مي ايستم و سکـوت به احتـرام عبـور دروغ هـايـت به سمـت نگاه بـاد ... بزرگتـر از دهان پاهایم قدم برمي دارم بر خلاف جـاذبه گــم مي کنـم گورم را با اوليـن اتوبـوس ... پــرت مي کنـم نشاني خواستنـم را از شيشه ي شکسته رابطـه ... شـايد جايي در گنـدم زاري يـا باغـي بي کلاغ کنار گل بـوته ها و شکـوفه هاي گيلاس خـانه اي بسازم بـا بــوی مست یـاس ها و داشته هايي کـه تـــو   پايشان را بستي ...

نخــواستنت از خــواستنت سخـت تـر است