در طول روز چرت کوتاه بزنید؟ اگر پاسخ شما به بیشتر این سوال‌ها منفی باشد، اینجا به یک تغییر بزرگ نیاز دارید. برای خودتان اهداف جدید تعیین کنید. شاید یک دو ماراتن فکر بدی نباشد، یا پایین آوردن وزنتان یا هر تصمیم دیگری برای شروع. همه ما اگر مراقب سلامیتمان باشیم می‌توانیم تا 100 سالگی زندگی کنیم. چیزهای زیادی برای کشف و تجربه کردن در دنیا وجود دارد، پس عمر خود را کوتاه نکنید. از همین امروز شروع کنید به سالم زندگی کردن!

 

چطور احساساتتان را تغییر دهید

آیا از اینکه همیشه احساس ناراحتی و افسردگی کنید خسته شده‌اید؟ پس به یک تغییر بزرگ در روحیات و احساساتتان نیاز دارید. طرز فکرتان و سوالاتی که از خودتان می‌پرسید، روحیه شما را تعیین می‌کند. نوشتن دفترچه خاطرات را شروع کنید. قبل از خواب به این سوال پاسخ دهید، "امروز این را درمورد خودم یاد گرفتم". اینکار را 30 روز انجام دهید و بعد نوشته‌هایتان را بخوانید. این به شما کمک می‌کند تغییری بزرگ در احساساتتان ایجاد کنید. وقتی اول صبح از خواب بیدار می‌شوید به این سوالات پاسخ دهید، "چه چیز برای من ممکن است، و من قدردان چه هستم؟". فقط خودتان هستید که می‌توانید وضعیت احساسیتان را تغییر دهید. سعی نکنید منتظر بمانید بقیه اینکار را برای شما بکنند.

 

چطور محل سکونتتان را تغییر دهید

آیا از جایی که زندگی می‌کنید خسته شده‌اید؟ از آنجا نقل‌مکان کنید. فقط تغییرات بزرگ می‌تواند این وضعیت را بهتر کند. شاید از زندگی کردن در یک شهر بزرگ خسته شده‌اید و سبک زندگی آرامتری را می‌خواهید. شاید در حومه شهر زندگی می‌کنید و دلتان می‌خواهد مدتی در شهری بزرگ باشید. کشور ما نقاط بسیار زیاد و متفاوتی برای زندگی کردن دارد و هیچ دلیلی ندارد که جایی زندگی کنید که روحیه‌تان را خراب می‌کند. با تغییر محل سکونت ممکن است فرصت‌های تازه‌ای هم برای زندگی کردن پیدا کنید.

 

چطور عادت‌هایتان را تغییر دهید

خو گرفتن با عادت‌های کهنه خیلی آسان است. تغییر آنها هم کاری دشوار است. آیا عادتی دارید که فکر می‌کنید جلوی رشد و پیشرفت شما را گرفته است؟ پس باید آن تغییر بزرگ را اینجا ایجاد کنید. راه تغییر عادت‌های ناسالم این است که آنها را با رفتارهایی جدید جایگزین کنید، رفتارهایی که مفیدتر و سالم‌تر باشند و حال و هوای بهتری به شما بدهند.

 

چطور دوستانتان را تغییر دهید

آیا دوستان خوبی دارید؟ آیا دوستانتان همیشه حامی و پشتیبانتان هستند؟ وقتی با آنهایید خوش می‌گذرانید؟ آیا عقاید و علایق مشترکی با آنها دارید؟ آیا بعد از گذراندن وقت با آنها احساس فوق‌العاده‌ای پیدا می‌کنید؟ یا وقتی خانه می‌آیید در عجبید که چرا وقتتان را با آنها تلف کردید؟ اگر در این زمینه احساس روزمرگی می‌کنید، ایجاد تغییر بزرگ در آن بهترین راهکار برای تغییر این وضعیت است.

 

وقتی دچار روزمرگی می‌شوید، لازم است در زندگیتان تغییرات بزرگ ایجاد کنید

وقتی احساس روزمرگی می‌کنید و احساس می‌کنید زندگیتان دچار رکود شده است و هیچ چیز برایتان جالب و هیجان‌آور نیست، به تغییرات بزرگ نیاز دارید. ممکن است خیلی‌ها به شما توصیه کنند تغییر بزرگی در زندگیتان ایجاد نکنید چون ممکن است خطرناک باشد، عملی نباشد و یا احمقانه به نظر برسد. اما یادتان باشد که این زندگی مال شماست و فقط خودتان می‌دانید دقیقاً چه حسی دارید و این شمایید که قدرت دارید تغییرات مثبت در زندگی خود ایجاد کنید. آیا در یکی یا چند مورد از جنبه‌هایی که اشاره کردیم گرفتار روزمرگی شده‌اید؟ پس وقت ایجاد تغییرات بزرگ است. درنتیجه این تغییرات زندگیتان رنگ و بویی تازه گرفته و حال و هوایتان کاملاً عوض می‌شود.

تفکر بسیار جالب و خنده دار از نوع ایرانی در آمریکا

یک ایرانی وارد بانکی در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت… 
 

وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ ۵۰۰۰ دلار داره. »»» 
 

کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره.. و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته.»»» 
 

کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت وماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.»»»  

 
خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت ۵۰۰۰ دلار + ۱۵٫۸۶دلار کارمزد وام رو پرداخت کرد.»»» 

کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت :” از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم” و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که ۵۰۰۰ دلار از ما وام گرفتید؟»»»  

 

ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت: تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین ۲۵۰٫۰۰۰ دلاری رو برای ۲ هفته و فقط با ۱۵٫۸۶ دلار با اطمینان خاطر پارک کنم؟!»»» 

جملات پربار و خواندنی از بزرگان

ترجیح می دهم حقیقتی مرا آزار دهد ، تا اینکه دروغی آرامم کند. . .

 

..........................................................................

 

تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی‌!

یکی‌ دیروز و یکی‌ فردا . . .

 

..........................................................................

 

خوبی بادبادک اینه که

می‌دونه زندگیش فقط به یک نخ نازک بنده

ولی بازم تو آسمون می‌رقصه و می‌خنده . . .

 

..........................................................................

 

با کسی زندگی کن که مجبور نباشی

یه عمر برای راضی نگه داشتنش فیلم بازی کنی . . .

 

..........................................................................

 

انسان مجموعه ای از آنچه که دارد نیست ؛

بلکه انسان مجموعه ای است از آنچه که هنوز ندارد، اما می تواند داشته باشد . . .

 

..........................................................................

 

مردمی که گل ها را دوست میدارند خود از ان گل ها دوست داشتنی ترند . . .

 

..........................................................................

 

تهمت مثل زغال است اگر نسوزاند سیاه می کند . . .

 

..........................................................................

 

چقدر سخت است همرنگ جماعت شدن وقتی جماعت خودش هزار رنگ است . . .

 

..........................................................................

 

دوره ، دوره آدم هایی ست که همخواب هم می شوند

ولی هرگز خواب هم را نمی بینند . . .

 

..........................................................................

 

خداوندا به مذهبی ها بفهمان که مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید

پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد

"دکتر علی شریعتی"

 

..........................................................................

 

اگر گیاهان صدایی نداشته باشند

به معنای آن نیست که دردی ندارند . . .

 

..........................................................................

 

اگرمیخواهی محال ترین اتفاق زندگیت رخ بدهد

باور محال بودنش را عوض کن . . .

 

..........................................................................

 

برنده می گوید مشکل است ، اما ممکن

و بازنده می گوید ممکن است ، اما مشکل . . .

 

..........................................................................

 

آن اندازه که ما خود را فریب می دهیم و گمراه می کنیم، هیچ دشمنی نمی تواند . . .

 

..........................................................................

 

حتی اگر بهترین فرد روی کره زمین هستید به خودتون مغرور نشوید

چون هیچ کس از شخصی که ادعا می کند خوشش نمی آید . . .

 

..........................................................................

 

من در رقابت با هیچکس جز خودم نمیباشم

هدف من مغلوب نمودن آخرین کاری است که انجام داده ام . . .

"بیل گیتس"

 

..........................................................................

 

تنها راه کشف ممکن ها ، رفتن به ورای غیر ممکن ها است . . .

(آرتور کلارک)

 

..........................................................................

 

ژوبرت :

" برای یاد گرفتن آنچه می خواستم بدانم احتیاج به پیری داشتم ،

اکنون برای خوب به پا کردن آنچه که می دانم ، احتیاج به جوانی دارم " . . .

 

..........................................................................

 

دوست تو کسی است که هرگاه کلمه "حق" از تو شنید ، خشمناک نشود . . .

 

..........................................................................

 

معبودا !

به بزرگی آنچه داده ای آگاهم کن تا کوچکی آنچه ندارم نا آرامم نکند . .

 

..........................................................................

 

 

تمام محبتت را به پای دوستت بریز نه تمام اعتمادت را
(امام علی علیه السلام)

 

..........................................................................

 

بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می کوبد رونده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست ، زنده باش . . .

 

..........................................................................
 

یادها فراموش نخواهند شد ، حتی به اجبار

و دوستی ها ماندنی هستند ، حتی با سکوت . . .

 
 
..........................................................................
 
 
 

مترسک عروسک زشتیست که از مزرعه مراقبت میکند

و آدمی مترسک زیباییست که جهان را می ترساند . . .

 

..........................................................................

 

دوستی کلام زیباییست که هرکس درکش کرد ، ترکش نکرد . . .


..........................................................................


 

زندگی قانون باور ها و لیاقتهاست ، همیشه باور داشته باش

لایق بهترین هایی . . .

 

..........................................................................

 

اگر مایلید پیام عشق را بشنویم ، بایستی خود نیز این پیام را ارسال کنیم . . .

 

..........................................................................

 

در زمین عشقی نیست که زمینت نزند ، آسمان را دریاب . . .


..........................................................................

 

زندگی یعنی :

ناخواسته به دنیا آمدن

مخفیانه گریستن

دیوانه وار عشق ورزیدن

و عاقبت در حسرت آنچه دل میخواهد و منطق نمیپذیرد ، مردن . . .


..........................................................................

 

زن مانند شیشه ی ظریف و شکستنی است

هرگز توانایی مقاومت او را نیازمایید ، زیرا ممکن است شیشه ناگهان بشکند . . .

 

..........................................................................

 

آموخته‌ام که هیچ‌گاه نجابت و تواضع دیگران را به حساب حماقت‌شان نگذارم . . .

 

..........................................................................

 

پیروزی یعنی :

توانایی رفتن از یک شکست ، به شکستی دیگر

بدون از دست دادن اشتیاق . . .

 

..........................................................................

 

مردم هرگز خوشبختی خود را نمیشناسند

اما خوشبختی دیگران همیشه در جلو دیدگان آنهاست

 

..........................................................................

 

خداوندا مرا از کسانی قرار دِه که دنیاشان را برای دینشان میفروشند

نه دینشان را برای دنیاشان

(دکتر علی شریعتی)

 

..........................................................................

 

 

کسی باش که عمری با تو بودن ، یک لحظه ، و لحظه ای بی تو بودن ، یک عمر باشد . . .

 

..........................................................................

 

آدرس موفقیت : بزرگراه توکل ، بلوار آرامش ، خیابان آزاده

میدان عمل ، مجتمع نشاط ، واحد پشتکار ، پلاک 20 ، منزل خوشبختی

 

..........................................................................

 

زندگی ارزش دویدن دارد ، حتی با کفشهای پاره !

مقایسه بین زنان و مردان

1- تمایلات جنسی:

* مردان مدام به برقراری رابطه جنسی می اندیشند. این یکی از تصورات زنان نسبت به مردان است. بله این گفته کاملا واقعیت دارد اما زنان باید آگاه باشند که این یکی از خصوصیتهای بیولوژیکی مردان است.در واقع مردان در طبیعت اینگونه طراحی گردیده اند و نباید به آنها به دید موجوداتی شیطانی نگریست. علت دیگر را میتوان در تبلیغات گسترده رسانه ها در فیلمها و آگهی های تبلیغاتی جستجو کرد که مدام سکس و پورنوگرافی را ترویج میدهند.
 


* انگیزش بصری نقش مهمی در تهییج جنسی مردان ایفا میکند. مردان از لحاظ جنسی موجوداتی بصری هستند اما زنان بیش از آنکه با نگاه کردن و یا لمس کردن از لحاظ جنسی برانگیخته گردند، نسبت به کلام و واژه ها و لحن صدا از خود واکنش نشان داده و برانگیخته میگردند. عدم آگاهی نسبت به این تفاوت بارز میان دو جنس میتواند برای زنان و مردان مشکل ساز باشد.
 


