پیغام گیر

لطفا پس از شنیدن صدای بوق ..و پیام های زیر ..پیغام بگذارید :

پیغام گیر حافظ :

رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور !

پیغام گیر سعدی:

از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم

پیغام گیر فردوسی :

نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب

پیغام گیر خیام:

این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده ای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!

پیغام گیر منوچهری :

از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم!

پیغام گیر مولانا :

بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!
شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم  شادان شوم!
برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!

پیغام گیر بابا طاهر:

تلیفون کرده ای جانم فدایت!
الهی مو به قوربون صدایت!
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت!


 
وپیغام گیر نیما :

چون صداهایی که می آید
شباهنگام از جنگل
از شغالی دور
گر شنیدی بوق
بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم
در فضایی عاری از تزویر
ندایت  چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخی گیرد ز من از دره های یوش 

پیغام گیر شاملو :

بر آبگینه ای از  جیوه  ء سکوت
سنگواره ای از  دستان  آدمی
تا آتشی و  چرخی که آفرید
تا  کلید واژه ای  از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابی گویمت
آنگاه که توانستن سرودی است

پیغام گیر سایه :

ای صدا و سخن توست  سرآغاز جهان
              دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد
         به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز  کتمان


پیغام گیر فروغ :

نیستم.. نیستم..
اما می آیم.. می آیم ..می آیم
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم.. می آیم ..می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند
سلامی دوباره خواهم داد

موفق ترین فروشنده دنیا

یک پسر تگزاسی برای پیدا کردن کار از خانه به راه افتاده و به یکی از این فروشگاهای بزرگ که همه چیز می فروشند (Everything under a roof) در ایالت کالیفرنیا می رود.

مدیر فروشگاه به او میگوید: “یک روز فرصت داری تا به طور آزمایشی کار کرده و در پایان روز با توجه به نتیجه کار در مورد استخدام تو تصمیم می گیریم”.

در پایان اولین روز کاری مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید که چند فروش داشته است؟

پسر پاسخ داد که یک فروش.

مدیر با تعجب گفت: “تنها یک فروش؟ بی تجربه ترین متقاضیان در اینجا حدقل ۱۰ تا ۲۰ فروش در روز دارند. حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است؟”

پسر گفت: ” ۱۳۴۹۹۹ دلار”.

مدیر تقریبا فریاد کشید: “۱۳۴۹۹۹ دلار؟ مگر چه فروخته ای؟”

پسر گفت: “اول یک قلاب ماهیگیری کوچک فروختم، بعد یک قلاب ماهیگیری بزرگ، بعد یک چوب ماهیگیری گرافیت به همراه یک چرخ ماهیگیری ۴ بلبرینگه.

یعد پرسیدم کجا میرید ماهیگیری؟

گفت: “خلیج پشتی”.

من هم گفتم پس به قایق هم احتیاج دارید و یک قایق توربوی دو موتوره به او فروختم. بعد پرسیدم ماشینتان چیست و آیا می تواند این قایق را بکشد؟

که گفت: “هوندا سیویک”.

پس من هم یک بلیزر ۴WD به او پیشنهاد دادم که او هم خرید.

مدیر با تعجب پرسید: “او آمده بود که یک قلاب ماهیگیری بخرد و تو به او قایق و بلیزر فروختی؟”

پسر به آرامی گفت: “نه، او آمده بود یک بسته نوار بهداشتی بخرد که من گفتم پس ری د ه شده به آخر هفته ات.

بیا یک برنامه ماهیگیری برایت ترتیب بدهیم!

می دانید دلیل این موفقیت بی نظیر چه بود؟ احترام به مشتری، حس کمک کردن به مشتری، هم درد بودن با مشتری.

داستان واقعی

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند…

 

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. “رضایت کامل”.

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش “زندگی” و “عشق به همنوع” به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.

بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است!

یهودا

مرابازیچه خودساخت چون موسی که دریارا

فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

نسیم مست وقتی بوی گل میداد حس کردم

که این دیوانه پرپرمی کند یک روز گلها را

خیانت قصه تلخی است اما ازکه مینالم

خودم پرورده بودم درحوارییون یهودارا

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست

چه اسان ننگ میخوانند نیرنگ زلیخارا

کسی راتاب دیدارسرزلف پریشان نیست

چرااشفته می خواهی خدایاخاطرمارا

نمی دانم چه نفرینی گریبانگیر مجنون است

که وحشی می کند چشمانش اهوهای صحرارا

چه خواهد کردباماعشق؟پرسیدیم وخندیدی

فقط باپاسخت پیچیده ترکردی معمارا

آهو

پیشانیم رابوسه زد در خواب هندویی

شایدازان  ساعت طلسمم کرده جادویی

 شایداز ان پس بود که احساس می کردم

درسینه ام پر می زند شبها پرستویی

شاید ازان پس بود که با حسرت از دستم

هر روز سیبی سرخ می افتاد درجویی

از کودکی دیوانه بودم مادرم میگفت

 از شانه ام هرروز می چیده است شب بویی

 نام تورا می کند روی میزها هروقت

در دست ان دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره اهویی که صید پنجه شیری است

