كشف حقيقت

این داستان از مشرق زمین آمده و موضوعش این است که دو نفر به دنبال کشف حقیقت و معنویت بودند و اتفاقا راه شان یکی بود .نفر اول در یک روستای کوچک بین راه اطراق کرد تا صبح زود روز بعد به بقیه سفرش ، که حدود پنجاه کیلومتر بود ، ادامه دهد.بین راه به یک پیرمرد روشن ضمیر برخورد و از او درباره معنی زندگی و کائنات و همه چیز سوال کرد .

پیرمرد با صبوری به همه سوالات مرد جوان پاسخ داد.در انتها مرد جوان از پیرمرد تشکر کرد و در مورد درست بودن راهش به دهکده بعدی و از شناخت احتمالی او از مردم آن دهکده پرسید.

پیرمرد به سوال اول جوان در مورد درست بودن راه پاسخ مثبت داد .اما در مورد سوال دوم درباره مردم آن دهکده ، از او پرسید مردم دهکده قبلی که از آن گذشته ، چه طور بودند .مرد جوان پاسخ داد آنها عالی بودند ،با آن که فقیر بودند ، ولی از او به گرمی استقبال کردند و تعارف کردند که شب را در خانه یکی از آنها بماند و به او غذای مفصل دادند.

مرد جوان در مقابل این همه مهربانی و بخشندگی شرمنده شده بود.سپس پیرمرد به او گفت که من برایت یک خبر خوب دارم .مردم دهکده بعدی هم به همان خوبی دهکده اول هستند بنابراین با خیال راحت به آن جا برو و لذت ببر.

از طرف دیگر در روز بعد مرد جوان دوم هم به طور اتفاقی در همان دهکده ماند که جوان اول آن را ترک گفته بود .صبح روز بعد او هم همان راه جوان اول را به طرف دهکده بعدی ادامه داد. در اواسط راه جوان دوم همان پیرمرد را دید و همان سوالات را از او پرسید و سپس در مورد راه دهکده بعدی و شناخت او از مردم آن جا پرسید .پیرمرد جواب سوال اولش را داد و در ادامه از او پرسید که مردم دهکده قبلی چطور بودند. او گفت من از آنها تعجب کردم ، چون رفتار بسیار غیردوستانه ای داشتند .با وجود آن که من گرسنه و خسته بودم آنها به من محبت نکردند .

وقتی از آنها جایی برای ماندن خواستم گفتند جا ندارند و من ناچار شدم در کشتزار بخوابم .همچنین گفتند که غذایی برایم ندارند.لذا آنها بسیار بیرحم بودند و امیدوارم دیگر هرگز آنها را نبینم.پیرمرد به او گفت جوان خبر بدی برایت دارم .مردم دهکده بعدی هم دقیقا مثل مردم دهکده اول هستند ..بنابراین سعی کن از مسافرتت لذت ببری و درس ات را یاد بگیری

فرشته بيكار

روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند.

هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.

مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم.

مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!

داستان کوتاه

دختر دانش آموز صورتی زشت داشت.

دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره...

روز اولی که به مدرسه ما آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند.

نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت...

او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید : میدونی زشت ترین دختر این کلاسی؟!!

یک دفعه کلاس از خنده ترکید …

بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند :
اما کاترینای عزیزم ، بر عکس من  تو بسیار زیبا و جذاب هستی ... 

او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند...

او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود :

به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود.

ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد.

مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا! و حق هم داشت...

آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود؟!

سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم ...!

5 سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت : برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود!

در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند. روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست؟!

همسرم جواب داد : من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم ...!

و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید ...

ماه تولد پسر+ماه تولد دختر=سرنوشت کیهانی

ماه تولد پسر+ماه تولد دختر=سرنوشت کیهانی

فروردین+ فروردین = پیوندی آتشین
فروردین+اردیبهشت = پیوندی کاملا عشقی
فروردین+خرداد = خوش دل و امیدوار
فروردین+تیر = اختلاف فراوان
فروردین+مرداد = شدید
فروردین+شهریور = سرد و گرم
فروردین+مهر = کمی غیر ممکن
فروردین+آبان = خیلی با حرارت
فروردین+آذر = پر از ماجرا جویی
فروردین+دی = هیجانات فراوان
فروردین+بهمن = شگفت انگیز
فروردین+اسفند = توام با مشکلات



اردیبهشت+فروردین = پر شور و هیجان
اردیبهشت+ اردیبهشت = خیلی مناسب
اردیبهشت+خرداد = پیوندی نا موفق
اردیبهشت+تیر = اتحادی عمیق
اردیبهشت+مرداد = کاملا دوست داشتنی
اردیبهشت+شهریور = تشریک مساعی زیاد
اردیبهشت+مهر = جسمانی و شهوانی
اردیبهشت+آبان = آرام و آهن ربایی
اردیبهشت+آذر =بسیار ناهموار
اردیبهشت+دی = کمی هولناک
اردیبهشت+بهمن = خیلی قوی
اردیبهشت+اسفند = توام با جذابیت

خرداد+فروردین = دارای آینده ی روشن
خرداد+اردیبهشت = پیوندی دشوار
خرداد+ خرداد = پیوندی نا پایدار
خرداد+تیر = افقی روشن
خرداد+مرداد = عافیت طلب و عیاش
خرداد+شهریور = عاشقانه
خرداد+مهر = کاملا با شکوه
خرداد+آبان = بن بست عشقی
خرداد+آذر = سراسر شادمانی
خرداد+دی = چشم در چشم نیافتد
خرداد+بهمن = دوستان خوب برای هم
خرداد+اسفند = مرهم یکدیگر

تیر+فروردین = پیوندی سست
تیر+اردیبهشت = محیطی راحت و مرفه
تیر+خرداد = پیوندی نا هماهنگ
تیر+تیر = رابطه ی رویایی
تیر+مرداد = هیجانی و پر زحمت
تیر+شهریور = محرک یکدیگر
تیر+مهر = زندگی پر از تلاطم
تیر+آبان = جرقه و پرواز
تیر+آذر = سراسر مشکل
تیر+دی = زوجی دلسوز
تیر+بهمن = سراسر اضطراب
تیر+اسفند = تقویت کننده ی هم

مرداد+فروردین = خاطرات به یاد ماندنی
مرداد+اردیبهشت = احساسات پاک
مرداد+خرداد = زندگی پر از نشاط
مرداد+تیر = پیوندی عاشقانه
مرداد+مرداد = جنگ اراده ها
مرداد+شهریور = ازدواجشان دشوار است
مرداد+مهر = شادی بزرگ
مرداد+آبان = برخورد دو قطب
مرداد+آذز = بسیار نیروبخش
مرداد+دی = کوتاه اما شیرین
مرداد+بهمن = می تواند مشکل باشد
مرداد+اسفند = زندگی توام با جرقه

شهریور+فروردین = دور از یکدیگر
شهریور+اردیبهشت = استوار و لذت بخش
شهریور+خرداد = کاملا غیر معمول
شهریور+تیر = اختلاف زیاد
شهریور+مرداد = عقاید نا همامنگ
شهریور+شهریور = سازگار
شهریور+مهر = زندگی با سختی
شهریور+آبان = هیجانات واقعی
شهریور+آذر = نیازهای مخالف
شهریور+دی = موافق و سازگار
شهریور+بهمن = تیره و گلالود
شهریور+اسفند = بهشتی

مهر+فروردین = زندگی پر تناقض
مهر+اردیبهشت = جسمانی و شهوانی
مهر+خرداد = پیوندی بسیار عالی
مهر+تیر = تلاشی سخت
مهر+مرداد = نیروبخش
مهر+شهریور = مخالف
مهر+مهر = قدرتی نا پایدار
مهر+آبان = پاداش و هیجان
مهر+آذر = هم پرواز
مهر+دی = پیوندی سست
مهر+بهمن = ازدواج شگفت انگیز
مهر+اسفند = آرامش و پاداش

آبان+فروردین = جاودانه و طولانی
آبان+اردیبهشت = پیوندی با اجر
آبان+خرداد = لطیف و با نشاط
آبان+تیر = زندگی بهشتی
آبان+مرداد = نمایش پر قدرت
آبان+شهریور = شروعی آرام
آبان+مهر = لجاجت و گول زنی
آبان+آبان = انفجار
آبان+آذر = تحمیلی و اجباری
آبان+دی = شیفته ی یکدیگر
آبان+بهمن = بالا و پایین
آبان+اسفند =کاملا عالی

آذر+فروردین = عالی و شگفت انگیز
آذر+اردیبهشت = درگیری زیاد
آذر+خرداد = سرد و گرم
آذر+تیر = غیر صمیمی
آذر+مرداد = دلسوز واقعی
آذر+شهریور = نیرو بخش
آذر+مهر = لذت مشترک
آذر+آبان = کارد و پنیر
آذر+آذر = لذت توام با آشوب
آذر+دی = مغایرت زیاد
آذر+بهمن = روابطی بسیار گرم
آذر+اسفند = مشکل دار است

دی+فروردین = با جدل
دی+اردیبهشت = زندگی با آینده ای زیبا
دی+خرداد = پیوندی سخت
دی+تیر = پیوندی با شکوه
دی+مرداد = اختلاف زیاد
دی+شهریور = عجیب
دی+مهر = برنده ای ندارد
دی+آبان = خیلی عجیب
دی+آذر = نامناسب
دی+دی = طولانی و پا بر جا
دی+بهمن = کمی مخوف
دی+اسفند = عشقی و شهوانی

بهمن+فروردین = بسیار عاشقانه
بهمن+اردیبهشت = خیلی خود سر و لجوج
بهمن+خرداد = پیوندی سرد
بهمن+تیر = خیلی مضر
بهمن+مرداد = بسیار دلکش
بهمن+شهریور = نا هماهنگ
بهمن+مهر = بسیار بسیار عالی
بهمن+آبان = مغایر یکدیگر
بهمن+آذر = نیازمند جد و جهد
بهمن+دی = با کمی نا خالصی
بهمن+بهمن = واقعی و شگفت انگیز
بهمن+اسفند = احتمال نا خوشی

اسفند+فروردین = نیازمند به گذشت
اسفند+اردیبهشت = یک پیوند عالی
اسفند+خرداد = نیازمند به بصیرت
اسفند+تیر = شیفته ی یکدیگر
اسفند+مرداد = زوج رمانتیک
اسفند+شهریور = آرام و حامی
اسفند+مهر = عشقی افسانه ای
اسفند+آبان = سراسر شادی و اعتدال
اسفند+آذر = مشکلات زیاد
اسفند+دی = احساسات واقعی
اسفند+بهمن = یکدیگر را درک کنید

سلام فاحشه!

سلام فاحشه!

تعجب كردی!؟... میدانم در كسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم و گفتن از تو ننگ است! اما می خواهم برایت بنویسم. شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه كبیره ای…! می دانم كه میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام. راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد كه نان در بیارد  رگ غیرت اربابان بیرون می زند !

اما اگر همان زن كلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردواز یك تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟

تن در برابر نان ننگ است

بفروش! تنت را حراج كن… من در دیارم كسانی را دیدم كه دین خدا را چوب می زنند به قیمت دنیایشان.

شرفت را شكر كه اگر می فروشی از تن می فروشی نه از دین.

شنیده ام روزه می گیری،

غسل میكنی،

نماز میخوانی،

چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،

رمضان بعد از افطار كار می كنی،

محرم تعطیلی.

من از آن می ترسم كه روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه كنم، زهد را بساط كنم، غسل هم نكنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نكنم!

فاحشه!… دعایم كن!