*تخیلات نیز نقش بسیار قدرتمندی در تهییج جنسی مردان ایفا میکند.این بدان معناست که مردان بسیار در مورد رابطه جنسی خیالپردازی میکنند. یافته ها بیانگر آن است که مردان 3 برابر زنان برقراری رابطه جنسی را در رویاهای خود میبینند.
 


* مردان و زنان در سطح انرژی و تمایلات جنسی نیز با یکدیگر تفاوت دارند. زنان معمولا یک باطری و یا منبع انرژی دارند که تمام کارهای خود را با آن انجام میدهند از قبیل کار، مراقبت و رابطه جنسی. اما مردان یک باطری تعبیه شده یدک صرفا برای برقراری رابطه جنسی همواره در اختیار دارند. بدین مفهوم که یک مرد ممکن است مانند یک دونده ماراتون خسته و ناتوان باشد اما کماکان انرژی کافی برای برقراری رابطه جنسی در اختیار خواهد داشت. اما این سناریو برای زنان هیچ مصداقی ندارد. اما تصور "خیلی خسته برای برقراری رابطه جنسی" بندرت به ذهن یک مرد خطور میکند. این مسئله به ساختار مغزی زن و مرد مربوط میگردد. میل جنسی زنان شدیدا به بخش احساسی و عاطفی مغزشان مرتبط است. میل جنسی مردان کمتر به احساسات مقید است. این تفاوت نیز میتواند تنش جنسی بزرگی را میان زنان ومردان پدید آورد. اما این نیز یک تمایز بیولوژیکی میباشد.
 


* زنان و مردان هر دو تحت تاثیر سیکل هورمونی قرار دارند. اکثر زنان سیکل 28 روزه ای داشته که بروی خلق و خو و تمایلات جنسی آنان تاثیر گذاراست. مردان نیز دارای سیکل بیولوژیکی هستند. مردان دارای انباشت تستوسترون 3 روزه در بدن خود میباشند. یک مرد معمولی دارای سائق جنسی 3 روز در میان میباشد. یعنی تمایل دارد حداقل 3 روز در میان رابطه جنسی داشته باشد. اما این سیکل نیز همچون سیکل زنان در افراد مختلف با یکدیگر تفاوت دارد. البته این موضوع نباید توجیهی برای زیاده خواهی مردان باشد از آنجایی که این تمایلات قابل کنترل میباشد.
 


* خیانت جنسی برای مردان و خیانت احساسی (رابطه صمیمی) برای زنان غیر قابل تحمل است. بدین مفهوم که برای یک مرد حتی تصور خیانت جنسی همسرش میتواند واکنش شدیدی در وی ایجاد کند. اما در زنان بیشتر از این موضوع هراس دارند که نکند همسرشان آنها را رها کرده و عاشق زن دیگری شود.
 


* پیک جنسی (اوج تمایلات جنسی) در مردان در سن 18 سالگی و در زنان در سنین 35 تا 40 سالگی میباشد. یکی دیگر از تفاوتهای فاحش.
 


*شدت اورگاسم (اوج لذت جنسی) در زنان بیشتر از مردان میباشد.
 


*مدت رسیدن به اوج لذت جنسی در مردان کمتر از 3 دقیقه و در زنان 10 تا 20 دقیقه(حداقل 12 دقیقه) بطول می انجامد.ی کی دیگر از تفاوتهای دردسر ساز.
 


* کاهش تناوب روابط جنسی در مردان وزنان واکنشهای متفاوتی ایجاد میکند: در مردان میل جنسی افزایش یافته، سریعتر تحریک شده و آسانتر به اوج لذت جنسی میرسند اما در زنان کاملا برعکس است بطوری که میل جنسی کاهش یافته، به سختی برانگیخته میگردند و رسیدن به اوج لذت جنسی بسیار دشوار میگردد. یکی دیگر از تفاوتهای مشکل آفرین.

- روانشناختی:

* تفکر غالب در مردان: جدایی (استقلال)، موفقیت، شغل و در زنان: وابستگی(تعلق)، گفتگو و رابطه میباشد.
 


* زنان بیشتر از مردان نگران سلامتی خود هستند.
 


* زنان به پول به چشم ابزار مینگرند اما مردان به عنوان منبع قدرت.
 


* زنان بیشتر از مردان از دیگران در خواست کمک میکنند.
 


* مردان از لحاظ جنسی حسد میورزند زنان از لحاظ احساسی و رابطه صمیمی.
 


* وفاداری در زنان بیشتر از مردان است.
 


* مردان بیشتر به اشیاء و اهداف و زنان به افراد و احساسات علاقه مند میباشند.
 


*مردان هیچگاه در مورد مشکلاتشان صحبت نمی کنند مگر آنکه بخواهند نظر و اندرز یک کارشناس را جویا گردند. درخواست کمک از دیدگاه مردان ضعف تلقی میگردد.
 


*مردان پرخاشگر، جنگجو تر و سلطه جو تر از زنان میباشند.
 


* دغدغه فکری مردان وضعیت مالی و زنان جذابیت فیزیکی است.
 


* مردان بیشتر منطقی، تحلیل کننده و خرد گرا هستند زنان بیشتر خلاق، کل نگر و احساساتی.
 


*برخلاف تصور مردان بیشتر از زنان نسبت به پایان یافتن رابطه آسیب پذیر تر و وابسته تر میباشند و در صورت پایان یافتن یک رابطه خرد میگردند. زیرا مردان معمولا دوستان و پشتیبان احساسی کمتری نسبت به زنان دارند.
 


* مردان نصیحت زنان را به منزله عدم کفایت و شایستگی خود قلمداد میکنند.
 


* مردان برای دلداری دادن زنان آزرده راه حل برای مشکلاتشان ارائه میدهند اما این عمل از سوی زنان بی توجهی به احساساتشان تفسیر میگردد.

همین امروز طرزتفکرتان را عوض کنید!

اگر می خواهید زندگی تان تغییر کند باید طرز فکرتان را تغییر دهید.«همین امروز طرزتفکرتان را عوض کنید.»

البته در کلام خیلی ساده است: «طرز تفکرت را عوض کن تا زندگی ات تغییر کند.» ولی چطور می توان این کار را انجام داد وقتی نمی دانیم باید چه کار کنیم؟ و مهم تر از همه اگر تغییر دادن طرزتفکر تا این حد آسان است، چرا خیلی از افراد این کار را انجام نمی دهند؟ مخصوصا اگر بتوانند با این کار موفق تر باشند و بیشتر از زندگی لذت ببرند؟

جواب این سوال ها را نمی دانیم ولی می دانیم که تغییر دادن طرز تفکر آسان نیست اما ممکن است. همه آنچه شما نیاز دارید این است که محکم و استوار این تکنیک ها را به کار ببرید؛ البته اگر از ته دل می خواهید موفق باشید.

 

۱) همان طور فکر کنید که دوست دارید باشید. اگر در دنیای ذهنتان خود را آدم خوشحال یا موفقی ندانید که می تواند از زندگی لذت ببرد، خیلی سخت می توانید در دنیای واقعی چنین آدمی باشید. پس پیش از هر کار در رویاهایتان هم خود را فردی خوشحال، موفق و روبه رشد تصور کنید.

 

۲) لبخند بزنید. نتایج تحقیقات نشان داده است لبخند زدن هم اثر جسمی دارد و هم اثر روانی. پس یک لبخند روی لبانتان بنشانید و در مسیر تغییر طرزتفکر قدم بگذارید. در ابتدا، این کار فقط یک عمل فیزیکی بدون روح است اما کم کم جزو صورت شما می شود.

 

۳) خودتان را غرق مطالعه و موسیقی کنید. کتاب ها، مقاله ها و مجله هایی بخوانید که به شما کمک کنند بتوانید افکارتان را تغییر و درکتان را افزایش دهید. فیلم ببینید یا به موسیقی هایی گوش کنید که برای شما الهام بخش باشند و برای تغییر تشویقتان کنند.

 

۴) کردارتان را تغییر دهید. وقتی کارهایتان را به همان شیوه قدیمی انجام می دهید، نمی توانید در افکارتان تغییری به وجود آورید. کارها را به شیوه ای متفاوت انجام دهید تا بتوانید متفاوت بیندیشید.

 

۵) محیط تان را تغییر دهید. محیط اطرافتان را با توجه به طرزتفکر مورد علاقه تان بسازید. فضایی را خلق کنید که شما را به سمت تغییر سوق دهد. یک گلدان به اتاقتان اضافه کنید، رنگ دیوارها را تغییر دهید، یک کتابخانه یا میز کوچک برای خودتان بخرید.

 

۶) از موفق ها تقلید کنید. از تجربه و نظرهای کسانی که عاشق طرزتفکرشان هستید و آرزو دارید مثل آنها باشید، استفاده کنید. اگر زنده هستند که این کار بسیار ساده است و اگر در قید حیات نیستند می توانید از آثارشان بهره بگیرید.

 

۷) به دیگران کمک کنید (و به خودتان هم) یکی از سریع ترین راه هایی که می تواند طرزتفکر شما را عوض کند، این است که به دیگران توجه و به آنها کمک کنید. مواظب باشید از آن طرف بام نیفتید یعنی نه غرق در خودتان شوید و نه شیفته و دلباخته دیگران.

 

۸) کمی از دوستانتان کمک بگیرید. دیگران را از تصمیمتان باخبر کنید و از آنها کمک بخواهید و نظراتشان را بشنوید. هر چقدر کمک دیگران را بیشتر احساس کنید، بیشتر به موفقیت نزدیک می شوید.

 

۹) حرفه ای شوید. اگر دلتان می خواهد به فردی بزرگ تبدیل شوید به مشاوره و نصیحت افراد بزرگ گوش دهید. انسان های حرفه ای در مدت زمان کوتاهی می توانند بهترین راه حل ها و نظرات و عقاید جدید را در اختیار شما بگذارند. البته به شرطی که واقعا در کار خود خبره باشند و فقط اسم و رسم بی پایه و پنهان به هم نزده باشند.

 

۱۰) صبور باشید. آگاه باشید که بیشترین تغییرات در مدت زمانی طولانی و به آرامی صورت می گیرند به شرط اینکه تکرار شوند. پس اگر فورا در مسیر موفقیت نتیجه نگرفتید، تعجب نکنید و مهم تر اینکه تسلیم نشوید. کارتان را ادامه دهید و مطمئن باشید جواب می گیرید.

 

 

● چطور راه تغییر را ادامه دهیم؟

گاهی بعد از اینکه نگرش مان را تغییر دادیم و به سوی هدفی تازه رفتیم، نمی دانیم چگونه باید راهمان را بدون خستگی و درنگ ادامه دهیم؟ این نکته ها دست شما را برای طی بقیه مسیر تغییر می گیرد.

 

۱) با واقعیت روبرو شوید. ممکن است مانعی که در مسیر رسیدن به هدف از سرعت شما می کاهد، خودتان باشید.

وقتی در راه رسیدن به هدفتان به مشکل هایی برمی خورید، اول از همه به دقت بررسی کنید آیا منشاء مشکل خودتان هستید یا خیر؟

 

۲) شما هرکاری که بخواهید، می توانید انجام دهید اگرچه شاید نتوانید همه کارهایی را که دوست دارید، انجام دهید. بیشتر اوقات برای رسیدن به هدف چند کار را با هم انجام می دهید ولی حتی با وجود تلاش زیاد، در آخر به کمترین نتیجه می رسید. باید بدانید توجه و تمرکز روی ۱ یا حداکثر ۲ پروژه در یک زمان، شانس شما را برای رسیدن به نتیجه مطلوب افزایش خواهد داد.

 

۳) برای اینکه تصویر واضحی از نتیجه کار داشته باشید، تمرکز کنید. اول اینکه روی پروژه هایی که برعهده گرفته اید، کاملا تمرکز داشته باشید تا بتوانید تشخیص دهید واقعا چه کارهایی باید انجام گیرد. برنامه ای گام به گام برای کارهایی که باید در زمان های مشخص انجام دهید، بنویسید.

 

۴) آنچه روی کاغذ است، برنامه است و آنچه در ذهن شماست، خیال! بیشتر افراد علاقه ای به نوشتن برنامه هایشان روی کاغذ ندارند. نوشتن برنامه روی کاغذ اولین قدم برای حرکت رو به جلوست. خیلی ها بدون برنامه پروژه هایشان را شروع می کنند ولی خیلی زود گیج می شوند زیرا مشکلات فرعی زیادی سر راهشان به وجود می آید.