 بی چاره تر شیری که صید چشم اهویی 

 اکنون زتو با ناامیدی چشم می پوشم

اکنون زمن با بی وفایی دست می شویی

ایینه خیلی هم نباید راست گو باشد

من مایه رنج توهستم راست می گویی

زندگی من

بخواب زندگی من کسی در این جانیست

 کسی هوالی این لحظه های تنها نیست

نمی رسد به خیال کسی که ما هستیم

حققت است کسی فکر بودن ما نیست

 برات قصه ندارم بدون قصه بخواب

بخواب قصه مادر کتاب دنیا نیست

 بخواب راحت اگرچه شبی بدوسرد است

 بخواب وفکر کن اینجا نشان سرما نیست

توماه خانه توزیبا توسخت خوشبختی

 تمام این همه را فکر کن که رویا نیست

 بخواب وخواب ببین خواب زندگی کردن

در این زمان که نشانی ززندگی ها نیست

 بخواب وخواب ببین در میان این همه سنگ

دل غریب کسی شکل سنگ خارانیست

 بخواب زندگی من سحردوباره دمید

رهی میان شب تار ما وفردا نیست

 بخواب در شب یلدا وخواب سبز ببین

خیال کن که بهاران شده است ویلدا نیست

بخواب تا ابدالدهر تا همیشه بخواب

 بخواب زندگی من زمانه زیبا نیست

اردیبهشت

چشمان توبهانه خلق بهشت بود

زیباترین ترانه اردیبهشت بود

 چشمان تو شکوه غزل بودخوب من 

اوشاهکارروز ازل بود خوب من

حوای چشمهای توادم فریب بود

ادم فریب خوردوبرایش عجیب بود

من مردعشق نیستم او اشتباه کرد

چشمش تمام زهدمراهم تباه کرد

 بعدش دروغ بافت که تقصیرسیب بود

هرجانشست گفت که ادم نجییب بود

 ادم برای دوری چشم شماگریست

حتی برای دوری ادم خداگریست

باقطره های عشق زمین هم بهشت شد

 بایاد چشم های تواردیبهشت شد

آرزو


مرگ درهرحالتی تلخ است اما من 

دوست تردارم که چون ازره درایدمرگ

 درشبی ارام چون شمعی شوم خاموش

 لیک مرگ دیگری هم هست

دردناک اما شگرف وسرکش ومغرور

 مرگ مردان

مرگ در میدان

باتپیدن های طبل وشیون شیپور

باصفیر تیر وبرق دشنه شمشیر

وه چه شیرین است

 رنج بردن

پا فشردن

در ره یک ارزو مردانه مردن

 واندرامیدبزرگ خویش

باسرود زندگی برلب

 جان سپردن

اه اگرباید

زندگانی را به خون خویش

 رنگ ارزو بخشید

 وبه خون خویش

نقش صورت دلخواه زدبر پرده امید

 من به جان ودل پذیرا می شوم

 این مرگ خونین را

زندگی زیباست

زندگی زیباست ، اگر روح آزاد عشق و محبت اسیر زندان فراموشی دل نگردد و خزان یأس گلبوته های امید بهار جان را در وسعت انتظار زرد خویش ، مدفون نسازد زندگی زیباست اگر عقده های زخمی بزرگ ، طپش زیستن را از قلب کوچک کبوترها نرباید و در ذهن شلوغ بیشه زار اندیشه ، مرگ نیلوفرهای وحشی نروید زندگی زیباست اگر لب خوفناک تیرها ، خون بیدهای مجنون را در جام سبز لیلای چمن نریزد و دست بی خبر طوفان ، گل خواب را در صدف آبی باغ پرپر نکند زندگی زیباست اگر کنار جویباران نیم خفته ، غزالهای خسته دشت از آغوش وهم و هراس بگریزند و در بال رویاهای شیرین به آن سوی حصارهای شب سفر کنند زندگی زیباست اگر خرمن هستی جنگل در خشم آتشین تندر نسوزد و خاکستر سیاه مرگ تن پوش درختان بی پناه و محزون نگردد زندگی زیباست اگر پری مهربان قصه ها از بستر خاطره ها برخیزد و در معصومیت و صداقت ناب کودکان همواره زنده بماند زندگی زیباست اگر هوای نگاه تو از آه سینه سوز خاکهای افسرده بارانی شود و مسیح دستانت در کالبد دستهای مرده بذر حیات و رویش بپاشد زندگی زیباست اگر من و تو در کشتزار قلبمان گلی بکاریم که هیچ کس را یارای چیدن آن نباشد و هیچ اشکی جز اشک شبانه عشق رخسار زیبایش را نشوید زندگی زیباست حتی برای تو که هم آغوش رنج و حرمانی و آفتاب شادی رابه خنجر زهر آلود شب غم سپرده ای آری زندگی برای تو نیز زیباست زیرا روزی مهمانی عزیز در خانه دلت را خواهد زد و با حضورش زندگی را از نو به تو تقدیم خواهد کرد مهمانی که عشق نام دارد

خدایا...........

 

خدايا فقط تو را مي خواهم.....باور کرده ام که فقط تويي سنگ صبور حرف هايم
مي ترسم از اينکه بگم دوسش دارم...اون نمي دونه که با دل من چه کرده...نمي دونه که دلي رو اسير خودش کرده
هنوز در باورم نيست که دل به اون دادم و اون شده همه هستي ام
روز هاي اول آشنايي را بياد مياورم آمدنش زيبا بود ...آنقدر زيبا حرف مي زد که به راحتي دل به او باختم و او شد اولين عشقم در زندگي
بارالها گويي تو تمام زيبايي هاي عالم را در چهره و کلام او نهاده بودي
واين گونه مرا اسير او کردي و دل کندن از او شد برايم محال و داشتنش بزرگترين ارزويم در زندگي
حالا که عاشقش شدم تو بگو چه کنم که تنهايم نگذارد....خدايا امشب به تو مي گويم چون تو تنها مونس تنهايي هايم هستي..
چگونه بگويم بدون او مي ميرم....او رفته و در باورم نيست نبودنش...
خود خوب مي دانم او مرا کودکي فرض کرد که نمي داند عشق چيست و براي عاشقي حرمتي قائل نمي باشد
مرا به بازي گرفت يا شايد....نمي دانم.....دگر هيچ نمي داني.. اعتراف مي کنم نفسم به بودن او وابسته است
بعد رفتن او دگر اين نفس را هم نمي خواهم....حال تو بگو چه کنم ؟
بار خدايا دوست دارم مرا بفهمد حتي براي يه لحظه