راههاي نرفته

شاید بگید آدم برای گذشته هاش دلتنگی میکنه نه برای روزی که هنوز نیومده . من کاملا موافقم اما منظور من فردایی نیست که نیومده  ,  من فردا و فرداهایی رو میگم که گذشته ... وتمام شده...
 روز هایی که کلی برنامه ریزی براشون انجام داده بودیم . و انتظار رسیدنشونو میکشیدیم.
و میخواستیم کارهای مفید کنیم  ...اخلاقمونو تغییر بدیم ... بهتر باشیم ...به جایی که میخواستیم برسیم  و خلاصه چیزی که میخواستیم بشیم... اینا همون حرفایی بود که برای روز نیومده (فردا) میزدیم .
اما وقتی که فردا میومد دوباره همه چیز مثل دیروز میشد و انگار که هیج تصمیمی نداشتیم  برای خودمون... و همین طور روزها و فرداهای دیگه...
و اینطور بود که بزرگ شدیم .
بعضی هامون تو گذشته موندیم و حسرت کارهای نکرده و راههای نرفته ای رو خوردیم که باید انجام میدادیم و میرفتیم ... و به جاش بیراهه رو انتخاب کردیم .
بعضی دیگه هم بعد از کیش و مات شدن ;  دوباره بازی درست تری رو با دقت و پیش بینی کردن شروع کردیم تا اشتباههای گذشته رو جبران کنیم ...
...و بعضی دیگه هم (به خیال خودمون) فکر کردیم دیگه هیچی فایده نداره...حتی جبران! اما یادمون رفت که " انسانی برنده ست که تو بازی زندگی بعد از شکستش دوباره بلند شه و شروع کنه! شروع..."
 
...و اینطور می شه که آدم برای گذشته(فردای تموم شدش) دلتنگی میکنه که ای کاش اون فرداها رو به خوبی تموم میکرد و زود تر به خواسته های خوب زندگیش میرسید و "دوباره  میگه هنوز هم دیر نیست! فردا های زیادی هست که هنوز نیومده ! "
 
...و به  خودمون میگیم : امروز فرداییست که دیروز منتظر آن بودی پس از دستش نده تا همانند قبل افسوس بخوری و آن را  بر باد رفته ببینی...هنوز فردایی هست که از دستت نرفته!
 
پس این حرفو رسمی تر و عادلانه تر برای خودمون و تو گوش دیگران زمزمه می کنیم :
 
 "راه فردا که در پیش داریم راه نرفته ی ماست آن را درست بپیماییم "

زندگی

زندگی یک مشکل است با آن روبرو شو.

زندگی یک معادله است موازنه کن

زندگی یک معما است آن را حل کن.

زندگی یک تجربه است آن را مرور کن.

زندگی یک مبارزه است قبول کن.

زندگی یک کشتی است با آن دریا نوردی کن.

زندگی یک سوال است آن را جواب بده.

زندگی یک موفقیت است لذت ببر.

زندگی یک بازی است برنده و پیروز شو.

زندگی یک هدیه است آن را دریافت کن.

زندگی دعا است آن را مرتب بخوان.

زندگی یک دوربین است سعی کن با صورت خندان و شاد با آن روبرو بشی .

زندگی هدیه ای است که خدا در هنگام تولد به ما تقدیم می کند.

زندگی آغاز یک راه است بسوی افتخار و سربلندی، یا انحراف و سرافکندگی.

زندگی دشتی است که سبزه های آن نمایانگر زیبایی اند و دریایش نشان از عمر دارد بلندیهای آن شدائد زندگی است و سرانجام پاییزش فانی بودن این دنیا را به نمایش میگذارد.

زندگی پازلی از ترکیب همین ثانیه هاست.

زندگی نتیجه ای است که از حل معمای ثانیه ها حاصل می گردد.

زندگی تئاتری است در حد واقعیت و ما بازیگران واقعی این تئاتر هستیم.

زندگی ترکیبی از تنوع است، پس متنوع اش ساز.

زندگی برد و باخت نیست، بردن در عین باختن است.

و چه زیبا :
مفهوم زندگی در نهاد خودش نهفته است، زندگی شعله شمعی است در بزم وجود، که به نسیم مژه بر هم زدنی خاموش است ...

و در آخر:

زندگی با همه ناملایمات اش دوست داشتنی است چون هدیه ای از جانب پروردگار است ...

از الفبای زندگی چه می‌دانیم ؟


از اشتیاقی که برای رسیدن به نهایت آرزو‌ها داریم و بر اساس آن تلاش بی وقفه‌ای را در مسیر پر فراز و نشیب زندگی بکار می‌بندیم تا آن را دریابیم ؟

دانسته‌های خود را از الفبای زندگی بنویسیم تا به خاطرمان باشد که عمری را صرف چه می‌کنیم.

الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها
ب: بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم
پ: پویایی برای پیوستن به خروش حیات
ت: تدبیر برای دیدن افق فرداها
ث: ثبات برای ایستادن در برابر بازدارنده ها
ج: جسارت برای ادامه زیستن
چ: چاره
اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه
ح: حق شناسی برای تزکیه نفس
خ: خودداری برای تمرین استقامت
د: دور اندیشی برای تحول تاریخ
ذ: ذکر گویی برای
اخلاص عمل
ر: رضایت مندی برای احساس شعف
ز: زیرکی برای مغتنم شمردن دم ها
ژ: ژرف بینی برای شکافتن عمق درد ها
س: سخاوت برای گشایش کارها
ش: شایستگی برای لبریز شدن در اوج
ص:
صداقت برای بقای دوستی
ض: ضمانت برای پایبندی به عهد

ط: طاقت برای تحمل شکست
ظ: ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف
ع:
عطوفت برای غنچه نشکفته باورها
غ: غیرت برای بقای انسانیت
ف: فداکاری برای قلب های دردمند
ق: قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل
ک: کرامت برای نگاهی از سر عشق
گ: گذشت برای پالایش احساس
ل: لیاقت برای تحقق امیدها
م: محبت برای نگاه معصوم یک کودک
ن: نکته بینی برای دیدن نادیده ها
و: واقع گرایی برای
دستیابی به کنه هستی
ه: هدفمندی برای تبلور خواسته ها
ی: یک رنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترک

در کارهای خصوصی متولدین فروردین ماه دخالت نکنید

متولدین فروردین ماه به دنبال ارضای خواسته‌ها وتوقعات خود هستند و در این زمینه، بسیار خودمحور و خودبین به شمار می‌آیند. هرگز نگذارید متولدین فروردین ماه به راحتی دل شما را به دست آورند، وگرنه به همان آسانی نیز شما را از دست خواهند داد و تا ابد فراموش‌تان می‌کنند. آنها به سمت افرادی جذب می‌شوند که شخصیتی مستقل و آزاده از خود بروز دهند. هر روز برای آنها به منزله آغازی جدید است، پس خودتان را آماده مواجهه با هر واکنش غیرمنتظره از سوی آنها کنید. در مقابل آنها، سربلند و مغرور ظاهر شوید. همیشه آنها را تحسین کنید و به وجودشان افتخار نمایید. هرگز مزاحم آنها نشوید و در کارهای خصوصی‌شان دخالت نکنید. آنها را مورد انتقاد قرار ندهید و دوستانشان را هم بپذیرید و از آنها خرده نگیرید. هرگز از آنها پول قرض نگیرید. اگر به درخواست‌های آنها، پاسخ منفی دهید، باید منتظر مشاهده واکنش‌هایی بسیار تند و غیرمنطقی از سوی آنها باشید. .

 

حس حسادت اردیبهشتی‌ها را تحریک نکنید

متولدین اردیبهشت تابع احساسات و عواطف درونی‌شان هستند و در عین حال به احساسات طرف مقابلشان نیز احترام کامل می‌گذارند. از این رو، همسران آنها بسیار خوشبخت خواهند بود. آنها عاشق مواد غذایی هستند و غذا خوردن، برای آنها بسیار محترم است، پس تا جای ممکن، غذاهای مورد علاقه‌شان را بپزید. برای راه یافتن به قلب آنها محیطی خیال‌انگیز به همراه یک موسیقی رمانتیک و آرام و چند شمع در گوشه‌ای فراهم آورید محبت کردن ولی لی به لا لا گذاشتن آنها را هرگز فراموش نکنید. آنها همیشه و در همه حال به یاد دوستانشان هستند و هر گز نمی‌گذارند که آنها به حال خود رها شوند. پس، شما هم در همه حال حامی و یاور آنها باشید . آنها بسیار سخاوتمند هستند، به خصوص نسبت به همسر و عزیزانشان، پس انتظار گرفتن هدایای متعدد را از سوی آنها داشته باشید. بی‌جهت و ناخالصانه آنها را تحسین نکنید. آنها در هنگام آغاز این ارتباط، بسیار کند و تدریجی پیش می‌روند پس اگر صبر و حوصله به خرج دهید، با صمیمیت و محبت عمیق و خالصانه و ابدی آنها مواجه خواهید شد. هرگز و تحت هیچ شرایطی، به آنها دروغ نگویید، آنها هیچ وقت نمی‌توانند افراد دروغگو را ببخشند. آنها افرادی وابسته و احساساتی هستند و همسری مثل خود می‌خواهند. هرگز آنها را به اجبار وادار به گرفتن تصمیم نکنید، وگرنه تبدیل به افرادی لجوج و بسیار سرسخت می‌شوند. اردیبهشتی‌ها زمانی ارتباطی را آغاز می‌کنند که مطمئن باشند که تا ابد آن را حفظ خواهند کرد. هرگز و تحت هیچ شرایطی حس حسادت آنها را تحریک نکنید وگرنه تا ابد آنها را از دست خواهید داد .

 

 

خردادی‌ها به سمت افرادی فرهیخته جذب می شوند

متولدین خردادماه از راه‌های عجیب و پیش‌بینی نشده، به دنبال ارضای خواسته‌های خود و دستیابی به محبت هستند. آنها از داشتن دوستان متعدد و ارتباطات متفاوت به وجد می‌آیند. برای راه یافتن به قلب آنها، باید سخت تلاش کنید، چون آنها از دست و پنجه نرم کردن با هر چالشی لذت وافر می‌برند. آنها ذاتا به سمت افراد فرهیخته و صاحب نظر جذب می‌شوند. آنها از گفت‌وگوهای طولانی شب هنگام لذت می‌برند. اگر مایلید ارتباطتان را با آنها حفظ کنید، باید گاه و بیگاه آنها را به حال خود رها کنید و در حقیقت، آنها را از آزادی طبیعی‌شان محروم نسازید. همیشه چیزهای تازه و جدیدی برایشان فراهم آورید تا دچار یکنواختی در یک ارتباط نشوند، در غیر این صورت به محض کسل شدن از طرف مقابلشان دل زده می‌شوند و بی‌درنگ، آن ارتباط را قطع می‌کنند. زمانی که آنها با شما حرف می‌زنند، شنونده خوبی برایشان باشید. از پیروی از آداب قدیمی و کهنه دست بکشید و در عوض با جریان نوین روز پیش بروید تا همیشه در قلبشان جای خاصی داشته باشید .


 


تحت هیچ شرایطی متولد تیر ماه را دست نیندازید

متولدین تیر ماه برای ارضای خواسته خود به دنبال عشق و محبت خالص، حقیقی و ابدی هستند. آنها از دریافت گل و هدایای مختلف لذت زیاد می‌برند. به آنها توجه زیادی نشان دهید از این که ساعات طولانی را با همسر یا عزیزانشان در محیطی صمیمی و گرم سپری کنند، خیلی به وجد می‌آیند. آنها عاشق خانه و خانواده‌شان هستند. همیشه تاریخ‌های مهم مثل سالگرد تولد، ازدواج یا اولین روز آشنایی‌تان را به یاد داشته باشید و به آنها هدیه بدهید. آنها دوست دارند مورد عشق و علاقه کامل طرف مقابلشان قرار بگیرند پس به آنها عشق بی قید و شرط بورزید و محبت کنید. آنها از دریافت کارت‌های تبریک در مواقع مختلف لذت می‌برند. هرگز و تحت هیچ شرایطی، آنها را دست نیاندازید و مسخره‌شان نکنید. ممکن است شوخی‌های شما را خیلی جدی بگیرند و احساساتشان خدشه‌دار شود. اگر موقعیت و شرایط مناسب در اختیار آنها قرار بگیرد، ممکن است برخی مواقع خاص تبدیل به افرادی فریب کار شوند. آنها روابط دوستانه تدریجی را ترجیح می‌دهند. همواره به اعضای خانواده آنها احترام بگذارید تا مورد احترام آنها قرار بگیرید .