 

۵) حرکت، به این معنی نیست که پیشرفت کرده اید. بعضی از افراد با اینکه به سختی کار می کنند، به هدفشان نزدیک تر نمی شوند. این یکی از نتایج بی برنامگی است. برای پیشروی باید فعالیت های مناسبی در زمان های مناسب انجام دهید.

 

۶) انتخاب نکردن، یک انتخاب است. زیاد فکرکردن درباره آنچه انتخاب می کنیم، مانع دیگری است که ما خودمان سر راهمان قرار می دهیم و باعث رکودمان می شود. «من می توانم A، B یا C را انجام دهم ولی بهتر است بیشتر فکر کنم» و شروع می کنیم به ارزیابی کردن... ولی در واقع هیچ وقت نمی توانیم تصمیم بگیریم و کاری که انجام می دهیم، در حقیقت تصمیم می گیریم هیچ کاری نکنیم؟ ولی اگر کاری نکنید به چیزی نمی رسید.

 

۷) روی آنچه به نتیجه می رسد، تمرکز کنید. خیلی از افراد در پیداکردن راه هایی که به نتیجه نمی رسند، استادند و به همین دلیل هیچ تلاشی هم نمی کنند. انرژی منفی را در خود انباشته نکنید. انرژی های مثبتتان را افزایش دهید و روی چیزهایی تمرکز کنید که به درد شما می خورند و به نتیجه می رسند.

 

۸) اگر اقدامی به نتیجه نمی رسد، متوقفش کنید. یک اقدام احمقانه: «کاری را بارها و بارها با یک شیوه انجام دهید و انتظار داشته باشید که به نتیجه ای متفاوت برسید.»

 

خیلی ها به دلیل غرور، لجاجت یا تعصب، شیوه ای را تکرار می کنند که به نتیجه نمی رسد. شعاری جدید برای خود انتخاب کنید و دیگر کارتان را به شیوه قبلی انجام ندهید. وقتی روش هایی موثر نیستند انجام دادنشان را متوقف کنید.

 

۹) وقتی نمی دانید، کمک بخواهید. ما نمی توانیم همه چیز را بدانیم. نمی توانیم همه مشکلات را حل کنیم. وقتی به مشکلی برمی خورید، از دیگران کمک بخواهید. از یک تاجر، مشاور، وکیل یا مربی مشاوره بگیرید.

 

۱۰) اگر کاری شما را خوشحال نمی کند، انجامش ندهید. برای اینکه به هدفتان برسید، باید سختی هایی را بپذیرید و ممکن است هر لحظه نتوانید از کارتان لذت ببرید ولی در کل باید کارتان را دوست داشته و از انجام آن خوشحال باشید.

در غیر این صورت اهدافتان را ارزیابی و راهی را پیدا کنید که از پیمودن آن لذت ببرید.

مواقعی به نگاهت نگاه کن !

انیشتین می‌گفت : « آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند. »

استفان كاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است كه می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه كنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های كوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد كنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض كنید .»

او حرفهایش را با یك مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌كند : « صبح یك روز تعطیل در نیویورك سوار اتوبوس شدم. تقریباً یك سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سكوتی دلپذیر برقرار بود تا اینكه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر كرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌كردند. یكی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌كرد و یكی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌كشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها كه دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افكار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازكردم كه: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد كه انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، كمی خودش را روی صندلی جابجا كرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم كه همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم كه خودم باید چه كار كنم و ... و بغضش تركید و اشكش سرازیر شد.»

استفان كاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اكنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد كه نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می‌دهد كه:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم : واقعاً مرا ببخشید . نمی‌دانستم. آیا كمكی از دست من ساخته است؟ و....

اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم كه این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم كه هر كمكی از دستم ساخته است انجام بدهم .»

حقیقت این است كه به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود.
كلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است كه به شیشه‌های عینكی كه به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد كه رنگ آنها را عوض كنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر كنیم.
آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلكه تعبیر و تفسیر ما از آن است.

تفاوت برنده با بازنده ؟

سیدنی.جی.هریس نویسنده ای سرشناس و واقع گراست

که رموز برنده شدن را در میدان زندگی می شناسد و برای موفقیت در آن

راه های ساده ای پیشنهاد میکند. اگر برنده بودن را به عنوان هدف زندگی خود انتخاب کرده اید

و تاکنون فرصت مطالعه کتاب “برنده و بازنده” این نویسنده را نداشته اید

خلاصه این کتاب می تواند راهنمای خوبی برای شما دوستان باشد

برنده متعهد میشود

بازنده وعده میدهد

برنده ای که مرتکب اشتباه میشود، میگوید: اشتباه کردم.

بازنده ای که مرتکب اشتباه میشود، میگوید: تقصیر من نبود.

برنده بیش از بازنده کار انجام میدهد، و در انتها باز هم وقت دارد.

بازنده همیشه آنقدر گرفتار است که نمیتواند به کارهای ضروری بپردازد.

برنده به بررسی دقیق یک مشکل می پردازد.

بازنده از کنار مشکل گذشته، و آن را حل نشده رها میکند.

برنده میگوید: بیا برای مشکل راه حلی پیدا کنیم.

بازنده میگوید: هیچ کس راه حلی را نمیداند.

برنده می داند به خاطر چه چیزی پیکار میکند و بر سر چه چیزی توافق و سازش نماید.

بازنده آنجا که نباید، سازش میکند، و به خاطر چیزی که ارزش ندارد، مبارزه میکند.

برنده با جبران اشتباهش، تاسف و پشیمانی خود را نشان میدهد.

بازنده می گوید : “متاسفم“، اما در آینده اشتباه خود را تکرار میکند.

 

برنده مورد تحسین واقع شدن را به دوست داشته شدن ترجیح میدهد، هر چند که هر دو حالت را مد نظر دارد.

بازنده دوست داشتنی بودن را، به مورد تحسین واقع شدن ترجیح میدهد، حتی اگر بهای آن خفت و خواری باشد.

برنده گوش می دهد.

بازنده فقط منتظر رسیدن نوبت خود، برای حرف زدن است.

برنده از میانه روی و نرمش خود احساس قدرت میکند.

بازنده هرگز میانه رو و معتدل نیست گاهی از موضع ضعف و گاهی همچون ستمگران فرودست رفتار میکند.

برنده میگوید: باید راه بهتری هم وجود داشته باشد.

بازنده میگوید: تا بوده همین بوده و تا هست همین است.

برنده به افراد برتر از خود، احترام میگذارد و سعی میکند تا از آنان چیزی بیاموزد.

بازنده از افراد برتر از خود، خشم و نفرت داشته و در پی یافتن نقاط ضعف آنان است.

برنده گامهای متعادلی بر میدارد.

بازنده دو نوع سرعت دارد، یا خیلی تند و یا خیلی کند.

برنده میداند که گاهی اوقات، پیروزی به بهای بسیار گرانی بدست می آید.

بازنده بسیار مشتاق برنده شدن است، در جایی که نه قادر به برنده شدن و نه حفظ آن است.

برنده ارزیابی درستی از تواناییهای خود داشته و هوشمندانه از ناتوانی های خود، آگاه است.

بازنده از توانایی ها و ناتوانی های واقعی خود بی خبر است.

برنده مشکلی بزرگ را انتخاب می کند و آن را به اجزای کوچکتر تفکیک میکند، تا حل آن آسان گردد.

بازنده مشکلات کوچک را آنچنان به هم می آمیزد که دیگر قابل حل شدن نیستند.

برنده می داند که اگر به مردم فرصت داده شود، مهربان خواهند بود.

بازنده احساس میکند که اگر به مردم فرصت داده شود، نامهربان خواهند شد.

برنده تمرکز حواس دارد.

بازنده پریشان حواس است.

برنده از اشتباهات خود درس میگیرد.

بازنده از ترس مرتکب شدن اشتباه، یادگرفته که اقدام به هیچ کاری نکند.

برنده میکوشد تا مردم را هرگز نیازارد، مگر در مواقع نادری که این دل آزاری در راستای یک هدف بزرگ باشد.

بازنده نمیخواهد به عمد دیگران را آزار دهد، اما ناخودآگاه همیشه این کار را میکند.

برنده ثروت اندوزی را وسیله ای برای لذت بردن از زندگی می داند.

بازنده مال اندوزی را هدف خود قرار میدهد،‌ بنابراین گذشته از میزان انباشت ثروت، هیچگاه نمیتواند خود را برنده محسوب کند، و هرگز برنده نمیشود.

برنده ترجیح می دهد که، خود را مسئول شکست هایش بداند و نه دیگران را ولی وقت زیادی را صرف عیب جویی نمیکند.

بازنده شکست های خود را ناشی از، تبعیض یا سیاست می داند.

برنده معتقد است، ما با کارهای درست و اشتباه خود، سرنوشت خویش را تعیین میکنیم.

بازنده به قضا و قدر اعتقاد دارد.

برنده در چنین موقعیتی احساس میکند که اعتبار خود را برای آینده تقویت می نماید.
بازنده از این که بیش از آنچه می گیرد، بدهد، احساس میکند بازنده است.

برنده در هر شرایطی که قرار بگیرد، آرامش و تعادل خود را حفظ میکند.

بازنده اگر از دیگران عقب بماند، تندخو و خشن میشود، و اگر جلوتر از دیگران باشد، بی احتیاطی میکند.

برنده میداند که نارسایی های او جزیی از شخصیت وجودی اوست، در حالی که می کوشد تا آثار ناگوار این نقایص را بزداید هرگز تاثیر آنها را انکار نمیکند.
بازنده از اینکه خود و یا دیگران به نقایص وی آگاهی یابند، هراسان است.

برنده در چنین شرایطی آزادانه، رنجش و آزردگی خود را بیان نموده، تخلیه ی احساسی میکند، سپس مساله را به فراموشی می سپارد.
بازنده هنگامی که از دیگران بدرفتاری میبیند، خشم و ناخشنودی خویش را به زبان نمی آورد و زجر می کشد، و با انتقام گرفتن از خود، شرایط بدتری را پدید می آورد.

برنده میداند که کدام تصمیم ها را به طور مستقل بگیرد، و کدام یک را پس از مشورت با دیگران حتی بازندگان اجرا نماید.

بازنده به “استقلال” خود می بالد، در حالیکه به واقع در حال خونسردی است. و به کار گروهی” خود می بالد، در صورتی که در حال دنباله روی است، و اراده ای از خود ندارد.

برنده می داند که هر قاعده ای در هر کتابی را می توان نادیده انگاشت جز یکی، “همانی که هستی و میخواستی، باش”، تنها برگ برنده، در دنیا همین است.

بازنده فکر میکند که برای بازنده شدن و برنده شدن قوانینی وجود دارد.

برنده روی پای خود می ایستد و از اینکه دیگران، به وی تکیه کنند، احساس تحمیل شدن نمی کند.

بازنده به کسانی که از خودش قوی ترند، تکیه میکند و عقده های خود را بر سر افراد ضعیفتر از خویش خالی میکند.

برنده نسبت به فضای اطراف خود حساس است.

بازنده فقط نسبت به احساسات خود حساس است.

برنده در وجود یک آدم بد، خوبی ها را می جوید و روی همین قسمت کار میکند.

بازنده در وجود یک انسان خوب، بدی ها را می جوید. از این رو، به سختی میتواند با دیگران همکاری کند.

برنده در عین حال که تعصبات خود را میپذیرد، تلاش میکند که در هنگام قضاوت کردن بر این تعصبات غلبه کند.

بازنده منکر وجود هرگونه تعصب در خود است، و بنابراین در سراسر عمر، اسیر تعصبات خویش خواهد بود.

برنده هراسی ندارد از اینکه در یک موقعیت ضد و نقیض قرار گیرد، زیرا در افکارش خللی وارد نمی شود.

بازنده سازگار شدن با موقعیتهای ضد و نقیض را به کار شایسته ترجیح میدهد.

برنده بازی سرنوشت، و این حقیقت که شایستگی ها را همواره پاداشی نیست، بی آنکه دیدگاهی بدبینانه داشته باشد، درک میکند.

بازنده بی آنکه بازی های سرنوشت را درک نماید، بدگمان است.

برنده میداند که چگونه میتوان جدی بود، بی آن که خشک و رسمی باشد.

بازنده غالبا خشک و رسمی است زیرا، فاقد توانایی جدی بودن است.