«با سلامی دیگر، به همه آنهایی، که تو را می خوانند
 

با تو خواهم گفت بر من چه گذشته است رفیق
 
که دگر فرصت دیدار شما، نیست مرا
 
نوبت من چو رسید، رخصت یک دم دیگر، چو نبود
 
مهربانی آمد، دفتر بودن در بین شما را آورد
 
نام من را خط زد و به من گفت که باید بروم
 
من به او میگفتم، کارهایی دارم، ناتمامند هنوز
 
او به آرامی گفت: فرصتی نیست دگر
 
و به لبخندی گفت: وقت تمام است، ورق ها بالا
 
هر چه در کاغذ این عمر نوشتی، تو، بس است
 
وقت تمام است عزیز، برگه ات را تو بده
 
منتظر باش که تا خوانده شود، نمره ات را تو بگیر
 
من به او میگفتم: مادرم را تو ببین، نگران است هنوز
 
تاب دوری مرا، او ندارد هرگز
 
خواهرم، نام مرا میگوید، پدرم اشک به چشمش دارد
 
نیمی از شربت دیروز، درون شیشه ست
 
شاید آن شربت فردا و یا قرص جدید
 
معجزاتی بکند، حال من خوب شود
 
بگذریم از همه اینها ،راستی یادم رفت
 
کارهایی دارم، ناتمامند هنوز
 
من گمان میکردم،
 
نوبت من به چنین سرعت و زودی نرسد
 
من حلالیت بسیار، که باید طلبم
 
من گمان میکردم، مثل هر دفعه قبل
 
باز برمیخیزم، من از این بستر بیماری و تب
 
راستی یادم رفت، من حسابی دارم، که نپرداخته ام
 
قهرهایی بوده ست،که مرا فرصت آشتی نشده ست
 
می توانی بروی؟ چند صباحی دیگر، فرصتی را بدهی؟
 
او به آرامی میگفت: این دگر ممکن نیست
 
و اگر هم بشود، وعده بعدی دیدار تو باز
 
بار تو سنگینتر و حسابی بسیار،که نپرداخته ای
 
دم در منتظرم، زودتر راه بیفت
 
روح مهمان تنم، چمدانش برداشت
 
گونه کالبدم را بوسید
 
پیکر سردم، بر جای گذاشت
 
رفت تا روز حساب، نمره اش را بدهند
 
چشم من خیره به دیوار، بماند
 
دست من از لبه تخت، به پایین افتاد
 
قلبم آرام گرفت، نفسی رفت و دگر باز نیامد هرگز
 
دکتری هم آمد، با چراغی که به چشمم انداخت
 
گوشی سرد که بر سینه فشرد و سکوتی که شنید
 
خبر رفتن من را، به عزیزانم داد
 
وه چه غوغایی شد، یک نفر جیغ کشید
 
خواهرم پنجره را بست، که سردم نشود
 
یک نفر گفت: خبر باید داد که فلانی هم رفت
 
مادرم گوشه تخت زانو زد، سر من را به بغل سخت فشرد
 
چشم هایم را بست،گفت ای طفلک مادر اکنون، میتوانی که بخوابی آرام
 
یاد آن بچگی ام افتادم،که مرا میخواباند
 
باز خواباند مرا،گر چه بی لالایی
 
پدرم دست مرا سخت فشرد، وخداحافظی تلخی کرد
 
خواهرم اشک به چشم، ساک من را بست
 
رادیویی کوچک، و لباسی که خودش هدیه نمود
 
شیشه قرص و دوا، و به تردیدی، انگشتری ام را نستاند
 
جانمازم بوسید، گوشه ساک نهاد
 
و برادر آمد، کاش یک ساعت قبل آمده بود
 
قبل از آنکه مادر، چشمهایم را بست
 
او صدایم میکرد، که چرا خوابیده ام، اندکی برخیزم،
 
تا که جبران کند او
 
اشک بر روی پتو میبارید
 
گل مهری دیگر، به چنین بارش ابر،
 
فرصت رویش بر سینه ندارد، افسوس
 
یک نفر آمد او را برداشت و به او گفت تحمل باید
 
راستی هم که برادر خوب است
 
من که مدتها بود گرمی دست برادر را،
 
احساس نمی کردم هیچ
 
باورم شد که مرا میخواند و دلش سخت مرا می خواند
 
یک نفر تسلیتی داد و، مرا برد که برد
 
صبح فردا همگی جمع شدند، با لباسانی سیاه و نگاهانی
 
سرخ پیکرم را بردند و سپردند به خاک
 
خاک این موهبت خالق پاک
 
چه رفیقان عزیزی که بدین راه دراز
 
بر شکوه سفر آخرتم، افزودند
 
اشک در چشم، کبابی خوردند
 
قبل نوشیدن چای، همه از خوبی من میگفتند
 
ذکر اوصاف مرا، که خودم هیچ نمی دانستم
 
نگران بودم من، که برادر به غذا میل نداشت
 
دست بر سینه دم در استاد و غذا هیچ نخورد
 
راستی هم که برادر خوب است
 
گر چه دیر است، ولی فهمیدم
 
که عزیز است برادر، اگر از دست برود
 
و سفرباید کرد، تا بدانی که تو را میخواهند
 
دست تان درد نکند، ختم خوبی که به جا آوردید
 
اجرتان پیش خدا
 
عکس اعلامیه هم عالی بود، کجی روبان هم، ایده نابی بود
 
متن خوبی که حکایت می کرد
 
که من خوب عزیز
 
ناگهانی رفتم و چه ناکام و نجیب
 
دعوت از اهل دلان، که بیایند بدان مجلس سوگ
 
روح من شاد کنند و تسلی دل اهل حرم
 
ذکر چند نام در آن برگه پر سوز و گداز
 
که بدانند همه، ما چه فامیل عظیمی داریم
 
رخصتی داد حبیب، که بیایم آنجا
 
آمدم مجلس ترحیم خودم، همه را میدیدم
 
همه آنهایی، که در ایام حیات، من نمی دیدمشان
 
همه آنهایی که نمی دانستم،
 
عشق من در دلشان ناپیداست
 
واعظ ا ز من می گفت، حس کمیابی بود
 
از نجابت هایم، از همه خوبیهام
 
و به خانم ها گفت: اندکی آهسته
 
تا که مجلس بشود سنگین تر
 
سینه اش صاف نمود و به آواز بخواند:
 
" مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک
 
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم"
 
راستی این همه اقوام و رفیق
 
من خجل از همه شان
 
من که یک عمر گمان میکردم تنهایم و نمی دانستم
 
من به اندازه یک مجلس ختم، دوستانی دارم
 
همه شان آمده اند، چه عزادار و غمین
 
من نشستم به کنار همه شان
 
وه چه حالی بودم، همه از خوبی من میگفتند
 
حسرت رفتن ناهنگامم، خاطراتی از من،
 
که پس از رفتن من ساخته اند
 
از رفاقت هایم، از صمیمیت دوران حیات
 
روح منم غلغلکش می آمد
 
گر چه این مرگ مرا برد ولی، گوییا مرگ مرا،
 
یاد این جمله رفیقان آورد
 
یک نفر گفت چه انسان شریفی بودم
 
دیگری گفت فلک گلچین است، خواست شعری خواند،
 
که نیامد یادش
 
حسرت و چای به یک لحظه، فرو برد رفیق
 
دو نفر هم گفتند: این اواخر دیدند، که هوای دل من، جور
 
دیگر بودست
 
اندکی عرفانی و کمی روحانی
 
و بشارت دادم که سفر نزدیک است
 
شانس آوردم من، مجلس ختم من است
 
روح را خاصیت خنده، نبود
 
یک نفر هم میگفت: من و او، وه چه صمیمی بودیم
 
هفته قبل به او، راز دلم را گفتم
 
و عجیب است مرا، او سه سال است که با من قهر است
 
یک نفر ظرف گلابی آورد، و کتاب قرآن
 
که بخوانند کتاب و ثوابش برسانند به من
 
گر چه برداشت رفیق، لای آن باز نکرد
 
و ثوابی که نیامد بر ما
 
یک نفر فاتحه ای خواند مرا، و به من فوتش کرد
 
اندکی سردم شد
 
آن که صد بار به پشت سر من، غیبت کرد
 
آمد آن گوشه نشست، من کنارش رفتم
 
اشک در چشم، عزادار و غمین
 
چه غریب است مرا، آن هر روز پیامش دادم
 
تا بیاید، که طلب بستانم
 
و جوابی نفرستاد و نیامد هرگز
 
آمد آنجا دم در، با لباس مشکی، خیره بر قالی ماند
 
گر چه خرما برداشت، هیچ ذکری نفرستاد ولی
 
و گمان کردم من، من از او خرده ثوابی، نتوانم که ستاند
 
آن ملک آمد باز، آن عزیزی که به او گفتم من،
 
فرصتی میخواهم
 
خبر آورد مرا، میشود برگردی
 
مدتی باشی، در جمع عزیزان خودت
 
نوبت بعد تو را خواهم برد
 
روح من رفت کنار منبر، و به آرامی به واعظ فهماند
 
اگر این جمع مرا میخواهند
 
فرصتی هست مرا، میشود برگردم
 
من نمیدانستم این همه قلب مرا میخواهند
 
باعث این همه غم خواهم شد
 
روح من طاقت این گریه، ندارد هرگز
 
زنده خواهم شد باز
 
واعظ آهسته بگفت، معذرت می خواهم
 
خبری تازه رسیده ست مرا
 
گوییا شادروان مرحوم، زنده هستند هنوز
 
خواهرم جیغ کشید و غش کرد
 
و برادر به شتاب، مضطرب، رفت که رفت
 
یک نفر گفت، که تکلیف مرا روشن کن
 
اگر او زنده هنوز است، که باید برویم
 
اگر او مرد، خبر فرمایید، تا که خدمت برسیم
 
مجلس ختم عزیزی دیگر، منعقد گردیده
 
رسم دیرین این است، ما بدانجا برویم، سوگواری بکنیم
 
عهد ما نیست، به دیدار کسی، کو زنده ست، دل او شاد کنیم
 
کار ما شادی مرحومان است
 
نام تکلیف الهی به لبم بود، چه بود؟
 
آه یادم آمد
 
صله مرحومان!!!
 