 


مردادی ها عاشق دریافت گل و هدیه و توجه هستند

متولدین مرداد ماه برای ارضای خواسته‌های خود مایلند همواره و تحت هر شرایطی مورد تایید و تحسین قرار بگیرند و محبت و حمایت محض طرف مقابلشان را خواهانند. همیشه اطمینان حاصل کنید که از زیبایی آنها به حد کافی تعریف و تمجید به عمل می‌آورید. آنها عاشق دریافت گل و هدایای مختلف هستند. آنها مایلند همیشه و در همه حال، کانون توجهات افراد را به خود اختصاص دهند. از این رو در یک رستوران، میزها و صندلی‌های وسط را انتخاب می‌کنند تا در معرض دید همه قرار بگیرند. آنها افرادی بسیار پر جنب وجوش و فعال هستند، از این رو ساعات خوابشان کمتر از حد معمول است. در کنار آنها تا جای ممکن مطیع و فرمان‌بردار باشید چرا که آنها خواهان برخورداری از تسلط کامل در یک ارتباط هستند. آنها از برقراری مراودات متعدد لذت می‌برند و اهل معاشرت و گفت و گو با اطرافیان هستند، ولی دوست ندارند که طرف مقابلشان را در چنین وضعیتی مشاهده کنند. همواره به آنها ابراز علاقه کنید و بگویید که چقدر برایتان ارزشمند هستند. اگر به آنها بی‌اعتنایی و بی‌توجهی نشان دهید، بی‌درنگ با طغیان‌های بی‌امان و غیرقابل کنترل آنها مواجهه می‌شوید. همیشه کاری کنید که آنها در کانون توجهات قرار بگیرند، وگرنه احساس حسادت شدیدی به سراغشان می‌آید آنها همیشه از غرور، نخوت و تکبر کاذبی برخوردارند، پس به جای سعی در عوض کردنشان بهتر است این خصیصه‌شان را به همان شکل بپذیرید و همواره این احساس را در آنها تقویت کنی .

 

شهریوری ها و یک زندگی آرام و بدون ماجرا

متولدین شهریور ماه برای ارضای خواسته‌های خود با احتیاط کامل، سنجیده، عقلایی و تدریجی عمل می‌کنند آنها خواهان مشاهده حد کمال در طرف مقابلشان هستند. در کنار آنها، صبر و شکیبایی را یاد خواهید گرفت و به همان شکل با آنها باید رفتار کنند. از آن جایی که آنها از به هم ریختگی، بی‌نظمی و شلوغی بیزارند باید همیشه محل زندگی‌شان را تمیز و مرتب نگه دارید. آنها فقط خواهان عشق و محبت از سوی عزیزانشان نیستند، باید اطمینان حاصل کنند که شما صمیمی‌ترین و بهترین دوستشان نیز هستید. هرگز به زور خوراکی‌ای به آنها ندهید که دوست ندارند، چون آنها نسبت به برنامه غذایی و سلامت و تندرستی‌شان بسیار حساس هستند. آنها خواهان برخورداری از یک زندگی آرام و بدون ماجرا هستند، از این رو دوست ندارند در کانون توجهات قرار بگیرند .

 

برای هر تصمیمی به متولد مهر ماه فرصت دهید

متولدین مهرماه برای ارضای خواسته‌های خود به دنبال ابراز علاقه‌های آتشین و صمیمانه هستند و از محیط‌های رمانتیک و خیال‌انگیز لذت زیادی می‌برند. اگر می‌خواهید راهی به قلب آنها باز کنید، بایستی میزان علاقه‌تان را نسبت به انواع هنرها و موسیقی افزایش دهید، در این صورت مورد تحسین آنها خواهید گرفت همیشه و در همه حال از آنها تعریف و تمجید به عمل آورید. قبل از شروع هر کاری، عقیده و نظر آنها را بپرسید، چون همیشه و در هر زمینه‌ای حرفی برای گفتن دارند آنها افرادی تعلل ورز و مسامحه کار هستند و گاهی بی‌جهت امروز و فردا می‌کنند و انجام برخی از کارها را پشت گوش می‌اندازند. از این رو، در تصمیم‌گیری‌ها تا حدی مغرور و متکبر می‌شوند. ولی بهتر است در این طور مواقع به روی خودتان نیاورید و اعتراضی نکنید. آنها باید برای گرفتن هر تصمیمی مدت زیادی فکر کنند و به زمان زیادی در این زمینه نیاز دارند .


 


آبانی ها سریع دل بسته و سریع تر دل می‌کنند

متولدین آبان ماه برای ارضای خواسته‌های خود گاهی نسنجیده و آنی عمل می‌کنند. در واقع، به همان سرعتی که دل می‌بازند، سریع‌تر دل می‌کنند! آنها معمولا خواهان عشق در یک نگاه هستند و به سرعت عاشق می‌شوند. همیشه آماده باشید تا در مورد عمیق‌ترین خواسته‌های درونی، اسرار زندگی و رویاهای شخصیتان با آنها صحبت و تبادل نظر کنید. آنها خواهان مشاهده شور و شوق وافر در وجودتان هستند. آنها عاشق سفر و تفریح هستند و اگر پا به پای آنها پیش نروید، بدون شک ترکتان می‌کنند. آنها در هنگام کار مایلند موسیقی بلندی بشنوند. مردان متولد آبان ماه مایلند در طول روز هزاران مرتبه از شما ابراز علاقه ببینند تا خیالشان راحت شود. هرگز و تحت هیچ شرایطی حس حسادت آنها را تحریک نکنید، وگرنه با واکنشی به مراتب بدتر از سوی آنها مواجهه خواهید شد. به سرعت و قبل از آن که دریابید چه اتفاقی افتاده ترکتان می‌کنند. در حقیقت، سریع دل بستن و سریع‌تر دل کندن، یکی از عادات همیشگی آنها محسوب می‌شود .

 

متولد آذر ماه عاشق پیاده روی و پیک نیک است

متولدین آذر ماه برای ارضای خواسته‌های خود، به دنبال یادآوری‌های مداوم هستند. به آنها آزادی کامل دهید و هرگز مانع پیشرفت و موفقیت‌شان نشوید. آنها از پیاده‌روی‌های طولانی در کنار ساحل و مناطق خوش آب و هوا و ییلاقی لذت می‌برند. آنها از سفرهای کوتاه و پیک‌نیکی لذت می‌برند و مایلند تعطیلات آخر هفته‌شان را خارج از شهر سپری کنند. آنها از افراد سرزنده، پرتحرک، شاد و پرشور خوششان می‌آید اگر در کنارشان حالت غمگین و دل مُرده به خود بگیرید، در واقع به دست خود آنها را فراری داده‌اید. آنها از سربه سر گذاشتن با دیگران لذت می‌برند و اهل لطیفه‌گویی و مزاح هستند، پس شما هم این ویژگی‌ها را در خود تقویت نمایید هرگز اشتباهات و خطاهایشان را به خودشان گوشزد نکنید وگرنه به شدت آزرده خاطر و دلخور می‌شوند. آنها از فضاهای کوچک، محدود و سربسته بدشان می‌آید. هرگز آنها را با عجله و شتاب زده وادار به انجام کاری نکنید، آنها برای انجام هر کاری به زمان نیاز دارند و بایستی با آرامش خاطر کامل هر کاری را صورت دهند .


سرقول خود به دی ماهی ها بمانید

متولدین دی ماه برای ارضای خواسته‌های خود ابتدا، بایستی فکر و ذهن‌شان را سر وسامان دهند تا توجه و حواسشان روی موضوع خاصی متمرکز شود. سر و وضع ظاهری برای آنها، از اهمیت خیلی زیادی برخوردار است، از این رو برای راه یافتن به قلبشان باید دریابید که چه چیزی را دوست دارند و سپس خود را به آن شکل در آورید. آنها علاقه شدیدی به کارشان دارند و شما هم بایستی به شغل و پیشه آنها اهمیت زیادی بدهید. آنها خواهان دریافت هدیه هستند، ولی تنها از گرفتن کادوهای گران‌قیمت به وجد می‌آیند. هرگز و تحت هیچ شرایطی اعصابشان را خرد نکنید چون بسیار خشمگین و بدخلق می‌شوند و طغیان‌های عصبانیت‌شان غیر قابل کنترل است. آنها در پذیرفتن هر گونه مسئولیت و تعهدی، بسیار کند عمل می‌کنند پس صبر و حوصله زیاد به خرج دهید. زمانی که در کنارشان در جمعی هستید، حسابی مراقب اعمال و رفتارشان باشید، چرا که از خجالت زده و شرمنده شدن در مقابل دیگران بیزارند. همیشه و تحت هر شرایطی سر قولی که با آنها می‌بندید بایستید و زیر عهد و پیمانتان نزنید .


بهمنی ها حساس و نکته سنج

متولدین بهمن ماه برای ارضای خواسته‌های خود، نیاز به شریکی ماجراجو دارند. آنها برای پیشرفت و موفقیت به فضای عمل گسترده‌ای نیاز دارند، و گرنه غمگین و افسرده می‌شوند. آنها از درگیر در علت‌ها و معلول‌ها لذت می‌برند. پس، طوری عمل کنید که نشان دهید که به این علاقه‌شان اهمیت می‌گذارید. آنها از چیزهای پیش‌بینی نشده و غیرمترقبه لذت می‌برند و دوست دارند که گاه و بیگاه غافلگیر شوند. آنها در کل از هر چیز نامتعارف و منحصر به فردی به وجد می‌آیند . آنها از صحبت و گفت و گو لذت می‌برند، پس در هنگام صحبت‌شان، آنها را تشویق به ادامه دادن کنید. نسبت به آنها خیلی سخت‌گیر و موشکافانه عمل نکنید وگرنه دست و پای خود را گم می‌کنند. در عین حال تمایل به پرحرفی و به اصطلاح روده‌درازی کردن در آنها وجود دارد در هنگام صحبت از آنها حسابی مراقب سخنانی باشید که به زبان می‌آورید، چون بیش از حد حساس و نکته‌سنج هستند. هرگز و تحت هیچ شرایطی درصدد عوض کردن عقیده آنها بر نیایید، چون آنها می‌توانند بسیار سرسخت و یکدنده شوند .

 

متولد اسفند را به تماشای فیلم اکشن نبرید

متولدین اسفند ماه برای ارضای خواسته‌های خود، به وفور تغییر عقیده می‌دهند و از این شاخه به آن شاخه می‌پرند و گاهی اوقات رفیق نیمه راه شما می‌شوند. آنها از تماشای تئاتر و بازدید از موزه‌ها لذت می‌برند و این مکان‌ها در واقع پاتوق مورد علاقه‌شان محسوب می‌شوند. آنها از تماشای فیلم‌های سوزناک و رمانتیک به وجد می‌آیند، از این رو هرگز آنها را به تماشای فیلم‌های اکشن و پر زد و خورد نبرید. آنها هرگز از یافتن نیمه گمشده خود ناامید نمی‌شوند و تا او را نیابند، دست از تلاش سرسختانه خود بر نمی‌دارند. تحت هر شرایطی باید با آنها احساساتی و عاطفی برخورد کنید تا عمیقا آزرده‌خاطر و دلخور نشوند. هرگز با خشونت با آنها رفتار نکنید. آنها علاقه چندان به حل و فصل مسایل مالی ندارند و ترجیح می‌دهند که این طور مسایل را به شریک زندگی‌شان بسپارند و خود از آن دور بمانند. آنها افرادی خیال‌پرداز هستند که به جای زندگی در دنیای مادی، در عالم معنویت به سر می‌برند. اگر می‌خواهید هدیه‌ای به آنها بدهید که مورد توجه‌شان قرار بگیرد، بهتر است چیزی هنری مثل یک تابلوی زیبای نقاشی برایشان بخرید. آنها مایلند مثل شاهزاده‌ها زندگی کنند و به همراه چند شاخه گل رز در حالی که مقابل‌شان زانو زده‌اید از آنها خواستگاری کنید. بله، آنها مثل سیندرلای قصه‌ها منتظر شاهزاده‌ای سوار بر اسب سپید هستند و همواره خود را در قصر رویاهایشان مجسم می‌کنند

روان شناسان شخصیتی براین عقیده اند که شماره تولد، شما را از آن چیزی که می خواهید باشید دور نمی کند، بلکه مانند رنگی است که نوع آن و زیبایی اش برای افراد مختلف متفاوت است.