برنده آنچه را که ضرورت دارد، با متانت لازم انجام می دهد، و توان خود را برای راه حل هایی ذخیره می کند که، در آنها از حق انتخاب برخوردار است.

بازنده آنچه را که ضرورت دارد، با حالتی اعتراض آمیز انجام می دهد، و هیچ توان و نیرویی را برای گرفتن تصمیمات اخلاقی مهم باقی نمی گذارد.

برنده ارزش های اخلاقی را، به عنوان تنها منبع قدرت حقیقی می شناسد.

بازنده چون در باطن، برای ارزشهای اخلاقی احترام اندکی قایل است، بیش از ظرفیت خویش در جهت کسب منابع قدرت بیرونی تلاش میکند.

برنده سعی میکند که رفتارهای خود را براساس نتایج منطقی آنها قضاوت کند، و رفتارهای دیگران را، براساس قصد و نیت آنها ارزیابی کند.

بازنده رفتارهای خود را بر اساس قصد و نیت خویش و رفتارهای دیگران را بر اساس نتایج آنها ارزیابی میکند.

برنده دیگران را نکوهش می کند ولی آنها را می بخشد.

بازنده چنان بزدل است که قادر به نکوهش دیگران نیست، و چنان حقیر است که قادر به بخشیدن دیگران هم، نیست.

برنده پس از بیان نکته ی اصلی مورد نظرش، لب از سخن فرو می بندد.

بازنده آنقدر به صحبت ادامه می دهد، که نکته ی اصلی را فراموش میکند.

برنده هر امتیازی را که بتواند بدهد، می دهد جز این که اصول بنیادی خود را فدا کند.

بازنده به خاطر هراس از دادن امتیاز به لجاجت خود ادامه می دهد، و این در حالی است که اصول بنیادی اش رفته رفته از بین می رود.

برنده ضعفهای خود را به خدمت توانایی هایش می گیرد.

بازنده توانایی های خود را هدر میدهد، زیرا که آنها را در خدمت ضعفهای خود به کار می گیرد.

برنده در برابر افراد سودمند و ناتوان، یکسان عمل میکند.

بازنده به تملق قدرتمندان پرداخته و ضعفا را تحقیر میکند.

برنده میخواهد مورد احترام دیگران باشد، اما ذهنش را درگیر آن نمیکند.

بازنده برای رسیدن به این هدف، دست به هر کاری میزند، اما سرانجام، با شکست روبرو می شود و به هدف اش نمی رسد.

برنده حتی زمانی که دیگران وی را به عنوان یک خبره می شناسند، می داند که، هنوز خیلی چیزها را نمیداند.

بازنده میخواهد که دیگران او را یک خبره بدانند، و این نکته که : “بسیار کم می داند” را، هنوز نیاموخته است.

برنده گشاده روست، زیرا که میتواند بی آنکه خود را تحقیر کند، بر خطاهای خویش بخندد.

بازنده چون حتی در خلوت خویش، خود را پست و حقیر می شمارد، در حضور دیگران نیز قادر به خندیدن بر خطاهای خود نیست.

برنده نسبت به ضعفهای دیگران، غمخواری میکند، زیرا ضعفهای خود را درک نموده و آنها را پذیرفته است.

بازنده دیگران را به دلیل ضعفهایشان خوار و خفیف می شمارد، زیرا وجود ضعف در درون خود را، انکار نموده و پنهان میکند.

برنده هر کاری که از دست اش بر آید انجام میدهد، و اگر سرانجام شکست خورد، به معجزه امید می بندد.
بازنده بدون آنکه کوچکترین تلاشی کند، به انتظار معجزه می نشیند.

برنده تا دم مرگ بیشتر از آنچه که از دیگران میگیرد، می دهد.

بازنده تا پای جان از این توهم دست بر نمیدارد که، “پیروزی” یعنی بیش از آنچه که می دهی، بستانی.

برنده هنگامی که می بیند راهی را که در پیش گرفته است، با مسیر زندگانی او سازگار نیست، هراس از ترک کردن آن، ندارد.

بازنده “نیمه ی راهی” را در پیش گرفته و به آن، ادامه می دهد، و اهمیتی نمیدهد که سرانجام به کجا منتهی می شود

12 توصیه طلایی برای متولدین هرماه

 

***** فروردین ماه
کسی که به خدا توکل می کند، رنجها و سختی های زندگی را بهتر تحمل خواهد کرد و می تواند به نام او از سد مشکلات گوناگون بگذرد. شما باید از تکبر و متکبران فاصله بگیرید و خود را نیازمند دوستان باوفا بدنید، خانواده نقش مهمی در سلامت روانی انسان دارد، بنابراین رشته عاطفی خود با خانواده را محکم تر کنید. اگر عجول نباشید کم کم به خواسته های به حق تان می رسید، البته اگر اراده پروردگار نیز بر آن تعلق گرفته باشد.

 

****اردیبهشت ماه
هجران و فراق مقطع مهمی از زندگی هر انسانی است که باید با صبر و امیدواری آن را پشت سر بگذارد و حل این مشکل و رسیدن ایام وصال را از خدای بزرگ بخواهد. شما می توانید قدم های بزرگی در آینده بردارید، به شرطی که از تلاش و کوشش دست برندارید و از همفکری و مشورت با بزرگترها غافل نشوید. از وقفه های کوتاه مدت در روند پیشرفت خود نگران نباشید.

 

**** خرداد ماه
کسی که جواب بدی را با بدی بدهد، نمی تواند ادعا کند که از او بهتر است. باید با بزرگواری و بخشش طرف مقابل را شرمنده کرد. شما می توانید روزهایتان را پربارتر از قبل کنید و در این راه باید یک لحظه هم از یاد خدا غافل نباشید. توانائی ها و استعداد ذاتی خود را باور داشته و آنها را به منصه ظهور برسانید. امروز و فردا کردن و تردید و دودلی در کارهای مختلف شما را از اهدافتان دور می کند.

 

****تیر ماه
باید از موقیت مناسب مالی که دارید به نفع زیردستان استفاده کنید، چون ممکن است چنین فرصتی در آینده کمتر وجود داشته باشد. دست و دلبازی از صفات بارز شماست که باید در مسیر درست از آن بهره ببرید. از طعن حسودان نرنجید و دست از هدفهای الهی تان برندارید. شکست هم جزئی از زندگی است و اگر گاهی در کاری در کاری موفق نمی شوید نباید فکر کنید دنیا به آخر رسیده است.

 

**** مرداد ماه
هنر انسان های بزرگ این است که در برابر مصائب و مشکلات تحمل فوق العاده ای دارند و نه تنها از جور و جفای روزگار نمی نالند، بلکه با رویی گشاده خدا را شکر می گویند و از او مدد می جویند. شما در زمره این گونه افرادید و سعه صدرتان قابل تحسین است. آینده با دستان شما ساخته می شود، بنابراین می توانید طوری برنامه ریزی کنید که بیشتر به خواسته های خود برسید، به خصوص اینکه دعای خیر پدر و مادر همراهتان است.

 

**** شهریور ماه
مثلی است معروف که جهان همان گونه می گذرد که تو می خواهی، یعنی این اراده توست که حال و آینده را می سازد، بنابراین به جای آنکه دل به شانس بسپارید، به همت و پشتکار خود تکیه کنید و قدم در اه بگذارید. اعتماد به نفس خود را بالا ببرید و با کوچکترین حرفی میدان را خالی نکنید. شما باید محکم تر از قبل باشید و از فرصت هایی که نصیبتان می شود، خوب استفاده نمایید و از سلامت خود هم غافل نشوید.

 

**** مهر ماه
هر کس که در همه حال خدا را در نظر دارد و عرض نیاز به بارگاه با عظمت او می برد، از هیچ چیز و هیچ کس جز او نمی ترسد و تمام کارهایش بر مدار حق می چرخد. شما دل مهربانی دارید و زمینه رسیدن به قله موفقیت را به راحتی می توانید فراهم کنید. دیگران روی شما حساب ویژه ای باز می کنند و همه جا سخن از خوبی ها و بزرگواری هایتان است، اما نباید مغرور شوید و فکر کنید که هیچ عیب و نقصی ندارید. همچنان با خدا دوست باشید تا به این سیر صعودی ادامه دهید.

 

**** آبان ماه
شما با همت و پشتکاری که دارید، می توانید به همه اهداف خود برسید، به خصوص اینکه به خداوند نیز توکل کرده اید و از او مدد می جویید. اگر برای امور مالی خود برنامه ریزی دقیقی کنید، دچار مشکل نخواهید شد و مجبور نخواهید بود گاهی اوقات قرض بگیرید. به سفر و مسافرت آن هم با خانواده اهمیت بیشتری بدهید. مطالعه کتاب را در برنامه زندگی تان بگنجانید و باور داشته باشید که هیچ گاه برای آموختن دیر نیست.

 

**** آذر ماه
باید مراقب اطرافیانتان باشید و به ظاهر افراد اهمیت ندهید و فریب آنها را نخورید. آنچه مهم است درون و باطن آدمی است، بنابراین به جای نگاه کردن به قول و گفتار آدمها به عمل و کرداد آنها بنگرید. شما مهربان و عاطفی هستید، اما بعضی ها از این مهربانی سوءاستفاده می کنند. هر کاری را در حد اعتدال و تعادل انجام دهید و از زیاده روی و احساساتی شدن بپرهیزید. اگر دلی را شکسته اید به فکر ترمیم آن باشید و از عذرخواهی ابایی نداشته باشید.

 

**** دی ماه
امیدتان باید به خداوند بزرگ باشد نه به دست این و آن. شما بر خلاف ظاهر جدی و خشکتان دلی رئوف و مهربان دارید، اما اشکال کار اینجاست که گاهی نمی دانید چه حرفی را کجا بزنید، به همین دلیل ممکن است حتی دوستان و نزدیکان از شما برنجند. انتظار نداشته باشید که همیشه کارها بر وفق مرادتان باشید. شما نباید هیچ کس و هیچ کاری را به خانواده تان ترجیح دهید.

 

****بهمن ماه
قرار نیست انسان بلافاصله به همه آرزوها و خواسته های خودش برسد، چون گاهی وقتها به صلاح نیست که آرزویی برآورده شود. شما می توانید در زمینه های مختلف بخت و استعداد خود را بیازمایید و مطمئن باشید که همه درها به روی شما بسته نیست، بلکه این تلقی خودتان است. برای اینکه به اهداف خود برسید، آنها را مشخص کرده و با یک برنامه ریزی صحیح به طرفشان گام بردارید. قدر امروز را بدانید، چون معلوم نیست فردا چنین فرصتی در اختیارتان باشد یا نه.

 

**** اسفند ماه
دنیا فانی است و این خاکدان پست محل گذر است، بنابراین نباید به آن دل بست. دنیا تا اندازه ای خوب است که مزرعه آخرت باشد یعنی اینجا بکاریم و آنجا درو کنیم. شما باید هم حواستان به این دنیا باشد و هم آن دنیا و از هیچ کدام به خاطر دیگری غافل نشوید. در تصمیم های مهم زندگیتان با افراد خبره و باتجربه مشورت کنید و حرف آنها را بپذیرید. گره ای را که با دست می شود باز کرد، با دندان باز نکنید و قدر فرصت های موجود را بدانید.

خواب و رویاهای جنسی

حـتی در ایـن دوران کـه مسائـل رابطـه های جنسی کمـی بـازتـر شـده اسـت، بـاز هم خیلی از مردم وقتی خوابی در ایـن رابطـه داشتـه باشند، نگـران می شونـد. بـه ویـژه، اگـر عــملی که در خواب انجام داده اید، در زندگی عادی برایتان غیر منتظره و تکان دهنده باشد، این خواب ها آزار دهنده ترخواهد شد.

اما، خیلی از افراد هم هستند که اصلاً از چنین خواب هایی ناراحت نمی شوند، بلکه از آن لذت هم می برند. می توان گفت این بهترین رفتاری است که می توانید داشته باشید.

● چرا خواب رابطه جنسی می بینیم؟

ما به خاطر فعالیت های شدیدی که بطور مداوم در ذهن ناخودآگاهمان در حال انجام است، خواب می بینیم. و از آنجا که رابطه جنسی یکی از نیرومندترین غرایز و امیال انسانی است، حیرت انگیز نیست که برخی خواب های ما محتوای جنسی داشته باشد.

اگر میل و انگیزه شدیدی برای انجام برخی کارها داشته باشیم، احتمال اینکه آن را در خواب ببینیم خیلی زیاد است و ذهن خودآگاه ما نمی تواند از اتفاق آن جلوگیری کند.