واعظ آمد پایین، مجلس از دوست تهی گشت، عجیب
 
صحبت زنده شدن چون گردید، ذکر خوبی هایم،
 
همه بر لب خشکید
 
ملک از من پرسید، پاسخت چیست بگو؟
 
تو کنون می آیی؟ یا بدین جمع رفیقان خودت، می مانی؟
 
چه سوال سختی، بودن و رفتن من در گرو پاسخ آن
 
زنده باشم بی دوست، مرده باشم با دوست
 
زنده باشم تنها، مرده در جمع رفیقان عزیز
 
ناله ای زد روحم
 
و از آن خیل عزادار و سیه پوش و عزیزم، پرسید:
 
چرا رنگ لباس ذکر خوبی ها، سیه باید؟
 
چرا ما در عزای یکدگر، از عشق می گوییم؟
 
به جای آنکه در سوگم، مرا دریابی از گریه
 
کنون هستم، مرا دریاب با یک قطره لبخند
 
چه رسم ناخوشایندی ست، در سوگ عزیزان یادشان کردن
 
و بعد از مرگ یکدیگر، به نیکی ذکر هم گفتن
 
اگر جمع میان زندگی با دوست ممکن نیست،
 
تو را می خواهمت، ای دوست
 
جوابم بشنو ای دنیا
 
نمی خواهم تو را بی دوست
 
خوشا بودن کنار دوست، خوشا مردن کنار دوست»

غزل از شکسپیر

به روز مرگ من
چون ناقوس عبوس را بشنوی

که جهانیان را ندا در دهد
که من از این جهان خوار گریخته‌ام
تا با خوارترین کرم‌ها درآمیزم،
آن‌گاه دیگر سوگوارم مباش.
نه، چون این ابیات را بخوانی
مبادا دست سراینده‌اش را به یاد آری،
چرا که چندان دوستت می‌دارم
که بهتر آن می‌دانم فراموشم کنی
تا آنکه غم‌گنانه در اندیشه‌ام باشی.
آری با تو می‌گویم
اگر آنگاه که من با خاک در آمیزم
بر این چکامه نگاهی افکندی
مباد نام این بیچاره را ورد زبان سازی.
زنهار که پس از مرگم، جهان فرزانگان
در ناله‌ات بنگرد و ما را هر دو به ریشخند گیرد.

عاشقانه.....!!

نیمه شب است و ماه کامل من تنها ...نمیدانی چقدر چشمانم

زیر نور ماه دیدنی شده اند ... چه درخشانند این دو جام جهان

 نمای وحشی ... می دانی به چه می اندیشم ؟ می دانی در

ماه چرا محو شده ام ؟ میدانی چرا نیمه شب چشم بر آسمان

 دارم ؟میدانی چرا خواب با چشمهایم بیگانه شده است؟ 

راستش دلم دارد خسته می شود از تکرار واژه ی دلتنگی ٬دارد

خسته می شود از اینهمه  حرف زدن ... راستی برای که بگویم

 تو که گوشی برای شنیدن نداری٬برای که چشم بدوزم برجاده 

تو که نخواهی آمد .. اصلا جاده را نمی شناسی که بخواهی

 بیایی ... تو چون گون پای در گل داری ... چگونه بیایی ؟ ... باید

 بروم شاید بیابم دو چشمی را که نگرانم باشند ... شاید بیابم

دلی را که دلبری بداند ... شاید بیابم شانه ای را که لختی

بیاسایم در پناهش... وای نمیدانی چقدر دلم هوای دلتنگی

هایت را کرده ... هر غروب که می شود در این بهار صد بار جان

میدهم و زنده می شوم ...یادش بخیر آن کوچه ی تنگ و 

تاریک و خدا حافظی های ... یادش بخیر آن چشمها که بعد از 

رفتنم تا محو شدنم در پیچ کوچه ای دیگر تعقیبم می کردند ...

یادش بخیر آن دست تکان دادنها از دور دست ... یادش بخیر

آن روزهایی را که بودیم ... و حالا چقدر سخت و خشن و بی

 رحم  شده ای ... چقدر دور شده ایمممم چقدر گم شده ایم

و چقدر فراموشکار !! مگر نه ؟ دیگر مرز میان دلهامان آنقدر ژرف

شده که عبور از آن ناممکن می نماید ...دیگر سخن از  عشق

نیست که از عداوت است و تنفر ٬ دیگر در جواب گل محبت آهن

گداخته  هدیه می دهیم ... گرفتم آن آهن گداخته را ـــ اول بار

 نبود ــ کجایی که ببینی چه محکم در آغوشم فشردم تا

خاکسترم کند تا بسوزاندم ... و سوزاند ... خاکستر شدم ...

 چون گذشته ای نه چندان دور ...گاه آمدنم !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هر لحظه در برم دل از اندیشه خون شود

تا منتهای کار من از عشق چون شود

یار آن حریف نیست که از  در ٬ درآیدم

عشق آن حدیث نیست که از دل برون شود

فرهاد وارم از لب شیرین گریز نیست

ور کوه محنتم به مثل بیستون شود

ساکن نمی شود نفسی آب چشم من

سیماب طرفه نبود اگر بی سکون شود

دم درکش از ملامتم ای دوست زینهار

کاین درد عاشقی به ملامت فزون شود

جز دیده هیچ دوست ندیدم که سعی کرد

تا زعفران چهره ی من لا له گون شود

دیوار دل به سنگ تعنت خراب گشت

رخت سرای عقل به یغما کنون شود

چون دور عارض تو برانداخت رسم عقل

ترسم که عشق در سر سعدی جنون شود

دل برقرار نیست که گویم نصیحتی

از راه عقل معرفتش راهنمون شود

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به شب و پنجره بسپار که برمی گردم .عشق را زنده نگه دار که

برمی گردم. دو سه روزی هم اگر چند تحمل سخت است .تکیه

کن بر تن دیوار که برمی گردم . بس کن این سرزنش رفتی و بد

کردی را .دست از این خاطره بردار که برمی گردم. گفته بودی

 که به شب چشم به راهم بودی .به همان دیده ی بیدار که

برمی گردم . پشت در را اگر انداخته ای حرفی نیست .

به شب و پنجره بسپار که برمی گردم.

میگم : خدا به بنده هاش به اندازه ی فهم شعورشون

 روزی می ده ... راستی شعور ما چقدر ؟ که سهم مون

 از عشق این شده ... اگر وقتی دستمون نگاه میکنیم

توش جز تنفر ٬ و در صفحه ی دلمون جز سیاهی نبینیم !

آیا باید شعورمان را دریابیم ؟ انسان بودنمان را تردید کنیم؟

و یا واژه ی عشق را انکار ...؟

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نيست چون دسترسي تارخ زيبات ببوسم

مي‌شوم در گذرت خاك كه تا پات ببوسم

 بوسه خواهم ز تو امروز دهي وعده فردا

كو من دل شده را عمر كه فردات ببوسم؟

 دلت را به دلم بسپار و دستانت را در دستان نیازمندم بگذار ٬ 

نگاهت را در نگاهم بدوز. چشمان رویایی ات را مهمان چشمان

ملتمسم کن ... تنها شبی در پس سالها انتظار میخواهم مهمان

خلوتت باشم . نمی دانی باز چه زیبا دلتنگت شده ام باز چه 

بی صبرانه تمام وجودم ترا طلب میکند ... و چه مشتاق چشم

به فردای نیامده دوخته ام فردایی که شاید هرگز نیاید. گویا با

تو بودن را ٬ راهی سخت  ناهموار است ٬ ورای طاقت من ...

 نفسهایم به شماره افتاده اند و پاهایم یاریم نمیکنند ٬ بس که

وعده ی فردای وصال شنیده اند و آن فرداها هرگز نیامدند ...