به مثال زیر توجه کنید فرض می کنیم که شما متولد ۸ مهر ۱۳۵۵ هستید.مهر ماه هفتم (۷) سال است

پس :

۲ = ۱+۱ = ۱۱ = ۰+۷+۳+۱ = ۱۳۷۰ = ۱۳۵۵+۷+۸
شماره تولد ۲ است و اکنون می توانید آنچه راکه مربوط به این شماره است با خود مطابقت دهید .
تفسیر اعداد :

۱- خالق و مبتکر :

‘ یک’ ها پایه و اساس زندگی هستند. همیشه عقاید جدید و بدیع دارند و این حالت در آنها طبیعی است. همیشه دوست دارند تمامی کارها و مسائل بر حول محوری که آنها می گویند و تعیین می کنند در گردش باشد و چون مبتکر هستند، گاهی خود خواه می شوند. با این حال ‘یک’ ها بشدت صادق و وفادارند و به خوبی مهارتهای سیاسی را یاد میگیرند . همیشه دوست دارند حرف اول را بزنند و غالبا رهبر و فرمانده هستند، چون عاشق این هستند که ‘بهترین’ باشند . در استخدام خود بودن و برای خود کار کردن بزرگترین کمک به آنهاست ولی باید یاد بگیرند عقاید دیگران ممکن است بهتر باشد و باید با رویی باز آنها را نیز بشنوند .

۲- پیام آور صلح :

‘ دو’ ها سیاستمدار به دنیا می آیند ! از نیاز دیگران خبر دارند و غالبا پیش از دیگران به آنها فکر می کنند . اصلا تنهایی را دوست ندارند . دوستی و همراهی با دیگران برایشان بسیار مهم است و می تواند آنها را به موفقیت در زندگی رهنمون سازد . اما از طرف دیگر ، چنانچه در دوستی با کسی احساس ناراحتی کنند ترجیح می دهند تنها باشند.از آنجایی که ذاتا خجالتی هستند باید در تقویت اعتماد به نفس خود تلاش کنند و با استفاده از لحظه ها و فرصت ها آنها را از دست ندهند .

۳- قلب تپنده زندگی :

‘ سه ‘ ها ایده آلیست هستند، بسیار فعال،اجتماعی،جذاب،رمانتیک وبسیار بردبار و پر تحمل .خیلی کارها را با هم شروع می کنند اما همه آنها را پیگیری نمی کنند. دوست دارند که دیگران شاد باشند و برای این کار تمام تلاش خود رابه کار می گیرند. بسیار محبوب اجتماعی و ایده آلیست هستند اما باید یاد بگیرند که دنیا را از دید واقعگرایایه تری هم ببینند .

۴- محافظه کار :

‘ چهار’ ها بسیار حساس و سنتی هستند. آنها عاشق کارهای روزمره، روتین و پیرو نظم و انضباط هستند و تنها زمانی وارد عمل می شوند که دقیقا بدانند چه کاری باید انجام دهند. به سختی کار و تلاش می کنند. عاشق طبیعت و محیط خارج از خانه هستند . بسیار مقاوم و با پشتکار هستند. اما باید یاد بگیرند که انعطاف پذیری بیشتری داشته و با خود مهربانتر باشند .

۵- ناهماهنگ با جماعت :

‘ پنج’ ها جهانگرد هستند و کنجکاوی ذاتی، خطر پذیری و اشتیاق سیری ناپذیر آنها به جهان هستی و دیدن محیط اطراف خود،غالبا برایشان درد سر ساز می شود. آنها عاشق تنوع هستند ودوست ندارند مانند درخت در یک جا ثابت بمانند. تمام دنیا مدرسه آنهاست و در هر موقعیتی به دنبال یادگیری هستند. سوالات آنها هرگز تمام نمی شود. آنها به خوبی یاد گرفته اند که قبل از اقدام به عمل، تمامی جوانب کار را سنجیده و مطمئن شوند که پیش از نتیجه گیری ،تمامی حقایق را مد نظر قرار داده اند .

۶- رمانتیک و احساساتی :

‘ شش’ ها ایده آلیست هستند و زمانی خوشحال می شوند که احساس مفید بودن کنند . یک رابطه خانوادگی بسیار محکم برای آنها از اهمیت ویژه ای برخوردار است. اعمالشان بر تصمیم گیری هایشان موثر است و آنها حس غریب برای مراقبت از دیگران و کمک به آنها دارند. بسیار وفادار و صادق بوده و معلمان بزرگی می شوند. عاشق هنرو موسیقی هستند .. دوستانی صادق و در دوستی ثابت قدم هستند.’شش’ ها باید بین چیزهایی که می توانند آنها را تغییر دهند و چیزهایی که نمی توانند، تفاوت قائل شوند .

۷- عاقل و خردمند :

‘ هفت’ ها جستجو گر هستند. آنها همیشه به دنبال اطلاعات پنهان و مخفی بوده و به سختی اطلاعات به دست آمده را با ارزش حقیقی آن می پذیرند.احساسات هیچ ارتباطی با تصمیم گیری های آنها ندارد. با اینکه در مورد همه چیز در زندگی سوال می کنند اما دوست ندارند مورد پرسش واقع شوند و هیچگاه کاری را ابتدا به ساکن با سرعت شروع نمی کنند و شعارآنها این است که به آرامی می توان مسابقه را برد. آنها فیلسوفهای آینده هستند؛ طالبان علم که به هر چه می خواهند می رسند و سوال بی جوابی ندارند . مرموز هستند و در دنیای خودشان زندگی می کنند و باید یاد بگیرند در این دنیا چه چیزی قابل قبول است و چه چیزی نه !

۸- آدم کله گنده :

‘ هشت ‘ ها حلال مشکلات هستند. اساسی و حرفه ای سراغ مشکل رفته و آن را حل می کنند. قضاوتی درست دارند و بسیار مصمم هستندو طرحهاو نقشه های بزرگی دارند و دوست دارند زندگی خوبی داشته باشند. مسوولیت افراد را بر عهده می گیرند و مردم را با هدف خاص خود می بینند. با شرایط ویژه ای این امکان رابه وجود می آورند که دیگران همیشه آنها را رئیس ببینند .

۹- اجرا کننده و بازیگر :

‘ نه ‘ ها ذاتا هنرمند هستند . بسیار دلسوز دیگران و بخشنده بوده و آخرین پول جیب خود را نیز برای کمک به دیگران خرج میکنند . با جذابیت ذاتی شان اصلا در دوست یابی مشکلی ندارند و هیچ کـس برای آنها فرد غریبه ای به حساب نمی آید.در حالات مختلف شخصیت های متفاوتی از خود بروز می دهند و برای افرادی که اطرافشان هستند شناخت این افراد کمی دشوار به نظر می رسد . آنها شبیه بازیگرانی هستند که در موقعیت های مختلف رفتارهای متفاوتی نشان می دهند. افرادی خوش شانس هستند اما خیلی وقتها از آینده خود بیمناک و نسبت به آن هراسان هستند. آنها برای موفقیت باید به یک دوستی و عشق دو جانبه که می تواند مکملشان در زندگی باشد دست یابند.

افسانه عشق و جنون

روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.

 
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند
 
دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.
و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
 
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به  شمردن ....یک...دو...سه...چهار...

 

همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛

 

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛
 
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
 
اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛
 
هوس به مرکز زمین رفت؛
 
دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
 
طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.
 
و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...
 
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.
 
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.
نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.
 
دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.
 
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیراتنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.
 
دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.
 
او از یافتن عشق ناامید شده بود.
 
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.
 
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد .
 
عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش   صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.
او کور شده بود.
 
دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان کنم.»
 
عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»
 
و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.

فال بوسیله رنگها و تاریخ تولد

یه فال جالب ! كمتر آدمی به فال و طالع بینی اعتقاد راسخ داره ، اما خوندن این جور فال ها خالی از لطف نیست ، ضمن اینكه همیشه یه مواردی هست كه یه جور فال یا طالع بینی گوشزد می كنه و با واقعیت هم سازگاره . مگه نه؟

 رنگ خودتون رو با توجه به تاریخ تولدتون پیدا كنید و بعد توضیح مربوط به اون رنگ رو بخونید


در صورتیكه تاریخ تولد شما در :

اول فروردین ماه باشد سیاه هستید.
بین دوم فروردین تا 11 فروردین باشد ارغوانی هستید
بین 12 تا 21 فروردین باشد. شما سرمه ای است
بین 22 فروردین تا 31 فروردین باشد نقره ای هستید.
بین یكم اردیبهشت تا 10 اردیبهشت باشد سفید هستید.
بین 11 اردیبهشت تا 24 اردیبهشت باشد شما آبی هستید.
بین 25 اردیبهشت تا سوم خرداد باشد شما طلائی رنگ هستید.
بین 4 خرداد تا 13 خرداد باشد شما شیری رنگ هستید.
بین 14 خرداد تا 23 خرداد ماه باشد شما خاكستری هستید.
بین 24 خرداد تا دوم تیر ماه باشد شما رنگ خرمائی هستید.
سوم تیر ماه باشد رنگ شما خاكستری است.
بین 4 تیر ماه تا 13 تیر ماه باشد شما قرمز هستید.
بین 14 تیر ماه تا 23 تیر ماه باشد شما نارنجی هستید.
بین 24 تیر ماه تا سوم مرداد ماه باشد شما زرد هستید.
بین 4 مرداد ماه تا 13 مرداد باشد شما صورتی هستید.
بین 14 مرداد تا 22 مرداد باشد شما آبی هستید.
بین 23 مرداد تا یكم شهریور باشد شما سبز هستید.
بین 2 شهریور تا 11 شهریور باشد شما قهوه ای هستید.
بین 12 شهریور تا 21 شهریور باشد شما كبود رنگ هستید.
بین 22 شهریور تا 31 شهریور باشد شما لیموئی هستید.
متولدین یكم مهر ماه زیتونی هستند.
بین 2 مهر تا 11 مهر ماه ارغوانی هستید.
بین 12 مهر تا 21 مهر ماه باشد شما سرمه ای هستید.
بین 22 مهر ماه تا یكم آبان ماه شما نقره ای هستید.
بین 2 آبان تا 20 آبان ماه باشد شما سفید هستید.
بین 21 آبانماه تا 30 آبانماه باشد رنگ شماطلائی است.
بین یكم آذر ماه تا 10 آذر ماه باشد شما شیری رنگ هستید.
بین 11 آذر ماه تا 20 آذر ماه باشد شما خاكستری هستید.
بین 21 آذر تا 30 آذر باشد شما رنگ خرمائی هستید.
متولدین اول دیماه نیلی رنگ هستند.
بین دوم دی ماه تا 11 دی ماه باشد رنگ شما قرمز است.
بین 12 دی تا 21 دی ماه شما نارنجی هستید.
بین 22 دی ماه تا 4 بهمن ماه باشد شما زرد هستید.
بین 5 بهمن تا 14 بهمن ماه باشد شما صورتی هستید.
بین 15 بهمن تا 19 بهمن ماه باشد شما آبی هستید.
بین 20 بهمن تا 29 بهمن ماه باشد شما سبز هستید .
بین 30 بهمن تا 9 اسفند ماه باشد شما قهوه ای هستید.
بین 10 اسفند تا 20 اسفند باشد شما كبود رنگ هستید.
بین 21 اسفند تا 29 اسفند باشد لیموئی هستید.