● آیا حقیقت دارد که ذهن خودآگاه ما خوابهای جنسی را سانسور می کند؟

بله. ذهن چیزی دارد به اسم "سانسور رویا" که خواب ها را تصفیه می کند. پس اگر فردی در امور دینی و اخلاقی دیدگاهی بسیار سخت گیرانه داشته باشد، و شروع به دیدن یک خواب جنسی کند، قابلیت سانسور رویاها در ذهن آن خواب را جوری تغییر می دهند که صحنه های خیلی گستاخانه با سمبل ها و نشانه هایی جایگزین میشوند.

از اینرو، مردی با اخلاقیات جنسی بسیار خشک و سختگیرانه، ممکن است در عمق ناخودآگاه خود میل شدیدی به داشتن رابطه جنسی با زنی زیبا داشته باشد. در این مورد، به جای اینکه آن فرد خواب اندام های جنسی زنانه را ببیند، در خواب لوله ها یا تونل هایی می بیند. و به جای دیدن سینه زنان در خواب خواب تپه های بسیار دلپذیر و زیبا می بیند، و از این قبیل.

به همین ترتیب، زنی که اخلاقیات جنسی او بسیار خشک و سختگیرانه است، آلت جنسی مردانه در خواب نمی بیند و درعوض سمبل هایی از آن مثل موشک، سیگار و دودکش های بلند را در خواب می بیند.

اما تجربه نشان می دهد این نوع رویاهای سمبلیک نسبت به قبل کمتر شده است. مردم نسبت به نسل های قبل در امور جنسی بازتر شده اند، به همین خاطر است که در خواب سکس را به وضوح و آشکار می بینند نه سمبل هایی از آن را.

● آیا احتمال ارگاسم شدن در خواب وجود دارد؟

مطمئناً. البته برای خانم ها خیلی کم پیش می آید اما امکان پذیر است-به ویژه زمانهایی که آمادگی جنسی لازم را داشته باشند.

روی تحقیقی کار می کردم که در آن تعداد زیادی از خانم اعتراف کردند که اولین ارگاسمشان در خواب اتفاق افتاده است.

● مردها چطور؟

اکثر مردها در دوره نوجوانی خود تا ۲۰، ۳۰ سالگی خواب های جنسی بسیار زیادی داشته اند. تکرار این رویاها با بالا رفتن سن کمتر می شود اما بسیاری از مردهایی که میل جنسی زیادی دارند، تا سن ۶۰، ۷۰ سالگی هم چنین خوابهایی می بینند.

در مردها، این خواب ها تا مرحله ارگاسم و ارضا شدن مرد پیش می رود. در جوانی این ممکن است مایه خجالت آنها شود، به ویژه اگر بعد از بیدار شدن ببینند که ملحفه ها کثیف شده است. اما برای جلوگیری از وقوع آن هیچ کاری نمی توان انجام داد.

اگر مشکلتان کثیف شدن ملحفه ها باشد، بهتر است با شرت بخوابید اما درمورد مردهای خیلی جوانی که اسپرمشان زیاد است، کثیف شدن ملحفه ها اجتناب ناپذیر است مگر اینکه یک حوله ضخیم زیر خود بیندازید.

● آیا ارگاسم در خواب مضر است؟

خیلی از مردها تصور می کنند که ارضا شدن در خواب زیان آور است. اغلب آنها شنیده اند که از دست رفتن اسپرم، باعث ضعیف شدن جسمی آنها یا کوتاه شدن عمرشان می شود. اما این کاملاً نادرست است. این خواب ها فقط واکنش طبیعی بدن به هورمون هاست-تقریباً مثل عادت ماهیانه که در خانم ها روی می دهد.

● با خواب های جنسی آزار دهنده چه باید کرد؟

بیشتر خواب های جنسی طبیعی هستند و نباید احساس نگرانی کرد. گاهی اوقات این خواب ها فعالیت هایی در خود دارد که ممکن است تصور کنید در زندگی واقعی هیچوقت آن را انجام نمی دهید. اما اشکالی ندارد.

اما، بعضی افراد رویاهای جنسی بسیار آزاردهنده ای دارند-مثل رابطه جنسی با محارم، سکس خشن، و تجاوز. اگر این رویاها مکرراً برایتان اتفاق افتاد، احتمالاً یک دلیل روانشناسی پشت آن وجود دارد.

اگر این خواب ها ناراحتتان می کند و می خواهید دلیل آن را بفهمید، بهترین راه این است که با یک روانشناس مشورت کنید. این افراد با پیش زمینه روانکاوی خود آشنایی بیشتری با دنیای خواب دارند. اما برخی متخصصین هیپنوتیزم درمانی مهارت ویژه ای در کمک به افراد برای کنترل خواب های خود دارند و با هیپنوتیزم به آنها کمک می کنند پایان دیگری برای رویایشان بسازند تا دیگر برایشان آزاردهنده نباشد.

● رویای عشق

گاهی اوقات بعضی افراد خواب هایی می بینند که در آن فردی عمیقاً دوستشان دارد، در آغوش می گیردشان و نوازششان می کند-رویاهایی که به آن صورت رابطه جنسی در آن نیست اما فرد را عمیقاً در خواب به سمت فرد مقابلش می کشاند.

این رویاها معمولاً برای فرد بسیار تکان دهنده هستند، چون معمولاً فردی که در خواب به آنها عشق می ورزیده، همسر یا شریک زندگی واقعیشان نیست.

تجربه نشان داده که این رویاها حرف های زیادی را می تواند برایمان بازگو کند. اینگونه رویاها می تواند به ما نشان دهد که ما از وضعیت کنونی زندگی خود چندان راضی نیستیم و میل و اشتیاق ما را برای یک تجربه عشقی جدید نشان می دهد که در ازدواج یا رابطه کنونیمان وجود ندارد.

اگر شما چنین خواب هایی می بینید و برایتان آزاردهنده است، بهتر است با یک مشاور خانواده مشورت کنید تا ببینید دلیل این رویاهایتان چه بوده است.

مطمئناً همه ما رویاهایی می بینیم که در آن مسائل نامتجانسی با کسانی که فکرش را هم نمی کنیم برایمان اتفاق می افتد، اما وقتی این رویاها لحظات بیداری ما را در یکی دو روز پس از آن به خود مشغول کند، بهتر است به دلیل احتمالی آن و پیامی که آن رویا می تواند برای ما داشته باشد فکر کنیم.

7 قدم تا ازدواج بي دردسر

حتما براي شما هم اتفاق افتاده که دلتان خواسته باشد زمان را نه يک ساعت که يک دقيقه عقب ببريد و همه چيز را جبران کنيد. اتفاقي که براي خيلي ها در زندگي مشترک رخ مي دهد و آرزو مي کنند زمان چند روز، چند ماه يا چند سال به عقب برگردد تا اشتباهات خود را اصلاح کنند. اشتباهاتي که اگر هوشيار باشيد، مي توانيد جلوي آنها را در همان دوران نامزدي بگيريد.

 

1. شما هم کامل نيستيد

ازدواج پيوند مقدسي است؛ آنقدر مقدس که خيلي ها براي حفظ حرمت آن، زندگي خود را زير و رو مي کنند. ممکن است شما با کسي نامزد کرده باشيد که از هر لحاظ براي ازدواج مناسب به نظر برسد اما اين دليل نمي شود که بي عيب و نقص باشد و به محض ديدن ايرادهاي خلقي و رفتاري او، زمين و زمان را بهم بريزيد و حس کنيد که به ساحت مقدس عشقتان توهين شده است! شما دو آدم خاکستري هستيد که قرار است مثل تمام آدم هاي دنيا يک روند رو به رشد را طي کنيد تا به کمال برسيد.

اگر همسفرتان در مسيرش سکندري مي خورد، به جاي سرزنش کردن او و نگراني از اين که يک عمر بدبخت شده ايد، زير دست و بالش را بگيريد تا راه رفتن را ياد بگيرد.

 

2. عشق تحميلي

اگر احساس کنيد کسي مي‌خواهد خودش را به شما تحميل کند، چه مي‌کنيد؟ اولين واکنش همه ما «فرار کردن» از دست اوست؛ بنابراين به‌جاي «تحميل کردن» خود به طرف مقابل، خيلي عادي رفتار کنيد؛ نه آن‌قدر بي‌اعتنا و نه آن‌قدر احساساتي که او را پشيمان کنيد و فراري بدهيد؛ خودتان باشيد و بگذاريد گذر زمان و رفتار منطقي هر دوي شما، عشق و علاقه پايدار و محکمي را بينتان ايجاد کند؛ عشق ناشي از يک حس خوب نه عادت و وابستگي ناشي از اجبار. يادتان باشد شما اگرچه قرار است يک زندگي مشترک را شروع کنيد اما براي درک علاقه اي که به هم داريد، بايد کمي از هم فاصله بگيريد تا بتوانيد بهتر همديگر را ببينيد و دلايل دوست داشتن تان را هر لحظه به ياد بياوريد.

 

3. شما راس دنيا نيستيد

مراقب باشيد از آن طرف بام نيفتيد! همانقدر که بت ساختن از طرف مقابل و بي عيب و نقص ديدن او اشتباه است، بي عيب ديدن خود و غرور بيجا داشتن هم اشتباه است. فکر نکنيد که شما قرار است مرکز دنيا باشيد و همه خود را با شما تطبيق دهند. نامزد شما و خانواده او هم خط مشي ها و طرز فکرهاي خودشان را دارند که چند دهه با آنها زندگي کرده اند. اطمينان و اعتماد به نفس بيش از حد شما مي تواند بين دو خانواده فاصله هاي پر نشدني بيندازد.

 

4. رؤياپردازي حدي دارد!

چشمتان را باز کنيد؛ روي داشته هاي خودتان نه روي داشته هاي ديگران. به اين فکر کنيد که اين زندگي، خوب يا بد زندگي مشترکي است که شما بايد آن را شروع کنيد و بسازيد. «ساختن» مهم ترين فعلي است که بايد در زندگي صرف کنيد. محض اطلاعتان بگوييم که اين ساختن، به معني سازگار شدن و سوختن و ساختن نيست. بايد سازندگي پيشه کنيد. دست از رويا بافي درباره زندگي و اگر و مگرها برداريد و ببينيد با ظرفيتي که در خودتان سراغ داريد و شناختي که از نامزدتان پيدا کرده ايد، چقدر مي توانيد براي بهتر شدن و عمق گرفتن زندگي تان تلاش کنيد. هرگز، هرگز، هرگز بعد از عقد شروع به حسرت خوردن درباره گزينه هاي ديگري که مي توانستيد به جاي نامزدتان داشته باشيد، نکنيد. نه به خاطر اين که زندگي به عقب بر نمي گردد، نه! چون بايد اساس کارتان سازندگي باشد، نه خراب کردن هر چه تا حالا بدست آورده ايد. اگر ديديد سازندگي به جايي نمي رسد يک بحث جداست. اما لااقل به خودتان فرصت آزمودن زندگي جديدتان را بدهيد!

 

5. مثل يك راه بي‌پايان

با کمي دقت و تيزهوشي مي‌توانيم طوري رفتار کنيم که هميشه براي هم، حرفي براي گفتن داشته باشيم و از هم خسته نشويم. مطالعه، آگاهي از آنچه در اطراف ما مي‌گذرد، آگاهي از علايق و نيازهاي طرف مقابل و... همگي راهکارهايي است که 2نفر را هميشه براي هم دوست‌داشتني و نو نگه مي‌دارد. در يک کلام اگر از همديگر «عقب بمانيم»، زندگي‌مان نابود مي‌شود؛ مثل ترازويي که هميشه يک کفه آن سنگين‌تر از ديگري است. زن و مرد بايد هم پاي هم حرکت کنند تا هميشه همراه هم باشند.

 

6. ساده اما نه مثل بچه‌ها

بچه‌ها را ديده‌ايد که چطور بي‌پروا و آزاد ابراز احساسات مي‌کنند. هرچند قرار نيست ما هم مثل کودکان رفتار کنيم اما بايد صداقت و آزادي در نشان دادن احساسات را از آنها ياد بگيريم. وقتي احساسات‌مان را صادقانه بيان مي‌کنيم، همان‌طور هم جواب مي‌گيريم. بنابراين به‌جاي اينکه با تکلف رفتار کنيم و از ابراز احساسات بترسيم،

راحت و آزاد ابراز محبت کنيم. حتي با گفتن دلخوري‌هايمان، به طرف مقابل فرصت دفاع مي‌دهيم و همين فرصت، کدورت‌هاي بين ما را از بين مي‌برد؛ پس از حرف‌زدن نترسيم.