راستی آیا پایانی هست بر این روزهای تلخ  غبار گرفته ی غم

انگیز زندگی بی سرو سامانم ... می شود بی تو آرام گرفت ؟

سواد ديده غمديده‏ام به اشك مشوي

كه نقش خا ل توام  هرگز از نظر  نرود

می شود در نبودنت سوگوار نبود ... می شود بی تو گذراند این

زندگی پرابهام و بی سرانجام را ... راستی بهار که بیاید میشود 

نشان رخت را ٬ سراغ از پرستوهای مهاجری که شاهد عاشقیت 

 ــ در این ایام هجران ــ بودند ٬ گرفت؟ کاش بهار بیاید . کاش بیابم

آغوش پرمهر و گرمت را ...

               زان  گونه  كه   دوش   در   دلم   بودي   تو                 

يا  رب   كه    ببينمت  در   آغوش  امشب !

کاش با تو در تو بمیرم ! کاش  بشود که باشی کاش بشود که

بمانی کاش بشود که بیایی ... اگر ببینمت کوله باری سنگین

از حرفهای ناگفته ٬ درد های نهانی و غمهای پنهانی دارم ... تا

با تو تقسیم کنم ...

سياه‏نامه‏تر از خود كسي نمي‏بينم

چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود !

نازنینم ! این روزها دلم سخت هوای با تو بودن

دارد ... در اوج خواستنها وقتی باید که نخواهی در اوج نیاز وقتی

ناگریری فریاد بی نیازی سر دهی ... زمانی که دیده نمی شوی

شنیده نمیشوی مورد بی مهری واقع می شوی و بعد از همه ی

 اینها  ناچاری بخندی و ... اعلام رضایت کنی ... چقدر سر در گمم

من در این هفت توی بی رحم ناکجا آباد شهر مردگان  ... چقدر در

این هیاهوی بی عاطفگی و بی توجهی تو را کم دارم ... چقدر

تنهایم و بی کس در این هیچستان پوچ وسرد و خاموش دنیای

خاکی ... چقدر دلم هوای دلت را دارد چقدر تشنه ام تشنه ی

 نگاههای عاشقانه ات تشنه ی با تو بودن تشنه ی آن انتظارهای

شیرین ٬ آن کوچه پس کوچه های تنگ و باریک ...آن لحظات

وداع ...یادش بخیر همیشه چقدر زود دیر میشود..

 

 وای چه خسته می کند تنگی این قفس مرا ..

پیر شدم نکرد از این رنج شکنجه بس مرا ...

جز غم بی کسی دراین سفله سرای ناکسی

من نشناختم کس گو نشناس کس مرا

 

گرم باز آمدی محبوب سیم اندام سنگین دل

گل از خارم بر آوردی و خار از پا و پا از گل

 

گر او سرپنجه بگشاید که عاشق می کشم شاید

هزارش صید پیش آید به خون خویش مستعجل

 

گروهی همنشین من خلاف عقل و دین من

بگیرند آستین من که دست از دامنش بگسل

 

به خونم گر بیالاید دو دست نازنین شاید

نه قتلم خوش همی آید که دست و پنجه قاتل

 

اگر عاقل بود داند که مجنون صبر نتواند

شتر جایی بخواباند که لیلی را بود منزل

 

در این معنا سخن باید که جز سعدی نیاراید

که هرچ از جان برون آید نشیند لا جرم بر دل

 

پاورقی : ۱ـ چند روز دیگه یه سفر در پیش دارم خیلی روش  

حساب کردم خدا کنه رضایت بخش باشه ... اولین بار که انقدر  

مشتاقم برای یه سفر...سراپا شوقم ... 

۲ـ این رئیس جمهورم داره کولاک میکنه بگمانم می خواد روی ما 

خانمها رو کم کنه ...چقدر عجیب غریب این آدم ...

۴ـ دیروز تلویزیون یه برنامه می داد توی ان برنامه میگفتن شیرین 

عبادی الفبای حقوقم بلد نیست !! دوباره داره صدای لایحه ی

حمایت از خانواده در میاد انگار قرار با اصلاحاتی در مجلس طرح

بشه ...خدا بداد برسه دوباره شروع شد بدبختی ما ٬ ایندفعه اگه  

دست این حضرات بیافتیم پوستمون غلفتی کنده است ... 

چه جنگلی این مملکت ! دنیا کجاست و ما کجاییم ؟

ما باید تو قرن دوهزار دنبال حقوق اولیه ی انسانی خودمون

 باشیم ... انوقت انا اعتراض میکنند که چرا رو تابلو های مربوط

به عوض کردن پوشک بچه ها فقط عکس خانمها هست

پس پدرهای بچه ها چکاره اند ؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 آنکه به ديوانگي در غمش افسانه ام

 

 آه که غافل گذشت از دل ديوانه ام

 

بی تو دنیا بر سرم آوار شد بین ما هر پنجره دیوار شد

 

درد ما در بودن ما ریشه داشت رفتن و مردن علاج کار شد

 

آنکه اول نوش دارو می نمود بر لب ما زهر نیش مار شد

 

عیب از ما بود از یاران نبود تا که یاری یار شد بیزار شد

 

عاقبت با حیله سوداگران عشق هم کالای هر بازار شد

 

آب یکجا مانده ام دریا کجاست؟ مردم از بس زندگی تکرار

 

 مو به مو بسته ي آن زلف گره گير شدم
 

آخر از فيض جنون قابل زنجير شد م !

 

آرام جانم!

 

میخواهم دیروز مهربان را در دستان نوازش گر تو بو بکشم ...

 

 هماره درتمامی زوایای ذهنم مشتاقانه می کاومت..

 

تا بدانم کجا تو را اغاز کرده و خود را گم کرده ام ...و تو 

 

چگونه اینطور اسوده خاطر بر قنوت دستهایم قنوده ای و 

 

 سر بر نمی داری...من چتر آورده ام به بهانه ی بارش چشمانم...

 

هر چند امده بودم تا در چشمانت دریا را ببینم ...

 

تا در چشمان دریایی ات غرق شوم... نازنینم صدایم کن

 

صدای تو خوبست ! به خوبی صدای چکیدن یک قطره

 

باران از آسمان آبی به دریای بی انتها....

 

به خوبی صدای لرزشهای دلهامان در هر دیدار ...

 

نیستی ببینی گلوبند بغض نشکسته ام را که چون طناب

 

دار  هر لحظه تنگ و تنگ تر میشود و دارد خفه ام می کند....

 

چگونه می توانم چشم ببندم بر خشکسالی نابهنگامی که بر

 

سراب چشمانم می ریزد .... اگر بودی می شنیدی که

 

کسی دارد ترا در درونم بی مهابا زجه می زند و روی

 

زخمه هایی که تو بر دلم گذاشتی پای می کوبد ...

 

تو می گویی

 

من چه کنم ؟ که در باور زمین نمی گنجم و حجم آسمان را

 

کم آورده ام ...رفتم نیامدی کاش می امدی تا شاید بتوانم

 

در میان دستان مهربانت کمی بیاسایم ...بگو کی میایی

 

تا  چله نشینی ریاضتهای بی تو بودن را ٬ در جامی از

 

شور و شوق زندگی سر بکشم...