قرمز

با نمك و دوستداشتنی، مشكل پسند اما همیشه عاشق.......
اینطور بنظر میرسد كه مورد محبت نیز باشید. با روحیه و
بشاش اما در همان زمان میتوانید بد اخلاق هم شوید
قادرید با مردم بسیار خوب و با ملاطفت برخورد كنید و این
همان عشقی است كه میتواند در راهی كه در پیش دارید
همراهتان باشد
آدمهایی را كه راحت صحبت میكنند دوست دارید این آدمها
باعث میشوند احساس راحتی بیشتری داشته باشید

شیری رنگ

اهل رقابت و بازی دوست. دوست ندارد ببازد
ولی همیشه بشاش است
شما قابل اعتماد و امین هستید و خیلی علاقه دارید وقت
خود را بیرون بگذرانید، با دقت عشقتان را انتخاب میكنید
و بسادگی عاشق نمی شوید اما وقتی او را یافتید تا مدتهای
طولانی دوستش خواهید داشت

نیلی

شما بیشتر متوجه نگاهتان هستید و استانداردهای بالائی در
انتخاب عشق دارید. هر راه حلی را با دقت و تفكر انتخاب
می كنید و بسیار بندرت مرتكب اشتباه احمقانه میشوید
دوست دارید رهبر باشید و به راحتی می توانید دوستان جدید
پیدا كنید

خاكستری

جذاب و فعال هستید، شما هرگز احساستان را پنهان نمی كنید
و هر آنچه را كه درونتان است آشكار می سازید. اما ضمنا
میتوانید خودخواه هم باشید. می خواهید مورد توجه باشید و
نمی خواهید بطور نا برابر با شما برخورد شود. میتوانید
روز مردم را روشن كنید. شما میدانید در زمان مناسب چه
بگویید و خوش اخلاق هستید

سبز

خیلی خوب با افراد تازه كنار می آیید. در واقع آدم
خجالتی ای نیستی اما گاهی اوقات با كلماتت به عواطف مردم
آسیب می رسانید. دوست دارید تا مورد توجه و علاقه كسی
باشید كه دوستش دارید ولی اغلب تنهایید و به انتظار فرد
مورد نظرت می مانید


طلائی

شما میدانید چه چیزی درست و چه چیزی نادرست است. آدم
بشاشی هستید و زیاد بیرون میروید. بسیار سخت میتوانی فرد
مورد نظرت را پیدا كنی اما وقتی او را یافتی تا سالیان
متمادی دوباره عاشق نمی شوی

صورتی

شما همواره در تلاشید تا در هر چیزی بهترین باشید و دوست
دارید به سایرین كمك كنید. اما بسادگی قانع نمی شوی.
دارای افكاری منفی هستید و در جستجوی عشقی شورانگیز
مانند آنچه در قصه هاست هستید

زرد

شما شیرین و بیگناهید ، مورد اعتماد بسیاری از مردم ،
و دارای رهبریتی قوی در ارتباطاتتان هستید. شما خوب تصمیم
میگیرید و انتخاب درستی در زمان مناسب می گیرید. همواره
در افكار داشتن روابط عاشقانه بسر می برید

خرمائی

باهوشید و میدانید چه چیزی درست است. میخواهید همه چیز
را مطابق میل خود كنید كه گاهی میتواند بدلیل عدم توجه
به نظر دیگران مشكل ساز باشد. اما در مورد عشق صبور
هستید. وقتی فرد مورد نظرتان را یافتید برایتان دشوار
است فرد بهتری پیدا كنید

نارنجی

در مقابل اعمالتان مسئولیت پذیر هستید، می دانید چگونه
با مردم رفتار كنید. همواره اهدافی برای دستیابی به آنها
دارید و حقیقتا برای رسیدن به آنها تلاش میكنید ، فردی
آماده رقابت هستید. دوستانتان برایت بسیار مهم هستند و
قدر آنچه را كه دارید میدانید، گاهی اوقات واكنشتان
زیادی شدید است و علت آن نیز احساساتی بودنتان است

ارغوانی

اسرار آمیز هستید، بهیچوجه خودخواه نیستید ، زود و آسان
نظرتان جلب میشود. روزتان با توجه به خلقتان میتواند
غمگین یا خوش باشد. بین دوستان محبوب هستید اما میتوانید
دست به عمل احمقانه ای نیز بزنید ، بسادگی امور را
فراموش میكنید. بدنبال شخصی هستید كه قابل اعتماد باشد

لیموئی

آرام هستید، اما بسادگی عصبانی می شوید. به آسانی حسادت
می ورزید و در مورد چیزهای كوچك اعتراض میكنید، نمی
توانید به یك كار بچسبید اما دارای شخصیتی هستید كه
اعتماد و علاقه همه را جلب میكند

نقره ای


خیال پرداز و بامزه اید ، دوست دارید چیز های جدید را
بیازمایید. علاقه دارید خود سازی كنید و بسادگی می
آموزید، براحتی میتوان با شما صحبت كرد و شما نصایح خوبی
میدهید. وقتی موضوع دوستی است متوجه میشوید نمی توان به
كسی اعتماد كرد، اما وقتی دوستان واقعی خود را یافتید تا
پایان عمر به آنها اعتماد میكنید

سیاه

شما یك مبارز هستید و دارای انگیزه اید. اما تغییر در
زندگی را نمی پسندید. زمانی كه تصمیمی گرفتید، روی
تصمیمتان تا مدتها پای می فشارید. زندگی عشقی شما نیز
توام با مبارزه است و مثل همه نیست

زیتونی

شما روشن قلب و آدم گرمی هستید. همراه خوبی برای فامیل و
دوستانید. خشونت را نمی پسندید و میدانید چه چیزی درست
است. شما مهربان و بشاش هستید اما بسادگی به مردم حسادت
نورزید


قهوه ای

فعال و ورزشكارید ، برای دیگران مشكل است كه به
شما نزدیك شوند. زمانی كه متوجه میشوید نمی توانید به
چیزی كه میخواهید دستیابید ،‌ بسادگی تسلیم شده آنرا رها
میكنید

آبی

اتكا به نفس كمی دارید و خیلی ایرادی هستید. هنرمند
هستید و دوست دارید عاشق شوید ، اما میگذارید عشقتان از
دستتان برود چون در این مورد از مغزتان فرمان میگیرید نه
از قلبتان

سرمه ای

شما جذابید و عاشق زندگی خود هستید ، نسبت به همه
چیز دارای احساسی قوی هستید و خیلی زود گیج میشوید
زمانی كه از دست شخص یا اشخاصی عصبانی می شوید برایتان
مشكل است آنها را ببخشید

سفید

شما آرزو و اهدافی در زندگی دارید زود حسادت می ورزید
نسبت به دیگران متفاوت و گاهی اوقات عجیب هستید اما همه
این حالت شما را دوست دارند

كبود

احساسات شما بسادگی و ناگهانی تغییر میكند اغلب تنها
هستید ، مسافرت را دوست دارید. انسان صادقی هستید ولی
حرف مردم را زود باور میكنید. یافتن عشق برای شما سخت
است و گمگشته عشق هستید

 

 

یه فال جالب ! كمتر آدمی به فال و طالع بینی اعتقاد راسخ داره ، اما خوندن این جور فال ها خالی از لطف نیست ، ضمن اینكه همیشه یه مواردی هست كه یه جور فال یا طالع بینی گوشزد می كنه و با واقعیت هم سازگاره . مگه نه؟

 رنگ خودتون رو با توجه به تاریخ تولدتون پیدا كنید و بعد توضیح مربوط به اون رنگ رو بخونید


در صورتیكه تاریخ تولد شما در :

اول فروردین ماه باشد سیاه هستید.
بین دوم فروردین تا 11 فروردین باشد ارغوانی هستید
بین 12 تا 21 فروردین باشد. شما سرمه ای است
بین 22 فروردین تا 31 فروردین باشد نقره ای هستید.
بین یكم اردیبهشت تا 10 اردیبهشت باشد سفید هستید.
بین 11 اردیبهشت تا 24 اردیبهشت باشد شما آبی هستید.
بین 25 اردیبهشت تا سوم خرداد باشد شما طلائی رنگ هستید.
بین 4 خرداد تا 13 خرداد باشد شما شیری رنگ هستید.
بین 14 خرداد تا 23 خرداد ماه باشد شما خاكستری هستید.
بین 24 خرداد تا دوم تیر ماه باشد شما رنگ خرمائی هستید.
سوم تیر ماه باشد رنگ شما خاكستری است.
بین 4 تیر ماه تا 13 تیر ماه باشد شما قرمز هستید.
بین 14 تیر ماه تا 23 تیر ماه باشد شما نارنجی هستید.
بین 24 تیر ماه تا سوم مرداد ماه باشد شما زرد هستید.
بین 4 مرداد ماه تا 13 مرداد باشد شما صورتی هستید.
بین 14 مرداد تا 22 مرداد باشد شما آبی هستید.
بین 23 مرداد تا یكم شهریور باشد شما سبز هستید.
بین 2 شهریور تا 11 شهریور باشد شما قهوه ای هستید.
بین 12 شهریور تا 21 شهریور باشد شما كبود رنگ هستید.
بین 22 شهریور تا 31 شهریور باشد شما لیموئی هستید.
متولدین یكم مهر ماه زیتونی هستند.
بین 2 مهر تا 11 مهر ماه ارغوانی هستید.
بین 12 مهر تا 21 مهر ماه باشد شما سرمه ای هستید.
بین 22 مهر ماه تا یكم آبان ماه شما نقره ای هستید.
بین 2 آبان تا 20 آبان ماه باشد شما سفید هستید.
بین 21 آبانماه تا 30 آبانماه باشد رنگ شماطلائی است.
بین یكم آذر ماه تا 10 آذر ماه باشد شما شیری رنگ هستید.
بین 11 آذر ماه تا 20 آذر ماه باشد شما خاكستری هستید.
بین 21 آذر تا 30 آذر باشد شما رنگ خرمائی هستید.
متولدین اول دیماه نیلی رنگ هستند.
بین دوم دی ماه تا 11 دی ماه باشد رنگ شما قرمز است.
بین 12 دی تا 21 دی ماه شما نارنجی هستید.
بین 22 دی ماه تا 4 بهمن ماه باشد شما زرد هستید.
بین 5 بهمن تا 14 بهمن ماه باشد شما صورتی هستید.
بین 15 بهمن تا 19 بهمن ماه باشد شما آبی هستید.
بین 20 بهمن تا 29 بهمن ماه باشد شما سبز هستید .
بین 30 بهمن تا 9 اسفند ماه باشد شما قهوه ای هستید.
بین 10 اسفند تا 20 اسفند باشد شما كبود رنگ هستید.
بین 21 اسفند تا 29 اسفند باشد لیموئی هستید.