 

7. آنها نشانه او هستند

اختلاف عروس و داماد با خانواده طرف مقابل آن‌قدر تکراري و نخ‌نماست که بهتر است اصلا درباره آن حرف نزنيم. فقط يادمان باشد پدر و مادر او، بخش مهمي از زندگي و حتي شخصيت او هستند و آزردن آنها مساوي است با آزردن کسي که خيلي دوستش داريم. از طرفي همسر ما هر چقدر هم که باگذشت و مهربان باشد، تحمل بي‌اعتنايي و کم‌اعتنايي به عزيزانش را ندارد. بنابراين اگر تلافي هم نکند، دلخور و افسرده خواهد شد و به تدريج از ما متنفر مي‌شود. يادتان باشد، نامزدي مي‌تواند شيرين‌ترين دوران پيش از شروع زندگي مشترک باشد؛ اگر توقع‌ها، خواسته‌ها و محبت‌ها خالص و دوست‌داشتني و همراه با عقل و منطق باشد

اولين قدم ازدواج چيست؟

زياد شنيده ايد که اولين قدم براي ازدواج با يک فرد، شناخت او است. اما شايد کمتر کسي برايتان گفته باشد که پيش از شناخت ديگران بايد خودتان را بشناسيد و بعد بر اساس درکي که از خودتان پيدا کرده ايد، سراغ شناخت همسر آينده تان برويد. شما بايد خود فعلي تان، حالات دروني و شخصيت واقعي و باطني خود را به دور از دورويي ها و تظاهرهاي اجتماعي بشناسيد تا دريابيد که خواسته هايتان از ازدواج چيست و چطور بايد به آنها برسيد. 

براي شناخت خود، بهتر است از سؤالاتي در ابعاد مختلف شروع کنيد و با پاسخ گويي به آن ها (ضمن کمک گرفتن از ديگران) در پي شناخت خصوصيات اخلاقي و شخصيتي خود باشيد. مثلاً از خود بپرسيد واجبات ديني، محرمات، مستحبات، براي من در چه درجه ي اهميّتي هستند.

يادتان باشد، با وجود آنکه راه تکامل و رشد همواره به روي شما باز است و شما فرصت رفع معايب خود را داريد ولي شما با واقعيت هاي دروني تان چه از لحاظ خلق و خوي و چه از لحاظ عادات و اعتقادات زندگي مي کنيد بنابراين در خودشناسي با خودتان صادق باشيد و جهت تعيين اولويت ها و معيارهاي مدنظر تان در ازدواج ابتدا خود را واکاوي نماييد.

شما مي توانيد خود را در ابعاد مختلف شناسايي کنيد و با طرح سؤالات و جواب به آنها در زمينه شناخت خود، گام برداريد.

پرسش از ديگران (پدر و مادر، دوستان همفکر و...) در مورد خودتان نيز مي تواند در شناخت شما از خود راه گشا باشد. در اينجا نمونه اي از سؤالات خودشناسي آورده شده که مي توانيد آن ها را انتخاب کرده و پاسخ دهيد.

 

ابعاد خودشناسي

بعد اعتقادي و مذهبي

1. نقش خدا در زندگي شما چيست؟

2. توسل به ائمه چه جايگاهي در زندگي شما دارد؟

3. خط قرمزهاي اعتقادي و مذهبي شما چيست؟

4. چقدر به واجبات، محرمات و مستحبات دين مقيد هستيد؟

5. چقدر به قسمت و تقدير معتقد هستيد؟

 

بعد اخلاقي

خلق و خوهاي خاص شما چيست؟ (زود رنج و حساس، کمي عصبي، مهربان و عاطفي و...)

- به طور مثال اگر با کوچک ترين مخالفتي با ايده ها و حرف هايتان به شدت مي رنجيد احتمال زود رنج بودن تان مي رود.

- اگر صفات و خلق و خويي در شما وجود دارد که پسنديده نيست يا از داشتن آن ها احساس خوشايندي نداريد بهتر است با برنامه ريزي درصدد رفع تدريجي آن ها باشيد.

- سعي کنيد به دنبال فراگيري و ملکه کردن صفات نيک در وجودتان باشيد به خصوص صفات و خلق و خوهايي که در زندگي آينده تان مؤثرند مثل (گذشت، مهرورزي و...)

 

بعد فرهنگي

ارزش، هنجار، باور، اخلاقيات، عادات، آداب و رسوم، نحوه زندگي خانوادگي، مراسم و آيين ها، سلايق، الگوها، معاشرت ها، نحوه ي برقراري ارتباطات، اعتقادات و... همگي اجزاي تشکيل دهنده ي فرهنگ هستند.

1. الگوي شما در زمينه هاي مختلف (مذهبي، اخلاقي، تحصيلي و...) کيست؟ الگوي خانواده تان چه طور؟

2. اخلاقيات خاص خانواده شما در برخورد با ديگران و با يکديگر در جمع خانواده چگونه است؟

3. آيا شما ملزم به رعايت احترام به ديگران هستيد يا خير؟ خانواده تان چطور، آيا خود را ملزم مي دانند؟

4. خود و خانواده تان را از لحاظ پايبندي به اعتقادات مذهبي چگونه ارزيابي مي کنيد؟

5. ويژگي اخلاقي حاکم بر خانواده ي شما چيست؟ (خانواده اي آرام، صبور، کاملاً رسمي، مقيد به رعايت اصولي خاص، مهمان نواز، مؤدب و خونگرم و...)

6. مراسم شادي و عزا در خانواده شما به چه طريق برگزار مي شود، آيا رسوم خاصي داريد که به آن ها پايبند باشيد؟

7. چقدر مهمان نوازيد و به معاشرت و رفت و آمد با ديگران تمايل داريد؟ خانواده تان چه طور؟

8. در معاشرت با ديگران آداب مهمان داري و پذيرايي شما چگونه است؟

9. خرافات در زندگي شما چه جايگاهي دارد؟

10. آيا در کل با فرهنگ خانواده خود همسو هستيد يا خير؟

 

بعد سلامتي

1. آيا بيماري خاص روحي يا جسمي داريد؟ در صورت داشتن، آيا درمان پذير است؟

2. چقدر در مورد بيماري خود اطلاعات داريد؟

3. در صورت داشتن بيماري مزمن، با آن کنار آمده ايد؟

4. آيا بيماري شما مانعي براي ازدواج محسوب مي شود يا خير؟ نظر پزشک در اين مورد چيست؟

 

بعد خصلت هاي شخصيتي (درون گرا، برون گرا)

1. آيا حضور در جمع و برقراري ارتباطات اجتماعي شما را خرسند مي کند؟

2. آيا توانايي و تمايل داريد که افکار و احساسات تان را به راحتي بيان کنيد؟

اگر بيشتر دوست داريد تنها باشيد، تمايل به حضور در بين افراد را نداريد، از حضور و اظهار نظر در ميان جمع معذبيد و مسائلي از اين دست، اين نشان مي دهد که شما فردي درونگرا هستيد و اگر از حضورتان در ميان اجتماع احساس خوبي داريد، توانايي و علاقه صحبت در حضور ديگران را داريد و در ابراز احساسات مشکلي نداريد اين نشان مي دهد که شما برون گرا هستيد.

 

بعد خانواده

1. اعضاي خانواده شما چند نفرند؟ خلقيّات خاص هر کدام چيست؟

2. فوت پدر و مادر يا طلاق آن ها (در صورت وقوع) چه تأثيري روي شما داشته است؟ و براي بهبود اوضاع آيا اقدامي کرده ايد؟

3. آيا خانواده شما با اعتياد يا انواع بزه مواجه بوده است؟ واکنش شما و ديگر اعضا در اين باره چگونه بوده است؟

 

بعد اقتصادي

1. شاخصه هاي رفاه اقتصادي براي شما و خانواده تان چگونه تعريف مي شود؟

2. آيا فعاليت هاي اقتصادي داريد؟

3. چقدر مقيد به رزق حلال، پرداخت خمس و زکات مال، برکت رزق، انفاق، صدقه و... هستيد؟

4. آيا با پس انداز کردن موافقيد؟ آيا پس اندازي داريد؟

5. تعريف شما از صرفه جويي و ولخرجي چيست؟ خودتان صرفه جوييد يا ولخرج؟

6. اگر در وضعيت اقتصادي بالايي قرار داريد آيا در خود قدرت تطبيق با شرايط مالي متوسط يا پايين را مي بينيد؟

اگر با کم شدن رفاه اقتصادي تان حس مي کنيد آرامش خود را از دست مي دهيد، خوب است بدانيد که مسائل اقتصادي براي شما اهميّت ويژه اي دارد.

 

بعد اجتماعي

1. چقدر با اجتماعات خارج از خانه در تعامليد؟

2. حضور يا عدم حضور در اجتماع چقدر براي شما اهميّت دارد؟

3. آيا در خود علاقه و توانايي مسؤوليت پذيري در گروه هاي اجتماعي را مي بينيد؟

 

بعد ظاهري

1. از نظر ظاهري و اندام در چه وضعيتي قرار داريد؟

2. ظاهري زيبا يا معمولي داريد؟ آرايش مي کنيد يا خير؟

خوب است بدانيد وضعيت ظاهري عنايت خداست و ما نقشي در انتخاب آن نداشته ايم. اگر داراي حسن صورت هستيد، مراقب باشيد مغرور نشويد، اين زيبايي پايدار نيست و اگر ظاهر جذابي نداريد حتماً خداوند صفات و ويژگي هاي مثبتي در شما قرار داده است، سعي کنيد آن ها را تقويت کنيد. داشتن سيرت زيبا مهم است نه صورت زيبا.(1)

3. چگونه پوششي را استفاده مي کنيد؟

4. آيا پوشش خود را متناسب با شرع و عرف عقلايي جامعه و... مي دانيد؟

5. نظرتان راجع به پوشش هاي مد روز چيست

6. به نظافت شخصي و آراستگي لباس چقدر اهميّت مي دهيد؟

7. به نظر شما آيا لباس معرف شخصيت فرد است؟

 

بعد سياسي

1. مسائل سياسي چقدر براي شما مهم است؟

2. آيا سياست با دين مرتبط است؟

3. اخبار کشور را دنبال مي کنيد يا نه؟

4. نظر شما راجع به رهبري جامعه چيست؟

5. آيا در راهپيمايي ها و انتخابات شرکت مي کنيد؟

6. شرکت در نماز جمعه چقدر براي شما اهميّت دارد؟

7. آيا عضو حزب يا گروه سياسي خاصي هستيد؟

8. اگر کسي در مقابل نظرات سياسي شما جبهه گيري کند واکنش شما چيست؟

 

بعد سليقه

1. تفريحات شما چيست؟

2. در اوقات فراغت چه کارهايي انجام مي دهيد که از انجام آن ها لذّت مي بريد؟

3. از ميان تفريحات و سرگرمي هايي که عموم مردم انجام مي دهند، چه تفريحي شما را آزار مي دهد؟ چه نوع سرگرمي هايي را دور از شأن خود مي دانيد؟

4. آيا در مورد نوع تغذيه، مسائل هنري (علاقه به رنگ خاص، موسيقي خاص و...) سليقه مشخصي داريد؟


 

بعد استعداد تحصيلي

1. مدرک تحصيلي شما چيست؟

2. آيا از رشته اي که در ان درس خوانده ايد راضي هستيد؟

3. برنامه علمي آينده تان چيست؟ آيا قصد ادامه تحصيل داريد؟

4. سطح قوت و توان تحصيلي تان را در چه حد مي دانيد؟

5. آيا با توجه به استعداد و قوت تحصيلي تان، براي خود، آينده علمي، اقتصادي و... خاصي را پيش بيني کرده ايد؟

 

بعد هوشي

سطح هوش خود را چگونه ارزيابي مي کنيد؟ ميزان پذيرش و يادگيري شما در فهم و درک مطالب چقدر است؟

آيا مطالب و موضوعات را به سهولت فرا مي گيريد يا به سختي؟

 

توافق با والدين

- بهتر است اقدام به ازدواج همراه با توافق نسبي با والدين باشد، تا از ايجاد مشکلات در آينده جلوگيري شود.

- اغلب ازدواج هاي بدون توافق با والدين از ابتدا دچار استرس و مشکل و معضل مي شود.

