معشوقەام رویِ آن مُــبل کنارِ تو! نمیتوان لَم داد آنجا تو نفس کشیدەای و بویِ جورجیوسِ دُخترانەات لُخت دَر هواست معشوقەام رویِ دستەی مُبل کنارِ تو! باید داغ به دلِ آخرِ مُرداد گذاشتُ جان دادُ مثلِ کبوتر روی سینەهایت آواز خوانـــد ..

برخاستن از عدم و درآمدن بر سیرت انسانی ، باشکوهترین پدیده هستی است این باشکوه ترین، بر شما مبارک باد . . .

 

چَشم و اَبرویِ خَشِن اَز بَس که می آیَد به تو
گاهی آدَم عاشِقِ نامِهرَبانی می شَوَد ...!

اِي كاش شَوَد زِنده رضا شاه دُوباره
اين رُوسَريَت باز كُنَد باز بِميرَد

وای اَگَر اَز زُلفِ زیبایَت بیُفتَد رُوسَری ...

ﺩﺭ ﺩﻭ ﭼﺎﻝ ﮔﻮﻧﻪ ﺍﺕ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﻦ ﺟﺎ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﻋﺎﺷﻖ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺧﻮﯾﺸﻢ ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺖ

چشم درویش بکن موقع صحبت با من

من دلم خواسته شاید به شما " زل " بزنم

نمی گیرد کسی مثل نفس ، در سینه جایت را
چه باشی چه نباشی ، دم به دم دارم هوایت را

 

فرض کن مشکل بی خوابی ام از درد سر است
گیرم آن نسخه که دکتر بدهد، معتبر است!

چااار کپسول مسکن ، اثر انگااار نداشت
به تو وابستگیم از ژلوفن بیشتر است!

هم روسری اَت به پُشتِ سر اُفتاده، هم موی تو تا قوسِ کَمَر اُفتاده
لا حَــول وَ لا قُــوَةَ اِلّا بـِالله... اسـلام دوبــاره در خطــر اُفتـاده!

من نمیدانم چرا وقتی قرار بوسه نیست
باز هم لبهای خود را ارغوانی میکنی

مطمئن هستم برای کشتن من اینچنین
پلکها را تیر و ابرو را کمانی میکنی

 

با لبی که کاربرد اصلی اش بوسیدن است
چای می نوشید و قلب استکان می ایستاد

دلم،شعرم، تمام آنچه دارم، باب میلت نیست !
چه چیزی طعمه بگذارم برایت، مال من باشی..؟؟

ﻛﺎﺵ ﻗﺪﺭﺕ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﻲ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﺑﺎﺷﻢ ﻛﻤﻰ ; ﺗﻮ ﺑگوﻳﻲ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ... ﺑگوﻳﻢ ﺑگذﺭﻳﻢ ..!

. زبانم لال میترسم به غیر از من یکی دیگر... یکی معقول تر، معشوق تر، کلآ یکی بهتر... تو که میدانی از تو دل بریدن کار ماها نیست چرا هر روز بهتر میشوی، هر روز زیبا تر؟؟

دست‌هایت روسری را از وسط تا می‌کند این مثلث در مربــع سخت غوغـــا می‌کند مثل یک منشور در برخورد با نور سفید روسری، رویِ سرِ تو رنگ پیدا می‌کند سبز، قرمز، سرمه‌ای، فرقی ندارد رنگ‌ها صورت ِ تـــو روسری‌ها را چـه زیبا می‌کند! می‌شود هر تار مو یک «شب» ولی یک روسری ایــن همه شب را چطوری در دلش جا می‌کند؟ باد می‌ریزد بــه دورت حسرتِ تلـــخ مرا باد روزی روسری را از سرت وا می‌کند