قرمز

با نمك و دوستداشتنی، مشكل پسند اما همیشه عاشق.......
اینطور بنظر میرسد كه مورد محبت نیز باشید. با روحیه و
بشاش اما در همان زمان میتوانید بد اخلاق هم شوید
قادرید با مردم بسیار خوب و با ملاطفت برخورد كنید و این
همان عشقی است كه میتواند در راهی كه در پیش دارید
همراهتان باشد
آدمهایی را كه راحت صحبت میكنند دوست دارید این آدمها
باعث میشوند احساس راحتی بیشتری داشته باشید

شیری رنگ

اهل رقابت و بازی دوست. دوست ندارد ببازد
ولی همیشه بشاش است
شما قابل اعتماد و امین هستید و خیلی علاقه دارید وقت
خود را بیرون بگذرانید، با دقت عشقتان را انتخاب میكنید
و بسادگی عاشق نمی شوید اما وقتی او را یافتید تا مدتهای
طولانی دوستش خواهید داشت

نیلی

شما بیشتر متوجه نگاهتان هستید و استانداردهای بالائی در
انتخاب عشق دارید. هر راه حلی را با دقت و تفكر انتخاب
می كنید و بسیار بندرت مرتكب اشتباه احمقانه میشوید
دوست دارید رهبر باشید و به راحتی می توانید دوستان جدید
پیدا كنید

خاكستری

جذاب و فعال هستید، شما هرگز احساستان را پنهان نمی كنید
و هر آنچه را كه درونتان است آشكار می سازید. اما ضمنا
میتوانید خودخواه هم باشید. می خواهید مورد توجه باشید و
نمی خواهید بطور نا برابر با شما برخورد شود. میتوانید
روز مردم را روشن كنید. شما میدانید در زمان مناسب چه
بگویید و خوش اخلاق هستید

سبز

خیلی خوب با افراد تازه كنار می آیید. در واقع آدم
خجالتی ای نیستی اما گاهی اوقات با كلماتت به عواطف مردم
آسیب می رسانید. دوست دارید تا مورد توجه و علاقه كسی
باشید كه دوستش دارید ولی اغلب تنهایید و به انتظار فرد
مورد نظرت می مانید


طلائی

شما میدانید چه چیزی درست و چه چیزی نادرست است. آدم
بشاشی هستید و زیاد بیرون میروید. بسیار سخت میتوانی فرد
مورد نظرت را پیدا كنی اما وقتی او را یافتی تا سالیان
متمادی دوباره عاشق نمی شوی

صورتی

شما همواره در تلاشید تا در هر چیزی بهترین باشید و دوست
دارید به سایرین كمك كنید. اما بسادگی قانع نمی شوی.
دارای افكاری منفی هستید و در جستجوی عشقی شورانگیز
مانند آنچه در قصه هاست هستید

زرد

شما شیرین و بیگناهید ، مورد اعتماد بسیاری از مردم ،
و دارای رهبریتی قوی در ارتباطاتتان هستید. شما خوب تصمیم
میگیرید و انتخاب درستی در زمان مناسب می گیرید. همواره
در افكار داشتن روابط عاشقانه بسر می برید

خرمائی

باهوشید و میدانید چه چیزی درست است. میخواهید همه چیز
را مطابق میل خود كنید كه گاهی میتواند بدلیل عدم توجه
به نظر دیگران مشكل ساز باشد. اما در مورد عشق صبور
هستید. وقتی فرد مورد نظرتان را یافتید برایتان دشوار
است فرد بهتری پیدا كنید

نارنجی

در مقابل اعمالتان مسئولیت پذیر هستید، می دانید چگونه
با مردم رفتار كنید. همواره اهدافی برای دستیابی به آنها
دارید و حقیقتا برای رسیدن به آنها تلاش میكنید ، فردی
آماده رقابت هستید. دوستانتان برایت بسیار مهم هستند و
قدر آنچه را كه دارید میدانید، گاهی اوقات واكنشتان
زیادی شدید است و علت آن نیز احساساتی بودنتان است

ارغوانی

اسرار آمیز هستید، بهیچوجه خودخواه نیستید ، زود و آسان
نظرتان جلب میشود. روزتان با توجه به خلقتان میتواند
غمگین یا خوش باشد. بین دوستان محبوب هستید اما میتوانید
دست به عمل احمقانه ای نیز بزنید ، بسادگی امور را
فراموش میكنید. بدنبال شخصی هستید كه قابل اعتماد باشد

لیموئی

آرام هستید، اما بسادگی عصبانی می شوید. به آسانی حسادت
می ورزید و در مورد چیزهای كوچك اعتراض میكنید، نمی
توانید به یك كار بچسبید اما دارای شخصیتی هستید كه
اعتماد و علاقه همه را جلب میكند

نقره ای


خیال پرداز و بامزه اید ، دوست دارید چیز های جدید را
بیازمایید. علاقه دارید خود سازی كنید و بسادگی می
آموزید، براحتی میتوان با شما صحبت كرد و شما نصایح خوبی
میدهید. وقتی موضوع دوستی است متوجه میشوید نمی توان به
كسی اعتماد كرد، اما وقتی دوستان واقعی خود را یافتید تا
پایان عمر به آنها اعتماد میكنید

سیاه

شما یك مبارز هستید و دارای انگیزه اید. اما تغییر در
زندگی را نمی پسندید. زمانی كه تصمیمی گرفتید، روی
تصمیمتان تا مدتها پای می فشارید. زندگی عشقی شما نیز
توام با مبارزه است و مثل همه نیست

زیتونی

شما روشن قلب و آدم گرمی هستید. همراه خوبی برای فامیل و
دوستانید. خشونت را نمی پسندید و میدانید چه چیزی درست
است. شما مهربان و بشاش هستید اما بسادگی به مردم حسادت
نورزید


قهوه ای

فعال و ورزشكارید ، برای دیگران مشكل است كه به
شما نزدیك شوند. زمانی كه متوجه میشوید نمی توانید به
چیزی كه میخواهید دستیابید ،‌ بسادگی تسلیم شده آنرا رها
میكنید

آبی

اتكا به نفس كمی دارید و خیلی ایرادی هستید. هنرمند
هستید و دوست دارید عاشق شوید ، اما میگذارید عشقتان از
دستتان برود چون در این مورد از مغزتان فرمان میگیرید نه
از قلبتان

سرمه ای

شما جذابید و عاشق زندگی خود هستید ، نسبت به همه
چیز دارای احساسی قوی هستید و خیلی زود گیج میشوید
زمانی كه از دست شخص یا اشخاصی عصبانی می شوید برایتان
مشكل است آنها را ببخشید

سفید

شما آرزو و اهدافی در زندگی دارید زود حسادت می ورزید
نسبت به دیگران متفاوت و گاهی اوقات عجیب هستید اما همه
این حالت شما را دوست دارند

كبود

احساسات شما بسادگی و ناگهانی تغییر میكند اغلب تنها
هستید ، مسافرت را دوست دارید. انسان صادقی هستید ولی
حرف مردم را زود باور میكنید. یافتن عشق برای شما سخت
است و گمگشته عشق هستید

داستان تست هوش سنگ سیاه و سفید

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید
پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت: اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود.
در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت.
دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد
او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت
و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت!
 
سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.
 
تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟
چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟
اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :

۱ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.
۲ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.
۳ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.
 
لحظه ای به این شرایط فکر کنید.
 
هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود.
 
معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.
 
به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!

و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :
 

دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.

در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است….

و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.نتیجه ای که ۱۰۰ درصد به نفع آنها بود.

۱ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.
۲ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.
۳ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد

دارم میمیرم

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه

گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟

گفت: دارم میمیرم
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش


گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت:
من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟



گفتم: بله، اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه

آرام آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!

یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!!

هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟

گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم کی اش فرقی داره مگه؟

باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد...

دو جزیره

يك كشتي در يك سفر دريايي در ميان طوفان دريا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات يابند و شنا كنان خود را به جزيره كوچكي برسانند.

دو نجات يافته هيچ چاره اي به جز دعا كردن و كمك خواستن از خدا نداشتند.

از آنجا که هر كدامشان ادعا مي كردند كه به خدا نزديك ترند و خدا دعايشان را زودتر استجاب مي كند، تصميم گرفتند كه جزيره را به 2 قسمت تقسيم كنند و هر كدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بر دارد تا ببينند كدام زود تر به خواسته هايش مي رسد.

نخستين چيزي كه هردو از خدا خواستند غذا بود.

صبح روز بعد مرد اول ميوه اي را بالاي درختي در قسمت خودش ديد و با آن گرسنگي اش را بر طرف كرد. اما سرزمين مرد دوم هنوز خالي از هر گياه و نعمتي بود....

هفته بعد دو جزيره نشين احساس تنهايي كردند.

مرد اول دست به دعا برداشت و از خدا طلب همسر كرد...

روز بعد كشتي ديگري شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به طرف بخشي كه مرد اول قرار داشت شنا كرد....

در سمت ديگر مرد دوم هنوز هيچ همراه و همدمي نداشت.


بزودي مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذاي بيشتري نمود.

در روز بعد مثل اينكه جادو شده باشد همه چيزهايي كه خواسته بود به او داده شد. اما مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت.

سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتي نمود تا او و همسرش آن جزيره را ترك كنند.

صبح روز بعد مرد يك كشتي كه در قسمت او در كناره جزيره لنگر انداخته بود پيدا كرد. مرد با همسرش سوار كشتي شد و تصميم گرفت جزيره را با مرد دوم كه تنها ساكن آن جزيره دور افتاده بود ترك كند. با خودش فكر مي كرد كه ديگري شايسته دريافت نعمتهاي الهي نيست چرا كه هيچ كدام از درخواستهاي او از طرف پروردگار پاسخ داده نشده بود. هنگامي كه كشتي آماده ترك جزيره بود مرد اول ندايي از آسمان شنيد:

«چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟»

مرد اول پاسخ داد:

« نعمتها تنها براي خودم است، چون كه من تنها كسي بودم كه براي آنها دعا و طلب كردم، دعا هاي او مستجاب نشد و سزاوار هيچ كدام نيست.»

آن صدا سرزنش كنان ادامه داد:

« تو اشتباه مي كني! او تنها كسي بود كه من دعاهايش را مستجاب كردم وگرنه تو هيچكدام از نعمتهاي مرا دريافت نمي كردي.»

مرد پرسيد:

« به من بگو كه او چه دعايي كرده كه من بايد بدهكارش باشم؟»

جواب آمد:

«او دعا كرد كه همه دعاهاي تو مستجاب شود.»

خدا چراغی به او داد

روز قسمت بود.

خدا هستی را قسمت می کرد.

خدا گفت: «چیزی از من بخواهید، هر چه که باشد، شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید، زیرا خدا بسیار بخشنده است.»

و هر که آمد چیزی خواست.

یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن.

یکی جثه ای بزرگ خواست و دیگری چشمانی تیز.

یکی دریا را انتخاب کرد ودیگری آسمان را.



در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ، نه بالی نه پایی، نه آسمان نه دریا، تنها کمی از خودت تنها کمی از خودت به من بده.

و خدا کمی نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.

خدا گفت: آن که نوری با خود دارد بزرگ است. حتی اگر به قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.
و خطاب به دیگران گفت: کاش می دانستید که این کرم کوچک، بهترین را خواست. زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.

 

 

هزاران سال است که او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست. چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آنرا به کرمی کوچک بخشیده است.

خدا

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

بنده: خدایا ! خسته ام! نمی توانم.


خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

بنده: خدایا ! خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.


خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است


خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا ! امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟


خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

بنده: خدایا! من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!


خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

بنده: خدایا هوا سرد است! نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم


خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم
بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد



خدا: ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ، اما باز خوابید


خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!


خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد
ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟


خدا: او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد…

بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.

داستان مداد

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .
صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .
صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.
صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .
صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .

دختر فداکار

همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به
دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد.

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن
عصبانی بودم.

 وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.

تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.


گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا
فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.


اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.


نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن
مسخره ش کنن .

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم
نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.

سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.