 

چرا نمیایی ؟ کجایی بی من بی خودت بی ما ؟ چه کرده ای ؟

 

با دل من که حالا در نبودنت نیز هیچ روزی بی تو طلوع نمی کند

 

 و تمامی روزهای من تکرار طلوعیست سرخ از مشرق دستانم تا

 

غروب غمیگین چشمان دریایی ات ...نمی دانی دلم چقدر آرزو

 

دارد که  غرق شود در آبی چشمان محسور کننده ات ... در نگاههای

 

مهربان و مشتاقت ... من آن چشمان دریایت را کم دارم و

 

 بقیمت جان خریدارم ....هر چند می دانم که حتی قانون

 

احتمالات نیز نه تورا به من خواهد رساند و نه مرا به تو ....

 

می دانم این ویرانه را آبادی نخواهد بود ...چرا که نه تو همانی

 

که بودی و نه من همان که می خواستم باشم .... دریغ ٬ هر

 

چقدر هم که  بخواهم به کمک پیرزن فالگیر همسایه تو را در

 

میان خطوط دستانم به دام بیاندازم ... یا شاید در دام تو

 

بیافتم بی فایده است ... بی فایده !! 

 

گر همه صورتگران صورت زیبا کشند .صورت زیبای تو از همه زیبا تر است

 

هیچ ، تنها و غریبی

 

طاقت غربت چشماتو نداره

 

هر چی دریا رو زمینه

 

قد چشمات نمی تونه ابر بارونی بیاره

 

وقتی دلگیری و تنها غربت تمام دنیا

 

از دریچه ی قشنگه چشم روشنت می باره

 

نمی تونم غریبه باشم توی آیینه ی چشمات

 

تو بذار که من بسوزم مثل شمعی توی شبهات

 

توی این غروب دلگیر جدایی

 

توی غربتی که همرنگ چشاته

 

همیشه غبار اندوه روی گلبرگ لباته

 

حرفی داری روی لبهات ، اگه آهه سینه سوزه

 

اگه حرفی از غریبی ، اگه گرمای تموزه

 

تو بگو به این شکسته ، قصه های بی کسی تو

 

اضطراب و نگرانی ، حرفای دلواپسی تو

 

نمی تونم غریبه باشم توی آیینه ی چشمات

 

تو بذار که من بسوزم مثل شمعی توی شبهات

 

 

پاورقی : نمی دانم ...کدام پل در کجای جهان شکسته

 

است ؟که هیچکس به خانه اش نمی رسد!!!

  

قسمت نشد ببینمت خدانگهداری کنم...فرصت نشد بمونم

 

 و از تو نگهداری کنم...گفتم اگه ببینمت دل کندنم سخته

 

برام...اگه یه وقتبگی نرو رفتن پر از درده برام...

پسر جوان آدامس بزرگی را می جوید و مرتب پشت فرمان سرش را به سمت آینه کج می کرد

 و موهای غرق در ژل و سیخ سیخی اش را وارسی می کرد

 صدای آهنگ تند و تیز سیستم با کلاس ماشینش تا یک کیلومتری قابل شنیدن بود 

پشت سرش دختر جوانی پشت فرمان بود . . . دختری زیبا با آرایشی جذاب

.پسر برای جلب توجه دختر یک لحظه چراغ های پلیسی ماشین را روشن کرد . . . ولی فایده ای نداشت

 دختر می خواست سبقت بگیرد ، اما پسر اجازه ی این کار را به او نمی داد

او می خواست به هر صورت یا دختر را به دست آورد یا او را اذیت کند

ناگهان در یک لحظه بر اثر بی ملاحظه گی پسر

 دخترک نتوانست کنترل ماشینش را حفظ کند و از عقب محکم به ماشین پسر زد

 پسر دیوانه که موقعیت را مناسب می دید برای گرفتن ماهی از آب گل آلود

 با دادن فحش های رکیک از ماشین پیاده شد و به سمت دختر رفت

قرتی خانم احمق ، بی شعور عوضی تو که رانندگی بلد نیستی بهتره پشت همون میز توالت بشینی -

 دختر بیچاره نگاهی به پسر و مردمی که دور و بر ماشینش جمع شده بودن انداخت و گفت

 آقای محترم شما یک ساعته داری منو اذیت می کنی . . . شما داری بد رانندگی می کنی

  بی خود حرف نزن بیا پایین ببین چه بلایی سر ماشین من آوردی -

 خوب خسارتشو می دم -

  زحمت نکش . . . گفتم بیا پایین -

دخترک دو تا عصا از روی صندلی عقب برداشت و به زحمت پیاده شد

 دختری معلول با دو پای قطع شده از زانو و اتومبیلی مخصوص معلولین 

نزدیک بود چشم های پسر از حدقه بیرون بزند

نگاهی از روی شرمندگی به دختر انداخت

سرش را پایین گرفت و رفت.....!!


