به موهات شانه می‌کشی
باران می‌شود
به چشم‌هات سُرمه،
آفتاب می‌شود
به گونه‌هاتْ برگِ گُل
مهتاب
به لب‌هات...
به لب‌هات دیگر دست نزن!

برایم بلوز بافتی
برایت ...
روسریت را باز کن
.. مردها فقط گیسو بافتن بلدند

شورش را در آورده ایم !
هردویمان را می گویم
بیا کمی بی فکرِ هم سر کنیم

تو از چشمانِ من پیدایی
از حرفهایم
خنده هایم حتی
انگار که چسبیده ای به من
ولکن هم نیستی
من هم که شنیده ام
کاری کرده ام که تو
رویِ دستِ مجنون زده ای !
بیا و رحم کنیم کمی
به این ها که دیوانه ندیده اند !
راستی !
تا یادم نرفته بگویم
فردا عطرِ همیشگی را بزن
قرار است شهر را به دنبالش
طواف کنم

در قهوۀ چشمت
تفسیر فالی هست ..
بدبخت من.. تُرکی نمی دانم
چشم تو بانو قهوۀ ترک است !

آسمان
شهر
خیابان
پیاده رو
گذر
چشم
نگاه
صدا
دست
قدم
عطر
گیسو
پیراهن
غروب
باران
عصر جمعه
و من دوست می دارم
همه اینها و آن مگوهای دگر را
با تو!
با تو!
با تو!

مرا حتی یکبار
یکبار حتی
دوست بدار

شاید وقتی دیگر
هیچ صدایی مردانه تر از صدای من
زیر گوشت
همه ی تو را به یک نام در آغوش نگیرد...