شقایق

خیلی ساده اتفاق افتاد. یک روز سرد زمستان یبود. شال و کلاه کرده بودم به سرکار بروم که توی کوچه دیدمش... ساک به دست و با صورت سرخ شده از سرما و مستاصل... کاغذ نشانی را جلو آورد و من با تعجب پرسیدم:
- پلاک 21 ؟!
سرم را بالا گرفتم. صورت ظریف و بی رنگش منتظر جواب بود... خواستم بگویم با کی کار دارید؟ شما کی هستید؟ از کجا آمده اید؟ ... اما فقط دستم را به طرف در سبز رنگ خانه مان دراز کردم و او بی درنگ ساکش را دوباره به دست گرفت و رفت.
چند لحظه ای سرجایم خشکم زده بود... هر چه فکر کردم دیدم فامیل و دوست و آشنایی نداریم که به او شباهت داشته باشد. چشم های عسلی داشت و ریز نقش بود.
دلم می خواست برگردم خانه و ببینم این مهمان ناخوانده کیست، اما دیر شده بد و اصلاً حوصله غرغرهای رئیس اداره را نداشتم... به محل کارم که رسیدم گوشی تلفن را برداشتم تا از مادرم پرس و جو کنم. یک دفعه یادم افتاد که فیش تلفن را فراموش کرده ام پرداخت کنم و تلفن خانه قطع است.
آن روز با کمی حواس پرتی کارهایم را انجام دادم و یکسره رفتم خانه، در همان بدو ورود، مادرم با روی باز اشاره کرد به دخترک و گفت:
- شقایق، دوست دوران دانشکده مریم است...
خواهرم مریم سالها بود که از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود. دوستش برای پیدا کردن کار به تهران آمده بود. مریم هیچ وقت دوستانش را به خانه نمی آورد و من آنها را نمی شناختم. آن شب شور و نشاط خاصی در خانه ما حاکم بود. از سال قبل که پدرم فوت کرده بود، کمتر در خانه اینقدر پر سر و صدا می خندیدیم و حرف می زدیم، اما حضور شقایق انگار به خانه ما روح تازه ای داده بود. ساده ترین ماجراها را با چنان آب و تابی تعریف می کرد که همه را به وجد می آورد. همان شب احساس کردم به این دختر علاقه مند شده ام. اما به خودم تشر زدم و گفتم:
- سعید، خجالت بکش. دختره یک شب آمده خانه شما و تو احساس می کنی یک دل نه صد دل عاشقش هستی؟!
اما کار دل را هیچ وقت عقل نمی تواند کنترل کند... روزهای بعد با اشتیاق بیشتری به خانه می آمدم. دلم می خواست پای صحبتش بنشینم. صبح از خانه بیرون می زد و شب با کلی هیجان برایمان تعریف می کرد که کجاها رفته و چه کارهایی انجام داده... خیلی در پیدا کردن کار موفق نبود، اما اصلاً امیدش را از دست نمی داد. می دانستم به طور موقت در خانه ما مانده. خاله ای داشت که به سفر خارج از کشور رفته بود و به محض برگشتن، شقایق به خانه او می رفت. اما حضورش عجیب به همه ما روح تازه داده بود. بعد از فوت ناگهانی پدرم تقریباً هیچ کس حال و حوصله نداشت، اما حالا با حضور شقایق همه چیز عوض شده بود. غروب ها به باغچه می رسید، دوباره شاهی و ریحان کاشتیم و هر روز سر سفره سبزی تازه از باغچه می کندیم و می خوردیم.
بعد از چند هفته دیگر یقین پیدا کرده بودم که عاشق شقایق شده ام. حتی در محیط کارم هم همکارانم متوجه تغییر روحیه من شده بودند. کارهایم را با انرژی بیشتری انجام می دادم...
بالاخره سر صحبت را با مادرم باز کردم و مادر هم انگار از خدا خواسته بود و قول داد هر چه زودتر از او خواستگاری کند.
روز بعد، وقتی از سر کار برگشتم، بر خلاف روزهای قبل خانه آرام بود. شقایق و مریم توی اتاق بودند و مادر توی آشپزخانه. متوجه شدم اتفاقی افتاده. اما نمی توانستم تصور کنم این سکوت نشات گرفته از چیست. بالاخره مادر رو به من کرد و گفت:
- شقایق را می خواند به پسردایی اش بدهند. داستانش پیچیده است. دخترک بیچاره اصلاً راضی نیست. ولی کاری از دست کسی بر نمی آید. بهتر است ما دخالت نکنیم و تو هم از این ازدواج منصرف شوی... این جواب برایم کافی نبود. روزهای بعد چیزهای بیشتر و بیشتری دستگیرم شد. شقایق یک پسردایی داشت که چند سال پیش ازدواج کرده بود همسرش به دلایلی نمی توانست صاحب فرزند شود. همه خانواده در تلاش بودند که پسر دایی شقایق (محمود) را راضی کنند زنش را طلاق بدهد. حتی از این هم فراتر رفته و شقایق را برای ازدواج دوم او کاندید کرده بودند.
به نظرم خیلی عجیب می آمد، اما شب های بعد سفره دل شقایق باز شد و دنیای پرغم و غصه اش را در پشت آن چهره بشاش و همیشه خندان دیدم.
می گفت هیچ کس حق ندارد خلاف نظر بزرگ خانواده حرفی بزند. از طوایق جنوب بودند و این قوانین بسیار سخت و محکم اجرا می شد. محمود پسردایی اش مرد بسیار ثروتمندی بود و از قدیم الایام عاشق شقایق بوده... ولی به دلایلی با دختری ازدواج می کند که انتخاب پدرش بوده و حالا که زندگی شان به بن بست رسیده باز آمده سراغ شقایق و ...
حالا او باید انتظار می کشید که بالاخره محمود یا زنش را طلاق بدهد و یا حداقل اجازه ازدواج مجدد را از زنش گیرد. شقایق با قلبی شکسته این داستان ها را برای ما تعریف می کرد و هر وقت من از او می پرسیدم چرا مخالفت نمی کند، با چشم های نمناک خیره نگاهم می کرد و سری تکان می داد:
- رسم و قانون در خانواده های ما از همه چیز مهمتر است. همین که اجازه دادند به تهران بیایم تا کار پیدا کنم خودش کلی جای شکر دارد، می خواستم از آن محیط دور باشم و نفرینها و اشک و زاری همسر محمود را نبینم. برای همین از آنجا دور شدم، اما می دانم به محض اینکه وقتش برسد، باید برگردم و پای سفره عقد بنشینم...
چند روز بعد خاله شقایق از سفر برگشت و او از خانه ما رفت... روزها و هفته ها همه حرف ما در خانه راجع به او بود. جایش خالی به نظر می رسید. باور نمی کردم آن همه شور و عشق به زندگی آن سوی سکه نا امیدی و تلخی است...
روز آخر به من گفت:
- نگران آینده من نباشید. زندگی هر چقدر خلاف میل من پیش برود، باز می توانم دریچه هایی در آن پیدا کنم که از آن لذت ببرم. این رسم زندگانی است ... من نمی خواهم مغلوب تلخی ها بشوم.

بی ریاترین بیان عشق به همسر در مقابل ببر وحشی

 
نهایت عشق !
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.


سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت .

 

سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.

 

مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند ار آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .

 

این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ."

 

سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))


مورچه گفت آری او می گوید :


ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن

داستان سیرت یا صورت ؟

دختر دانش آموز صورتی زشت داشت.
دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره...
روز اولی که به مدرسه ما آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند.
نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت...
او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید : میدونی زشت ترین دختر این کلاسی؟!!

یک دفعه کلاس از خنده ترکید …

بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند :
اما کاترینای عزیزم ، بر عکس من  تو بسیار زیبا و جذاب هستی ... 
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند...

او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود :
به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود.
ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد.
مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا! و حق هم داشت...
آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود؟!

سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم ...!

5 سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت : برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود!

در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند. روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست؟!
همسرم جواب داد : من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم ...!
و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید ...

داستان های خر کننده ....

بگذار دیدن تو را با دردها آشنا کند، اما هرگز کوری را بخاطر آرامش تحمل نکن
دکتر شریعتی


داستانهای خر كننده كه همیشه برای توجیه اینكه هر بلایی به سرمان میاید مصلحت خداوند است

به صورت طنز
گنجشک به خدا گفت: لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیم، سرپناه بی کسیم بود، طوفان تو آن را از من گرفت. کجای دنیای تو را گرفته بود؟؟

خدا گفت: ماری در راه لانه‌ات بود و تو خواب بودی. باد را گفتم لانه‌ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی و زنده ماندی!!! چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته دشمنی پنداشتی.

گنجشک از خدا تشکر کرد و رفت اما مار لب به سخن گشود و گفت خدایا چرا باد را گفتی که لانه گنجشک را خراب کند تا گنجشک را برهاند؟‍! اگر آنروز این گنجشک را شکار میکردم دختر زیبایم (مارکوچولو) از گرسنگی نمی مرد!!!

و خداوند فرمود مارکوچولوی تو اگر زنده میماند تبدیل به اژدهایی میشد که که اولین شکارش خود تو می بودی و بعد از آن دیگر این روال بین تمامی مارها پدیدار میشد که بعد از سن بلوغ پدر و مادر خود را میخوردند. خلاصه مارکوچولوی تو مارکپولو میشد و سردسته تمام مارهای مادر خوار...

مار هم از خدا تشکر کرد و رفت اما مار کوچولو گفت خدایا تو چرا تقدیر من را چنین کردی؟!! مگر چه میشد که من زنده میماندم ولی مثل بقیه مارها زندگی میکردم و مادر و پدرم را نمیخوردم؟!

خدا گفت تو الان در بهشتی وجایگاه خوبی داری پس شکرگذار باش

مارکوچولو گفت بهشت اصلا هم جای خوبی نیست! هر وقت فرشته ها مرا میبینند جیغ میزنند وای مار و فرار میکنند و هیچ کس مرا دوست ندارد

خدا گفت خوب اشکالی ندارد تو را تبدیل به دختر زیبایی میکنم تا کسی از تو نترسد

مارکوچولو گفت خوب نمیشد همون موقع که زنده بودم سرنوشت مرا جوری تنظیم میکردی که من هم زنده بمانم و هم مادر و پدرم را نخورم و هم خانه آن گنجشك كوچك را خراب نمی كردی؟؟؟؟

تو ای خدا واقعا نمی توانستی بدین گونه سرنوشت همه موجودات را چنان تنظیم می كردی ؟؟!

خدا گفت تو پدر منو درآوردی یه کلمه دیگه حرف بزنی نزدیا…

و خداوند مارکوچولو را تبدیل به دختر زیبایی كرد و در بهشت به عشق و حال پرداخت و كلی دوست پسر واسه خودش ردیف كرد و هر روز با یه دوست پسر ...

حال سوال :

پس چرا خداوند عشق و حال رو از اول سرنوشت همه موجودات قرار نداد ؟؟!!!!!!!!!!!!!

داستان بسیار زیبا و عاشقانه ی فرشته

ننا همیشه از نبود پدرش رنج می برد ...وضع خواهرش جولیا ار اون بدتر بود...

آخه همه فکر می کردن اون بچه ی یه رابطه ی نامشروعه.

ومادر هم دربرابر تحقیرای دیگران وعلی الخصوص مادربزرگ کمرش خم شده بود

اما با این وجود همیشه

از جولیا دفاع می کرد.شب هنگام وقتی ننا از دانشگاه اومده بود

به همراه مادرش اشکای خواهر کوچولوشو پاک کرد و هر سه دستاشونو به

سمت آسمون بلند کردن

وبا هم این دعارو کردن:خدایا ما میدونیم فرشتمون

یه روزی میاد و زندگیمونو زیبا می کنه...

امیدواریم خیلی زود بیاد...الهی آمین

در همون لحظه یه جوون پنجره ی اتاقشو که دقیقا روبه روی پنجره ی اتاق جولی

بود باز کرد و اونارودید...

اون سه متوجه نشدند که چقدرزود دعاشون مستجاب شد

از اون روز نیک وارد زندگیه اونا شد...نیک شده بود مرحم راز سوفی...

و کاری کرده بود که همه شیفتش شده بودن...

ازاون روز قیافه ی ننا دیگه عبوس نبود...

اون یاد گرفته بود بخنده...

و اینو مدیون نیک بود...کم کم عشق نیک توی دلش جاباز کرد...

یه روز ننا تصمیم گرفت درمورد این عشق ب انیک صحبت کنه

صبح جیمز که از خیلی پیشترها شیفته ی ننا بود اون رو دید اون می خواست

به ننا بگه چقدر دوستش داره

و ننا که نیاز به دردو دل داشت نتونست جلوی خودشو بگیره

و همه چیزو به جیمز گفت...

تا اسم نیک اومد گرد غم به چهره ی جیمز نشست...

شب هنگام ننا ... بادسته گلی که جیمز براش گرفته بود به خونه ی نیک رفت...

قبل از اینکه بتونه چیزی بگه عکس نیکو با یه دخترخیلی زیبا که لباس

عروس به تن داشت دید...

از نیک پرسید این کیه؟؟؟و نیک باحرفاش کاخ آرزوهای ننا رو روی سرش خراب کرد...