اونی که گفتم نرو گفت نمیشه

دیروز دیگه رفت واسه ی همیشه

وقتی میخواست بره اون منو صدا کرد

واستاد و تو چشام خوب نگا کرد

گفت میدونی خودت برام عزیزی

این اشکارم بهتره که نریزیَ

مجبورم برم که سفر چاره ی کارمه

یاد اون خاطرات مرحم دل پارمه

تقدیر ما از اولم همین بود

یکی تو آسمون اونیکی زمین بود

تو تقدیر ما هر چی حیرونیه

مال خطوط روی پیشونیه

شاید اگه دائم بودی کنارم

یه روز می دیدی که دوست ندارم

می خوام برم و تا ابد بمونم

سخته برای هر دو مون میدونم

آره گفتی کسی که میشه ستاره

هیچ چاره ای به جز سفر نداره

گریه نکن گریه هاتو نگه دار

لازم میشه گریه وقت دیدار

خودم میرم عکسام ولی تو قابه

میشنوه حرف اما بی جوابه

بارون که بارید برو زیر بارون

به یاد دیدار اون روزامون

تو چمدونم پر عطر یاسه

چشام با چشای تو در تماسه

رفتن من اسب سرنوشته

همونی که رو پیشونیمون نوشته

فکر نکن دوری و اینجا نیستی

قلب من اونجاست و تنها نیستی

منتظر شعرا و نامه هاتم

هر جا میری، بدون منم باهاتم

غصه نخور زندگی رنگارنگه

یه وقتایی دور شدنم قشنگه

دیگه سفارش نمیکنم عزیزم

نزار منم اینجوری اشک بریزم

شاید یه روزی به هم رسیدیم

همدیگرو شاید یه جایی دیدیم

مراقب گلدون اطلسی باش

یه وقتایی منتظر کسی باش

کسی که چشاش یه کمی روشنه

شاید یه قدری هم شبیه منه

دیگه باید برم خیلی دیره

فقط نزار خاطرمون بمیره

با خدافظی منو در به در کرد

اشکامو دید و بعدش سفر کرد

از وقتی رفت دستام رو به آسمونه

شاید پشیمون بشه برگرده بمونه

فهمیدم امروز سفرم یه درده

من چیکار کنم اگه که بر نگرده

پشت سرش میریزم آب یه دریا

منتظر میشینم بی تاب تا فردا

الهی که بدون هیچ فرودی

بشه ستاره و برگرده به زودی

متن سنگ قبر شخصیت های مم

متن سنگ قبر پروین اعتصامی 

آنکه خاک سیه اش بالین است 

اختر چرخ ادب پروین است 

گرچه تلخی از ایام ندید 

هر چه خواهی سخنش شیرین است

 متن سنگ قبر فروغ فرخزاد 

من از نهایت شب حرف میزنم 

من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم 

اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار و یک دریچه 

که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

 کوروش کبیر متن سنگ قبر

ای انسان هر که باشی و از هر جا که بیایی میدانم خواهی آمد 

من کوروشم که برای پارسی ها این دولت وسیع را بنا نهادم 

بدین مشتی خاک که تن مرا پوشانده رشک مبر 

متن سنگ قبر فریدون مشیری 

سفر تن را تا خاک تماشا کردی 

سفر جان را از خاک به افلاک ببین 

گر مرا می جویی 

سبزه ها را دریاب با درختان بنشین

 متن سنگ قبر فردین 

بر تربت پاکت بنشینم غمناک 

کوهی زهنر خفته بینم در خاک 

از روح بزرگ هنریت فردین 

شاید مددی به ما رسد از افلاک

 متن سنگ قبر بابک بیات 

سکوت سرشار از ناگفته هاست 

متن سنگ قبر خسرو شکیبایی 

در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد 

عشق پیدا شدوآتش به همه عالم زد

 متن سنگ قبر حافظ 

بر سر تربت ما چون گذری همتی خواه 

که زیارتگه رندان جهان خواهد بود

 متن سنگ قبر شاپور 

قلبم پر جمعیت ترین شهر دنیاست......

 متن سنگ قبر سهراب سپهری 

به سراغ من اگر می آیید 

نرم و آهسته بیایید 

مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

 متن سنگ قبر منوچهر نوذری 

زحق توفیق خدمت خواستم دل گفت پنهانی 

چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی

 متن سنگ قبر وینستون چرچیل 

من برای ملاقات با خالقم آماده ام 

اما اینکه خالقم برای عذاب دردناک ملاقات با من آماده باشد چیز دیگریست

 متن سنگ قبر اسکندر مقدونی 

اکنون گور او را بس است 

آنکه جهان اورا کافی نبود

 متن سنگ قبر نیوتن 

طبیعت وقوانین طبیعت در تاریکی نهان بود 

خدا گفت بگذار تا نیوتن بیاید..... 

وهمه روشن شد

 متن سنگ قبر لودولف کولن(ریاضی دان) 

3.141562353589793238462633862279088

 متن سنگ قبر فرانک سیناترا(بازیگر و خواننده) 

بهترین ها هنوز در راهند.... 

انسانهای بزرگ واقعا" بزرگند

 متن سنگ قبر ویرجینیا وولف(نویسنده) 

در برابرت خود را پر میکنم از فرار نکردن  ای مرگ

 از منبع این مطلب خبر ندارم

چند شعر از حمید مصدق:

تو به من خندیدی....

تو به من خنديدي

و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم

 

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

 

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالها هست كه در گوش من آرام،

آرام

خش خش گام تو تكرار كنان،

ميدهد آزارم

 

و من انديشه كنان

غرق اين پندارم

كه چرا،

- خانه كوچك ما

سيب نداشت

خون و جنون

 

كسي با سكوتش،

مرا تا بيابان بي انتهاي جنون برد

كسي با نگاهش،

مرا تا درندشت درياي خون برد

 مرا باز گردان

مرا اي به پايان رسانيده

 آغاز گردان.

 

آيا چه كس تو را از مهربان شدن

با من مايوس مي كند؟!

 

اي مهربانتر از من،

- با من .

در دستهاي تو،

آيا كدام رمز بشارت نهفته بود ؟

كز من دريغ كردي .

تنها تويي،

مثل پرنده هاي بهاري در آفتاب

مثل زلال قطره باران صبحدم

مثل نسيم سرد سحر،

- مثل سحر آب

آواز مهرباني تو با من،

در كوچه باغهاي محبت،

مثل شكوفه هاي سپيد سيب،

ايثار سادگي ست .

افسوس !

آيا چه كس تو را،

از مهربان شدن با من،

مايوس مي كند ؟

گل های کاکتوس

افسوس !

آيا هنوز هم

گلهاي كاكتوس

پشت دريچه هاي اتاق تست ؟

 آه،

اي روزهاي خاطره،

اي كاكتوسها !

 

آيا هنوز هم،

ديوار كوچه آن خانه

از اشك هاي هر شبه من،

نمناك مانده است ؟

 

آيا هنوز هم،

اميد من به معجزه خاك مانده است ؟

افسوس !

گلهاي كاكتوس

 محبت

كوير تشنه باران است

 من

 تشنه خوبي

 

به من محبت كن !

كه ابر رحمت اگر در كوير مي باريد

به جاي خار بيابان

بنفشه مي روئيد

و بوي پونه وحشي به دشت بر مي خاست

 

چرا هراس ؟

چراشك ؟

بيا

كه من  بي تو

درخت خشك كويرم كه برگ و بارم نيست

اميد بارش باران نو بهارم نيست

 

افسار دلم دست خدا بود چنین شد

 

 ای وای اگر دست خودم بود چه می شد ؟

 

 مقصود دلم مهر و وفا بود چنین گشت 

 

 گر مقصود دلم جور و جفا بود چه می شد ؟

 

******

 

پیش بی درد دمی صحبت از درد مکن ،

 

 شاخ سبز دلت را به خطا زرد مکن ،

 

 مرد اگر نیست در آن شهر ولی کوه که هست ،

 

 تکیه بر کوه کن و تکیه به نامرد مکن

 

******

 

وقتي واقعيت ها , آدم را فريب بدهند چه کار مي شود کرد ؟

 

روزگاريست که حقيقت هم لباسي از دروغ بر تن کرده است

 

و راست راست توي خيابان راه مي رود

 

عشق نشسته است کنار خيابان , کلاهي کشيده بر سر و دارد گدايي مي کند

 

و مرگ , در قالب دخترکي زيبا , گلهاي رز زرد مي فروشد.

******

 

 

چه كسی میگوید كه گرانی اینجاست؟ دوره ارزانی است؟

 

چه شرافت ارزان! تن عریان ارزان! و دروغ از همه چیز ارزانتر

 

آبرو قیمت یك تكه نان! و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان.

******

  

انسان سه راه دارد: راه اول از انديشه مي ‌گذرد،اين والاترين راه است

 

راه دوم از تقليد مي‌گذرد، اين آسان‌ترين راه است

 

و راه سوم از تجربه مي‌گذرد، اين تلخ ‌ترين راه است.

******

 

 

آنگاه که همه به دنبال چشمانی زیبا هستند تو به دنبال نگاهی زیبا باش.

******

 

 

گر در شبی زمستانی مسافری به امید گرمای نگاهت به تو پناه آورد

 

تنهاش نذار شاید در گرمای ظهر تابستان به خنکی لبخندش محتاج شدی.

******

 

 

دستایی رو پیدا کن که در ضعیف ترین حالتت نگهت دارن

 

چشمایی که در زشت ترین حالتت نگاهت کنن

 

قلبی رو که وقتی توی بد ترین حالت هستی دوست داشته باشن.

******

 

راه

نامم را پدرم انتخاب کرد

 

نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم

 

دیگربس است راهم راخودم انتخاب خواهم کرد.

******

 

دعا

خدایا تقدیر مرا خیر بنویس

 

آنگونه که آنچه را تو دیر می خواهی من زود نخواهم

 

و آنچه را تو زود می خواهی من دیر نخواهم

******

 

 

برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد

 

هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد

 ******

 

مسجد و کفش

 

ترجيح ميدهم با كفشهايم در خيابان راه بروم و به خدا فكركنم

 

تا اين كه در مسجد بشينم و به كفشهايم فكر كنم

 ******

 

نان

مارکسیسم می گوید: رفیق، نانت را خودت بخور

حرفت را من می زنم.