- اگر احساس مي کنيد که زمان ازدواج شما فرا رسيده است اما خانواده چنين اعتقادي ندارند با صبر و حوصله و بياني نرم و منطقي دلايل خود را جهت ازدواج براي آن ها شرح دهيد تا نگران خام و احساساتي بودن تصميم شما نباشند و در هر حال بدون توافق با آنان از اقدام خودسرانه بپرهيزيد.

- اگر والدين تان دلايل شما را نمي پذيرند و به مخالفت خود ادامه مي دهند، مي توانيد از يکي از بزرگان فاميل يا آشنايان که مورد اعتماد و احترام شما و خانواده تان است کمک بگيريد.

- بدانيد که اگر دست به ازدواج بدون توافق با والدين تان بزنيد حمايت آن ها را نيز از دست خواهيد داد.

نه مرادم، نه مریدم، نه پیامم !! (مولانا جلال‌الدین رومی)

نه مرادم، نه مریدم، نه پیامم، نه کلامم، نه سلامم، نه علیکم، نه سپیدم، نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم، نه زمینم، نه به زنجیرِ کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم، نه برای دل تنهاییِ تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم، نه حقیرم، نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم، نه بهشتم که چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلمِ نور نوشتم ...

حقیقت نه به رنگ است و نه بو، نه به های است و نه هوی
نه به این است و نه او، نه به جام است و سبو
گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم

تا کسی نشنود این رازِ گهربارِ جهان را :

آنچه گفتند و سُرودند، تو آنی خودِ تو جان جهانیگر نهانی و عیانی تو همانی که همه عمر به دنبالِ خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرارِ نهانی
همه جا تو نه یک جای نه یک پای همه ای با همه ای همهمه ای
تو سکوتی تو خودِ باغ بهشتی
تو به خود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی
در همه افلاک بزرگی نه که جُزئی نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی، به خود آی تا درِ خانه متروکۀ هر کس ننشینی
و به جز روشنی شعشعۀ پرتو خود هیچ نبینی
و گلِ وصل بچینی ...

داستانی از یک درس مهم زندگی

ک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن! 

در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند! 

پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد. 

لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود! 

او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد. 

سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد. 

در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!! !!!!!



نتیجه اخلاقی: 


بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم

 

جملاتی برای پیشرفت در زندگی

در زیر چند عبارت فوق‌العاده درمورد رشد و پیشرفت فردی برایتان آورده‌ایم. اگر از یکی از این جملات خوشتان آمد آن را به ذهنتان بسپارید یا جایی بنویسید که همیشه جلوی چشمتان باشد تا کمکی باشد برای هدایت شما به سمت موفقیت.

 

"اگر ذهن شاد باشد، نه‌ تنها بدن بلکه کل جهان شاد خواهد بود. بنابراین باید بفهمید که چطور باید خود را شاد نگه دارید. اینکه خواهید بدون پیدا کردن خودِ واقعیتان دنیا را اصلاح کنید مثل این می‌ماند که کل دنیا را با یک چرم بپوشانید تا از درد راه رفتن روی سنگ‌ و خار جلوگیری کنید. این خیلی راحت‌تر از کفش پوشیدن است."ب

--- رومانا ماهارشی (Romana Maharshi)

 

"امید آن حسی است که می‌گوید حسی که الان دارید دائمی نیست."

-- جین کِر (Jean Kerr)

 

"وقتی برای محبوبیت و پیروی دیگران چیزهای زیادی را قربانی کنید، شخصیتتان گم خواهد شد."

-- ناشناس

 

“زندگی اولین هدیه است، عشق دومی و درک سومین."

-- مارج پیرسی (Marge Piercy)

 

"درد را بپذیرید، لذات را گرامی بدارید و پشیمانی‌ها را حل‌وفصل کنید؛ بعد این بهترین دعایی است که می‌توانید بکنید: اگر دوباره متولد می‌شدم، باز همینگونه زندگی می‌کردم."

-- جوان مکینتاش (Joan McIntosh)

 

 

"آنها که می‌دانند چیزی نمی‌گویند؛ آنها که می‌گویند، چیزی نمی‌دانند.

وقتی استاد وارد شد، از او پرسیدند که این جمله یعنی چه. استاد گفت، کدامیک از شما بوی گل رز را می‌شناسید؟

همه آنها می‌دانستند. سپس گفت، آنها را با کلمات بیان کنید. همه آنها ساکت بودند."

-- آنتونی دو مِلو (Anthony de Mello)

 

 

"کمتر بترسید؛ بیشتر امیدوار باشید. کمتر بخورید، بیشتر بجوید. کمتر آه بکشید، بیشتر نفس بکشید. کمتر متنفر باشید، بیشتر عشق بورزید. و بعد خواهید دید که همه چیزهای خوب از آنِ شما خواهد شد."

-- ضرب‌المثل سوئدی

 

 

"هر فردی که بداند چگونه بخواند، قدرت دارد که خود را بزرگتر جلوه دهد، راه‌های وجود خود را بیشتر کند، زندگی خود را تکمیل‌تر، مهم‌تر و جالب‌تر سازد."

-- آلدوس هاکسلی (Aldous Huxley)

 

 

" وقتی فهمیدید که چیزی برایتان مضر و ناسالم است، آن را ترک کنید. و وقتی فهمیدید که چیزی برایتان مفید و خوب است، آن را انجام دهید."

-- بودا (The Buddha)

 

 

"خداوندا، آنچه را که بیش از آنچه قدرت انجامش را داشته باشم، آرزویش را دارم، به من عطا کن."

--میکلانژ (Michelangelo)

 

 

"معیار واقعی ثروت ما این است که اگر پولمان را گم کنیم، چقدر می ارزیم."

-- ناشناس

 

 

" اگر در ابتدای یک سفر دراز همه مشکلات مشخص باشد، هیچوقت به آن سفر نخواهیم رفت."

-- دان راتر به همراه پیتر وایدِن (Dan Rather with Peter Wyden)

 

 

"انسان نباید هیچوقت از اینکه در اشتباه بوده است، خجل و شرمسار باشد، هر چه که باشد، امروز عاقل‌تر از گذشته شده است."

-- جاناتان سویفت (Jonathan Swift)

 

 

"تجربه فقط اتفاقاتی نیست که برای ما می‌افتد. این است که دربرابر اتفاقاتی که برایمان می‌افتد، ما چه می‌کنیم."

-- آلدوس هاکسلی (Aldous Huxley)

 

 

"برای خوشبخت شدن، مهم نیست که چقدر داشته باشیم، مهم این است که چقدر لذت ببریم."

-- چارلز هادون اسپارجیون (Charles Haddon Spurgeon)

 

 

"ناآگاهی ریشه شر است."

-- یک راهب ناشناس مصری

 

 

"هیچگاه علم را با خرد اشتباه نگیرید. علم به شما کمک می‌کند زندگی را بگذرانید، خرد کمکتان می‌کند زندگیتان را بسازید."

-- ساندرا کاری (Sandra Carey)

 

 

"یافتن خوشبختی در خودمان ساده نیست، پیدا کردن آن در جایی دیگر اصلاً ممکن نیست."

-- آکنس ریپلایر (Agnes Repplier)

 

 

"زندگی سخت‌ترین تست هوش است."

-- الکس فریزر (Alex Fraser)

 

 

"بازی زندگی بازی با بومرنگ است. افکار، اعمال و گفته‌های ما خیلی زود با دقت بسیار زیاد به خودمان برمی‌گردد."

-- فلارنس اسکووال شین (Florence Scovel Shinn)

 

 

"یادگرفتن پیدا کرد چیزی است که می‌دانستید. انجام دادن نشان دادن این است که می‌دانستید. یاد دادن به خاطر دیگران آوردن است که درست مثل شما می‌دانستند. همه ما یادگیرنده، انجام‌دهنده و یاددهنده هستیم."

-- ریچارد باخ (Richard Bach)

 

 

"چون فکر می‌کنم فقط یکبار زندگی خواهم کرد، هر کار خوبی که می‌توانم انجام دهم، هر مهربانی که می‌توانم به مخلوقات خدا نشان دهم باید انجام دهم. نباید آن را فراموش کنم یا برای بعد بگذارم چون ممکن است بار دیگری متولد نشوم."

-- استفان گرلت (Stephen Grellet)

 

 

"کمی دولت و کمی شانس در زندگی لازم است، اما فقط یک احمق به این دو اعتماد می‌کند."

-- پی. جی. اورورکه (P. J. O’Rourke)

يادمان باشد كه ...

یادمان باشد که : او که زیر سایه ی دیگری راه می رود ، خودش سایه ای ندارد .

 

یادمان باشد که : هرروز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را .

 

یادمان باشد که : زخم  نیست آنچه درد می آورد ، عفونت است .

 

یادمان باشد که :در حرکت همیشه افق های تازه هست .

 

یادمان باشد که : دست به کاری نزنم که نتوانم آنرا برای دیگران ! تعریف کنم .

 

یادمان باشد که : آنها که دوستشان می دارم می توانند دوستم نداشته باشند .

 

یادمان باشد که : حرف های کهنه از دل کهنه بر می آیند ، یادمان باشد که  که دلی نو بخرم .

 

یادمان باشد که : فرار راه به دخمه ای می برد برای پنهان شدن نه آزادی .

 

یادمان باشد که : باور هایم شاید دروغ باشند .

 

یادمان باشد که : لبخندم را توى آیینه جا نگذارم .

 

یادمان باشد که : آرزوهای انجام نیافته دست زندگی را گرفته اند و او را راه می برند .

 

یادمان باشد که : لزومی ندارد همانقدر که تو برای من عزیزی ، من هم  برایت عزیز باشم .

 

یادمان باشد که : محبتی که به دیگری می کنم ارضای نیاز به نمایش گذاشتن مهر خودم نباشد .

 

یادمان باشد که : برای دیدن باید نگاه کرد ، نه نگاه !

 

یادمان باشد که : اندک است تنهایی من در مقایسه با تنهایی خورشید .

 

یادمان باشد که : دلخوشی ها هیچکدام ماندگار نیستند .

 

یادمان باشد که : تا وقتی اوضاع بدتر نشده ! یعنی همه چیز رو به راه است .

 

یادمان باشد که : هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها .

 

یادمان باشد که : آرامش جایی فراتر از ما نیست .

 

یادمان باشد که : من تنها نیستم ما یک جمعیتیم که تنهائیم .

 

یادمان باشد که : برای پاسخ دادن به احمق ، باید احمق بود !

 

یادمان باشد که : در خسته ترین ثانیه ه;ای عمر هم هنوز رمقی برای انجام برخی

 

کارهای کوچک هست!

 

یادمان باشد که : لازم است گاهی با خودم رو راست تر از این باشم که هستم .

 

یادمان باشد که : سهم هیچکس را هیچ کجا نگذاشته اند ، هرکسی سهم خودش را می آفریند .

 

یادمان باشد که : آن هنگام که از دست دادن عادت می شود، به دست آوردن هم  دیگر

 

آرزو نیست .

 

یادمان باشد که : پیش ترها چیز هایی برایم مهم بودند که حالا دیگر مهم نیستند .

 

یادمان باشد که : آنچه امروز برایم مهم است ، فردا نخواهد بود .

 

یادمان باشد که : نیازمند کمک اند آنها که منتظر کمکشان نشسته ایم .

 

یادمان باشد که : من « از این به بعد » هستم ، نه « تا به حال » .

 

یادمان باشد که : هرگز به تمامی نا امید نمی شوی اگر تمام امیدت را به چیزی نبسته باشی .

 

یادمان باشد که : غیر قابل تحمل وجود ندارد .

 

یادمان باشد که : گاهی مجبور است برای راحت کردن خیال دیگران خودش را

 

 خوشحال نشان بدهد .

 

یادمان باشد که : خوبی آنچه که ندارم اینست که نگران از دست دادن اش نخواهم بود .

ی

ادمان باشد که : با یک نگاه هم ممکن است بشکنند دل های نازک .

 

یادمان باشد که : بجز خاطره ای هیچ نمی ماند .

 

یادمان باشد که : وظیفه ی من اینست: «حمل باری که خودم هستم» تا آخر راه .

 

یادمان باشد که : منتظر ِ تنها یک جرقه است ، انبار مهمات .

 

یادمان باشد که : کار رهگذر عبور است ، گاهی بر می گردد ، گاهی نه .

 

یادمان باشد که : در هر یقینی می توان شک کرد و این تکاپوی خرد است .

 

یادمان باشد که :همیشه چند قدم آخر است که سخت ترین قسمت راه است .

