حلق آویز ست
وسط حنجره ی خُفته ، بُغضی
تو که رفتی
ماند ،که ماند

آخرِ پاییز ست
ماند ، که ماند
خبری نیست که نیست
جُز ورق خوردن برگِ تقویم
چه بگویم ، چه بگویم
تیتر دلِ من
جه دُرشت وُ چه ریز ، تنهاییست

آخر پاییزست
نامش شب ش رویاییست
دَمی به زمان ، طولانیست
نیستی و باورش سَخت
لیک ، همه شبهایم ، اینگونه طولانیست ..

آخر پاییزست
تو که رفتی
خبری نیست ، که نیست
چیزی ماند ، که ماند
چه کسی مُردگی م زا باور کرد
می کُند
خواهد کَرد ....