فاشیسم می گوید: رفیق نانت را من می خورم،

حرفت را هم من می زنم

و تو فقط برای من کف بزن.

اسلام حقیقی می گوید: نانت را خودت بخور

حرفت را هم خودت بزن

و من فقط برای اینم که تو به این حق برسی

اسلام دروغین می گوید: تو نانت را بیاور به ما بده

و ما قسمتی از آن را جلوی تو می اندازیم

اماّ آن حرفی را که ما می گوییم بزن.

******

 

 

امید داشته باشیم هنوز خدا رو داریم

 

اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتن هاست

 

نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است

 

اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

 

و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد

 

تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی

 

ای پناهگاه ابدی

 

.تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی

******

 

 

پاک ماندن

با همه چيز درآميز و با هيچ چيز آميخته مشو

 

که در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش

******

درون سینه قلبی دارم.....!

 

دل من در سبدی. عشق به نیل تو سپرد        نگهش دار به موسی شدنش می ارزد

من زلیخای تو ای یوسف بازار جمال           داغ عشق تو به رسوا شدنش میارزد

با تو گر حکم شود از همه عالم گذرم          تب وصل تو به تنها شدنش میارزد...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ای خوب خواستنی:

اکنون دستان دردمند و نیازمند خویش را بر آستان نیلوفریت می گشایم

و از تو برای همسایه مان که نان ما را ربود،  نان!

برای یارانی که دل ما را شکستند، مهربانی !

برای عزیزانی که روح ما را آزردند، بخشش!

و برای خویشتن خویش،  آگاهی!

                                         عشق, عشق و عشق

                                                                       می طلبم !

 

 

 

شهر و شعر4

می خوام برم می خوام برم نگو که رفتن ساده نیست

نگو دل مهتاب عشق به چشم شب دلداده نیست

من خسته ام از این روزا از این روزای بی کسی

نگو که تنهام میذاری به داد من نمیرسی

من شاکی ام از این زمین من شاکی ام از آسمون

چرا نصیب ما شده فاصله های بی نشون

من شاکی ام از آدما من شاکی ام از این دلا

چرا داره جولون میده میون ما فاصله ها

می رم می برم از همه تو قلب غم فنا میشم

به درد بی کسی بازم اسیر ومبتلا میشم

میرم بازم مثل قدیم تنهاترین تنها میشم

مونس قلب شب زده رفیق گریه ها میشم

شهر و شعر4

بهاران رفت و گل از بوستان رفت
بهاران رفت و گل از بوستان رفت
حساب روز وشب از دستمان رفت
کجابودی عزیزم
کجا بودی عزیزم
عزیزم
حالا که بعد از عمری
چشمم بهت افتاده
خوب گوش بده حرفامو
خوب فرصتی دست داده
دل در تب فریاده
درد دلم زیاده
حالا که عشقت از دل
بیرون نذاشته پارو
حالا که روزگارم
داره هوای مارو
چشمش نزن دنیارو
این اومدن کارو
من عاشق تو عاشق
هر دو عاشق
کار کی بود جدایی ها
روزگار چی ساخت از ما
کی دست کم گرفت عشقو
کی آتیش زد به فرصت ها
لباس غم رو کی دوخته
کی این آتیش رو افروخته
تواین شهر گرفتارا
واسه خودم دلم سوخته
با این عشقای بی بنیاد
چه خوب شد به دلت افتاد
که در اینجا به یاد تو
یه قلبی میزنه فریاد
من عاشق تو عاشق
هر دو عاشق
حالا که بعد از عمری
چشمم بهت افتاده
خوب گوش بده حرفامو
خوب فرصتی دست داده
دل در تب فریاده
درد دلم زیاده
حالا که عشقت از دل
بیرون نذاشته پارو
حالا که روزگارم
داره هوای مارو
چشمش نزن دنیارو
این اومدن کارو
من عاشق تو عاشق
هر دو عاشق

شهر و شعر3

عاشقا آی عاشقا
عشق من رنگ خزونه
تب من رنگ شقایق
توی دشت بی نشونه
هستی رو یکسره باختن
سوختن وموندن وساختن
اول عاشقی اینه آخر عاشقی اونه
عاشقا آی عاشقا
اون می گفت برام میمیره
اونکه می گفت از محبت
تا منو از من بگیره
دیگه تو نگاه گرمش
واسه من حرفی نمونده
بارون محبتی نیست
دیگه قلبش یه کویره
عاشقا آی عاشقا
روزی روزگاری داشتیم
شوق انتظاری داشتیم
توی شهر عاشقی ها
پاییز وبهاری داشتیم
تو دیار بی کسی ها
گل آرزو می کاشتیم
واسه ی یه لحظه دیدن
دل بیقراری داشتیم
آشیونه رو به هم ریخت
بازی دست زمونه
من یه سرگردون عاشق
اون نمی خواد که بمونه
توی چشماش نمی خونم
قصه های آشنایی
من هنوز باور ندارم
این دو تا چشما همونه
عاشقا آی عاشقا

شهر و شعر 2

گرید به حالم کوه ودر ودشت از این جدایی
می نالد از غم این دل دمادم فردا کجایی
سفر بخیر سفر بخیر مسافر من
گریه نکن گریه نکن به خاطر من
باران میبارد امشب دلم غم دارد امشب
آرام جان خسته ره می سپارد امشب
در نگاهت مانده چشمم شاید از فکر سفر برگردی امشب
از تو دارم یادگاری سردی این بوسه را پیوسته بر لب
قطره قطره اشک چشمم می چکد با نم نم باران به دامن
بسته ای بار سفررا با تو ای عاشق ترین بد کرده ام من
رنگ چشمت رنگ دریا سینه ی من دشت غم ها
یادم آید زیر باران با تو بودم با تو تنها
زیر باران با تو بودم زیر باران با تو تنها
باران میبارد امشب دلم غم دارد امشب
آرام جان خسته ره می سپارد امشب
این کلام آخرینت برده میل زندگی را از سر من
گفته ای شاید بیایی از سفر اما نمیشه باور من
رفتنت را کرده باور التماسم را ببین در این نگاهم
زیر باران گریه کردم بلکه باران شوید از جان گناهم

شهر و شعر

بی تو شبها همدم من گوشه ی دنج اتاقه
لحظه ها رو میشمارم چشم من خیره به طاقه
تو که نیستی توی خونه انگاری که بی کسم من
این چه سره نمی دونم که به صبح نمی رسم من
بی تو خستم از این شب که مثل یه جغدشومه
اما با تو نمیدونم روز چه وقته شب کدومه
گل وگلدون هر دو خسته پنجره چشماشو بسته
رنگ زرد خستگی ها روی پرده ها نشسته
دل آیینه ی روشن توی تاریکی اسیره
تو که نیستی توی خونه پس کی خاکشو بگیره
بی تو خستم از این شب که مثل یه جغدشومه
اما با تو نمیدونم روز چه وقته شب کدومه
رنگ قرمز چراغم دیوارو به خون کشونده
زوزه ی باد مزاحم شیشه هامو شکونده
چشمای مات عروسک توی طاقچمون بیداره
ساعت کهنه ی قدی هی زمون و میشماره
بی تو خستم از این شب که مثل یه جغدشومه
اما با تو نمیدونم روز چه وقته شب کدومه