 

یادمان باشد که : امید ، خوشبختانه از دست دادنی نیست .

 

یادمان باشد که : به جستجوى راه باشم ، نه همراه .

 

یادمان باشد که : هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها .

 

یادمان باشد که . . . یادمان باشد . . .

آنچه که یک زن می خواهد...

پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد.
 
آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد،
 
و اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته می شد.
 
سؤال این بود: زنان واقعاً چه چیزی میخواهند؟

این سؤالی حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران می نمود
 
و به نظر می آمد برای آرتور جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد.
 
اما از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود،
 
وی پیشنهاد پادشاه را برای یافتن جواب سؤال در مدت یک سال پذیرفت.

آرتور به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد:
 
از شاهزاده ها گرفته تا کشیش ها، از مردان خردمند، و حتی از دلقک های دربار...
 
او با همه صحبت کرد، اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی برای این سؤال پیدا کند.
 
 بسیاری از مردم از وی خواستند تا با جادوگر پیری که به نظر می آمد تنها کسی باشد
 
که جواب این سؤال را بداند، مشورت کند. البته احتمال می رفت دستمزد وی بسیار بالا باشد
 
چرا که وی به اخذ حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین معروف بود.

وقتی که آخرین روز سال فرا رسید، آرتور فکر کرد که چاره ای به جز مشورت با پیرزن جادوگر ندارد.
 
پیرزن جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد،
 
اما قبل از آن از آرتور خواست تا با دستمزدش موافقت کند

پیر زن جادوگر می خواست که با لُرد لنسلوت، نزدیکترین دوست آرتور
 
و نجیب زاده ترین دلاور و سلحشور آن سرزمین ازدواج کند!
 
آرتور از شنیدن این درخواست بسیار وحشت زده شد.
 
پیر زن جادوگر ؛ گوژپشت، وحشتناک و زشت بود و فقط یک دندان داشت،
 
بوی گنداب میداد، صدایش ترسناک و زشت و خیلی چیزهای وحشتناک
 
و غیرقابل تحمل دیگر در او یافت میشد. آرتورهرگز در سراسر زندگی اش
 
با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده بود، از اینرو نپذیرفت
 
تا دوستش را برای ازدواج با پیرزن جادوگر تحت فشار گذاشته
 
و اورا مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند. اما دوستش لنسلوت،
 
 از این پیشنهاد باخبر شد و با آرتور صحبت کرد.
 
او گفت که هیچ از خودگذشتگی ای قابل مقایسه با نجات جان آرتور نیست.
 
از این رو مراسم ازدواج آنان اعلان شد و پیرزن جادوگر پاسخ سوال را داد.
 
سؤال آرتور این بود: زنان واقعاً چه چیزی می خواهند؟

پاسخ پیرزن جادوگر این بود:
 
 " آنها می خواهند آنقدر قدرت داشته باشند تا بتوانند آنچه در درون هستند را زندگي كنند.
 به عبارتي  خود مسئول انتخاب نوع زندگی خودشان باشند"

همه مردم آن سرزمین فهمیدند که پاسخ پیرزن جادوگر یک حقیقت واقعی را فاش کرده است
 
و جان آرتور به وی بخشیده خواهد شد، و همینطور هم شد. پادشاه همسایه،
 
آزادی آرتور را به وی هدیه کرد و لنسلوت و پیرزن جادوگر یک جشن باشکوه ازدواج را برگزار کردند

ماه عسل نزدیک میشد و لنسلوت خودش را برای یک تجربه وحشتناک آماده می کرد،
 
در روز موعود با دلواپسی فراوان وارد حجله شد. اما، چه چهره ای منتظر او بود؟
 
زیباترین زنی که به عمر خود دیده بود بر روی تخت منتظرش بود.
 
لنسلوت شگفت زده شد و پرسید چه اتفاقی افتاده است؟

زن زیبا جواب داد: از آنجایی که لرد جوان با وی به عنوان پیرزن جادوگری  با مهربانی رفتار کرده بود،
 
 از این به بعد نیمی از شبانه روز می تواند خودش را زیبا کند و نیمی دیگر همان زن وحشتناک
 
و علیل باشد. سپس پیرزن جادوگر از وی پرسید: " کدامیک را ترجیح می دهد؟
 
زیبا در طی روز و زشت در طی شب، یا برعکس آن...؟"

لنسلوت در مخمصه ای که گیر افتاده بود تعمقی کرد.
 
اگر زیبایی وی را در طی روز خواستار میشد آنوقت می توانست به دوستانش و دیگران،
 
همسر زیبایش را نشان دهد، اما در خلوت شب در قصرش همان جادوگر پیر را داشته باشد!
 
یا آنکه در طی روز این جادوگر مخوف و زشت را تحمل کند ولی در شب،
 
زنی زیبا داشته باشد که لحظات فوق العاده و لذت بخشی رابا وی بگذراند...

اگر شما یک مرد باشید و این مطلب را بخوانید کدامیک را انتخاب می کنید...
 
انتخاب شما کدامیک خواهد بود؟

اگر شما یک زن باشید که این داستان را می خواند، انتظار دارید مرد شما چه انتخابی داشته باشد؟
 
 انتخاب خودتان را قبل از آنکه بقیه داستان را بخوانید بنویسید.
 
آنچه لنسلوت انتخاب کرد این بود...:

لنسلوت نجیب زاده و شریف، می دانست که جادوگر قبلاً چه پاسخی به سؤال آرتور داده بود؛
 
 از این رو جواب داد که این حق انتخاب را به خود او می دهد تا خودش در این مورد تصمیم بگیرد.
 
با شنیدن این پاسخ، پیرزن جادوگر اعلام کرد که برای همیشه و در همه اوقات زیبا خواهد ماند،
 
 چرا که لنسلوت به این مسئله که آن
 
 زن بتواند خود مسئول انتخاب نوع زندگی خودش باشد...
 
احترام گذاشته بود.

همراه

یادم هست که در تمام لحضات زندگی ۲رده پا دیدم.........

یکی من!!! و دیگری خداوند!!!!

به لحضات سخت که رسیدم ...فقط یک رده پا دیدم.

از خداوند پرسیم که چرا مرا در این لحظه تنها گذاشتی

خداوند گفت:

تورا در لحظات سخت به دوش کشیدم.

نوای عشق

در قلبم یکی مرا صدا میزند ، میشنوم،

یکی نام مرا فریاد میزند ، حس میکنم ،یکی مرا احساس میکند

در قلبم یکی بی قرار نشسته ، به عشق همیشه با هم بودن  

با رویاهای قلبم عهد بسته

در قلبم یکی مرا صدا میزند ، یکی درد دلهای مرا جواب میدهد،

هر زمان شادم او شاد است و هر زمان که غمگینم، او نیز پر از غم است

من تنها یکی را در قلبم دارم ، همانی که تنهایی ام را با عشق پر کرده ،

همانی که رویاهایم را به حقیقت نزدیک کرده

تو در قلبمی و مرا درک میکنی ، تو میفهمی و مرا آرام میکنی ،

میدانی چقدر دوستت دارم و به خاطر همین است که سکوت میکنی

همین سکوت است نشانه عشق تو ، چه زیباست در آن لحظه لبخند روی لبان تو

خودت میدانی که میدهی به من نفس ، خودت میدانی چه هستی برایم ،

چه کردی با دلم ، من چه کسی بودم و اینک با تو چه شده ام!

هیچکس نمیتواند جز من و تو عشقمان را درک کند ،  

محال است قلبم بی تو این دنیا را ترک کند،

زنده میمانم تا جایی که بتوانم در این دنیا در کنارت ، میرویم با هم از این دنیا ،

بگذار خورشید سوزان هر چه میخواهد بر روی دریای عشقمان بتابد!

چراغ راه عشقمان همیشه روشن است ،بگذار شب بیاید و جای روشنی ها را بگیرد

در قلبم یکی مرا صدا میزند ، صدایش دیوانه میکند مرا ، احساسش عاشقتر میکند مرا

احساسی همصدا با نفسهایم ، نفسهایی که همنواست با احساسات تو

چه زیباست نوای نفسهای قلب تو

یک هیچ تا ابد به نفع تو....

دو عاشق

اگر عاشق نبودم  چهره ام  زیبا  نمی شد

                                          هزاران قطرۀ اشکم به رنگ روشن دریانمی شد

نمی شد از درونم با خبر غیر از تو و او

                                         اگر چشمم نمی گفت عاشقم؛ رسوا نمی شد

اگر یک بار از عشقت برایم  گفته  بودی

                                          دل  شوریده ام  آواره ی  صحرا نمی شد  

لبت را تا سحردر خواب دیدم  برلب خود

                                         دعاکردم؛ چه می شد این شبم فردا نمی شد

تمام جان و هستی  بسته ی این نام نیکوست

                                          وگرنه  عاشقی  واله  چو من  پیدا نمی شد

نمی شد گل به روی کوه های خشک پیدا

                                         "گل حسرت بهار" دروصل او شیدا نمی شد

شما خدا هستید؟

کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد. زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش
کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد:نه "من فقط یکی از بنده های خدا هستم "
کودک گفت:می دانستم" با او نسبت داری

سوال آزمون استخدامی: پزشک ، پیرزن و همسر رویاها

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت . بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت . پرسش این بود :
شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید . از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می ‌گذرید . سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند ، یک پیرزن که در حال مرگ

است . یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است . یک خانم یا آقا که در رویا هایتان خیال ازدواج با او را دارید . شما می‌ توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار

کنید . کدام را انتخاب خواهید کرد ؟ دلیل خود را شرح دهید .
پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید!

قاعدتاً این آزمون نمی ‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد :
پیرزن در حال مرگ است ، شما باید ابتدا او را نجات دهید . هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد .
شما باید پزشک را سوار کنید ، زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که می توانید جبران کنید . اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید .
شما باید شخص مورد علاقه تان را سوار کنید ، زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید .

از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند ، شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد . او نوشته بود : سوئیچ ماشین را به پزشک می ‌دهم تا پیرزن را

به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویا هایم منتظر اتوبوس می‌ مانیم .

میدانستم عاشق بارانی

میدانستم عاشق بارانی ،

آنقدر اشک ریختم تا خورشید بتابد بر روی سیل اشکهایم ،
 تا اشکهایم ابر شود و باران ببارد
این اشکهای من است که بر روی تو میبارد
آسمان با دیدن چشمهای من می نالد
عشق همین است و راه آن نفسگیر
باز هم میخواهم عشق را با تمام دردهایش،
دردهایی که درد نیست  چون دوایش تویی
خیالی نیست دلتنگی ها و بی قراری هایش، چون چاره اش تویی
عزیز من تویی، در راز و نیازهایم تنها تویی
با تو بودن یعنی همین ،
یعنی من عاشقم بیشتر از تمام عشقهای روی زمین
عزیزم خیلی دوستت دارم ، تنها همین احساس است که در دل دارم
این کلام جاودانه را از من بپذیر ، در روزی که قلبم درونش غوغاست ،
این احساس صادقانه را از من بپذیر ، در روزی که حال من حال خودم نیست
همیشه میترسیدم تو را از دست بدهم ، همیشه میترسیدم رهایم کنی ،مرا تنها بگذاری
اما…. تو آنقدر خوبی، که به عشق و دوست داشتن وفاداری
که حتی یک لحظه نیز فکر نبودنت را نمیکنم
همین مرا خوشحال میکند ، همین مرا به عشق همیشه داشتنت امیدوارم میکند
انگار که عشق تو جایگاهی جاودانه است ، دنیا هم خراب شود ، عشق تو سرپناهی بی انتها برای من است
همین مرا آرام میکند ، همین مرا به شوق همیشه داشتنت عاشق انتظار میکند
از خوبی های تو نمیتوان گذشت تو لایق بهترینی
یک روز زیبا با تو میگذرد و یک شب پر ستاره میرسد، وای که شبها با تو چه رویاهایی دارم،
وقتی شب میرسد به یادت چه  حالی دارم ، نمیخوابم ، به یادت بیدار میمانم ، تا سحرفرا رسد و دوباره تو را ببینم ، این است زندگی من با تو ، که همیشه من همینم
این شده زندگی من که روز و شبم شدی تو ، لحظه به لحظه تمام فکر و ذکرم شدی تو ، حتی اگر لحظه ای میخوابم در خوابم میبینم تو را ،بگذار اینگونه بگویم که من، بدون تو نمیخواهم زندگی را