نیک گفت:

اینو می گی...اوه معذرت می خوام ننا نمی دونم چرا

تا به حال درمورد همسرعزیزم باهات حرفی نزدم ...

این جورجیا همسر زیبا و مهربونمه...میدونی ما باهم یه دعوای اساسی

کردیم واون قهر کرد

و از نیویورک اومد اینجا...منم بعد یه مدت متوجه شدم بدون

اون نمیتونم یه ثانیه دووم بیارم...

اوه ننا اینا چیه ؟؟؟داری گریه می کنی؟؟؟من حرف بدی زدم؟؟؟

ننا درحالی که به خودش ناسزا می گفت اونجا رو ترک کرد...

هوا هم مثل ننا بارونی بود...از اون طرف جیمز هم داشت اشک می ریخت

و به نیک غبطه می خورد...

و ناگهان نیک در آغوش مادرش شروع کرد به ضجه زدن...

ازاون روز نیک سعی کرد به جیمز نزدیک بشه ...

اون تمام کارا و چیزایی که ننا دوست داشتو به جیمز گفت.

چندهفته بعد ننا احساس کرد عشق واقعیشو پیداکرده...

جیمز ازاینکه تونسته بود دل ننارو بدست بیاره

هر روز هزاران بار از نیک تشکر می کرد.و همیشه

برای اون و همسرش آرزوی خوشبختی می کرد.

جیمز دلو به دریا زد و از ننا خواستگاری کرد...اما ننا همواره دچار شک و تردید بود...

اینبار بازم نیک بود که به داد جیمز رسید و ننارو توجیه کرد که باید

به ندای قلبش گوش بده :

برای گفتن دوستت دارم همیشه وقت نداری پس بهش بگو اونقدر دوستش داری که

بتونی باهاش زندگیه جدیدی رو شروع کنی...شاید دیگه فردایی نباشه!!!

همون روز یه نامه از پدرننا رسید ...و سوفی با مادربزرگ یه

دعوای اساسی به خاطر جولیا کرد...

مادربزرگ علت تمام بدبختی هارو وجود نحس جولیا میدونست

چون یه بچه ی نامشروع بود...

ومادر از جولیا که درآغوشش اشک می ریخت دفاع می کرد...

بازم سرو کله ی فرشته پیداشد...

و مادربزرگو باگفتن واقعیت متعجب کرد: درست10سال پیش سوفی متوجه شد

پسرتو رابطه ی نامشروعی داشته...

وبدتر از اون بچه ای هم ازاین رابطه داره...پسربزدل توبا کمال

وقاحت این بچه رو به این زن سپرد...

زنی که سالها تحقیرش کردی... پسرت ازهمون روز ناپدید شد...

میدونی چرا؟؟؟

چون نمیتونست تو چشمای این زن نگاه کنه.واین زن توی این سالها داشت

تاوان گناه پسر تورو میداد.

این هم نامه ی پسرت ...اگه حرفامو قبول نداری بخونش...

مادربزرگ شوکه شده بود.

ننا شب هنگام به کلیسا رفت وباکمال تعجب جیمزرو دید بایک حلقه...

چندهفته بعد وقتی ننا وجیمز درحال خرید بودن همسر نیکو برای اولین باردیدن...اما...

بایک مرد ناشناس.اونها شروع به صحبت باهم کردند .وقتی حرف نیک شد مرد گفت:

اوه نیک ...

قدر سلامتیمونو باید بدونیم...اصلا دوست ندارم جای نیک باشم ...

میدونید که 3 روزه بستریه؟؟؟

همسرمن دکتر معالجش هست.خیلی حالش وخیمه...

اون قلب دیگه براش قلب نمیشه...

دکترا ازش قطع امیدکردن...

ننا و جیمز خشکشون زده بود...توی بیمارستان نیک درحالی که اشک می ریخت

به مادرش می گفت:

چطوری می تونستم بااین قلب بیمار...بااین عمر کوتاهم زندگیشو نابود کنم...

اون تموم دنیای من بود...

نمیتونستم خراب شدن دنیامو ببینم...جیمز اونو خیلی دوست داره

حتی شاید بیشترازمن...

همین که خوشبخته برای من کافیه...

ننا وجیمز وارد شدن...نیک تنها تونست اینو بگه:call ho naa ho(شایددیگه فردایی نباشه)

اون حقیقتا یک فرشته بود.

♥ بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی

و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

داستان عاشقانه حس عاشقی

مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد

.

هیچ کس اونو نمی دید

.

همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن

همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود

.

از سکوت خوششون نمیومد

.

اونم می زد

.

غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد

.

چشمش بسته بود و می زد

.

صدای موسیقی براش مثه یه دریا بود

.

بدون انتها , وسیع و آروم

.

یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد

.

یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود

.

تنها نبود ... با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده

.

چشمای دختر عجیب تکونش داد ... یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره می زنه

.

چشماشو از نگاه دختر دزدید و کشید روی دکمه های پیانو

.

احساس کرد همه چیش به هم ریخته

.

دختر داشت می خندید و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد

.

سعی کرد به خودش مسلط باشه

.

یه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن

.

نمی تونست چشاشو ببنده

.

هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد

.

سعی کرد قشنگ ترین اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون

.

دختر غرق صحبت بود و مدام می خندید

.

و اون داشت قشنگ ترین آهنگی رو که یاد داشت برای اون می زد

.

یه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست

.

چشاشو که باز کرد دختر نبود

.

یه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد

.

ولی اثری از دختر نبود

.

نشست , غمگین ترین آهنگی رو که یاد داشت کشید روی دکمه های پیانو

.

چشماشو بست و سعی کرد همه چیزو فراموش کنه

.

....

شب بعد همون ساعت

وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو دید

.

با همون مانتوی سفید

با همون پسر

.

هردوشون نشستن پشت همون میز و مثل شب قبل با هم گفتن و خندیدن

.

و اون برای دختر قشنگ ترین آهنگشو

,

مثل شب قبل با تموم وجود زد

.

احساس می کرد چقدر موسیقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه

.

چقدر آرامش بخشه

.

اون هیچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشیده شو روی پیانو بکشه

.

دیگه نمی تونست چشماشو ببنده

.

به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسیقی پر می کرد

.

شب های متوالی همین طور گذشت

.

هر روز سعی می کرد یه ملودی تازه یاد بگیره و شب اونو برای اون بزنه

.

ولی دختر هیچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد

.

ولی این براش مهم نبود

.

از شادی دختر لذت می برد

.

و بدترین شباش شبای نیومدن اون بود

.

اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگیزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت

.

سه شب بود که اون نیومده بود

.

سه شب تلخ و سرد

.

و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده

.

دوباره نت های موسیقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشید و صدای موسیقی با قطره های اشکش مخلوط می شد

.

اونشب دختر غمگین بود

.

پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ریخت

.

سعی کرد یه موسیقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود

.

دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه

.

ولی تموم این نیازشو توی موسیقی که می زد خلاصه می کرد

.

نمی تونست گریه دختر رو ببینه

.

چشماشو بست و غمگین ترین آهنگشو

به خاطر اشک های دختر نواخت

.

...

همه چیشو از دست داده بود

.

زندگیش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود

.

یه جور بغض بسته سخت

یه نوع احساسی که نمی شناخت

یه حس زیر پوستی داغ

تنشو می سوزوند

.

قرار نبود که عاشق بشه

...

عاشق کسی که نمی شناخت

.

ولی شده بود ... بدجورم شده بود

.

احساس گناه می کرد

.

ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد

.

...

یک ماه ازش بی خبر بود

.

یک ماه که براش یک سال گذشت

.

هیچ چی بدون اون براش معنی نداشت

.

چشماش روی همون میز و صندلی همیشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت

.

و صدای موسیقی بدون اون براش عذاب آور بود

.

ضعیف شده بود ... با پوست صورت کشیده و چشمای گود افتاده

...

آرزوش فقط یه بار دیگه

دیدن اون دختر بود

.

یه بار نه ... برای همیشه

.

اون شب ... بعد از یه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پیانو جون می داد دختر

با همون پسراز در اومد تو

.

نتونست ازجاش بلند نشه

.

بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش

.

بغضش داشت می شکست و تموم سعیشو می کرد که خودشو نگه داره

.

دلش می خواست داد بزنه ... تو کجاییآخه

.

دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ریخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون

و برای خود اون بزنه

.

و شروع کرد

.

دختر و پسرهمون جای همیشگی نشستن

.

و دختر مثل همیشه حتی یه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد

.

نگاهش از روی صورت دختر لغزید روی انگشتای اون و درخشش یک حلقه زرد چشمشو زد

.

یه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سینه اش لغزید پایین

.

چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زیر نگاه سنگین آدمای دور و برش حس کرد

.

سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت

.

سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد

.

-

ببخشید اگه میشه یه آهنگ شاد بزنید ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟

صداش در نمی اومد

.

آب دهنشو قورت داد و تموم انرژیشو مصرف کرد تا بگه

:

-

حتما ..

یه نفس عمیق کشید و شاد ترین آهنگی رو که یاد داشت با تموم وجودش

فقط برای اون

مثل همیشه

فقط برای اون زد

اما هیچکس اونشب از لا به لای اون موسیقی شاد

نتونست اشک های گرم اونو که از زیر پلک هاش دونه دونه می چکید ببینه

پلک هایی که با خودش عهد بست برای همیشه بسته نگهشون داره

دختر می خندید

پسر می خندید

و یک نفر که هیچکس اونو نمی دید

آروم و بی صدا

پشت نت های شاد موسیقی

بغض شکسته شو توی سینه رها می کرد

بی وفایی و خیانت

من هم آن روزها را پشت سر گذاشته ام .روزگار الزام ها و بایدها، روزهای زندگی دوگانه :در خانه به گونه ای بودن و بیرون از خانه تظاهر به آنچه دیگران می پسندند.
امروز اگر خسته ام ، امروز اگر تحمل كوچك ترین ناملایمتی را ندارم ، امروز اگرزندگی دیگران برایم مهم است و تنهایی خسته ام كرده تنها راه آرامشم نوشتن است ، پس ای افكارآشفته نظم گیرید، زیرا درد شاگردان و دوستانم درد من است :
دیشب نیز دخترم ترانه مانند چند هفته گذشته شام میهمان خانواده نامزدش بود. سكوت وخاموشی خانه كلافه ام كرده ،
تصمیم گرفتم ، قدم بزنم . برای فرار از تنهایی ، در آن شب بلندزمستانی و هوای سرد، لباس گرمی به تن كرده ازمنزل خارج شدم . از همان ساعات اولیه روز هواگرفته و ابری بود. سوز سردی می ورزید و نویدبارش برف زمستانه را می داد، ولی من هم مثل دیگران فكر نمی كردم به این سرعت همه جا سفیدپوش شود.
برف خشك و ریزی ، مانند غم و غصه كوچك دردمندان روی هم انباشته می شد تا زیاد و زیادترشود و زمانی برسد كه از گرمی یار مهربانی مثل خورشید، گرم شده و زندگی بخش و روشنی راه آینده گردد. برعكس دیگر عابران كه برای رسیدن به منزل عجله داشتند من آهسته وبی هدف یقه پالتوی بلندم را بالا زده و دست هایم را در جیبم مخفی كردم و در حالی كه از فشرده شدن برف در زیر قدم هایم لذت می بردم از كنارپیاده رو، جایی كه برف بیشتری برروی هم انباشته می شد در خطی مستقیم شروع به قدم زدن كردم .ساعتی بعد سردی كه به جانم نشسته بود به من فهماند مثل گذشته قدرت مبارزه با هوای سرد راندارم و باید جایی را برای كمی استراحت ونوشیدن قهوه و یا چای داغ انتخاب كنم .كافی شاپی در همان حوالی ، با شیشه های بخارگرفته مرا به سمت خود می خواند. جلوی درب ورودی كه رسیدم برف های روی لباس و سرم راتكانده و دستكش هایم را از دست خارج كردم .پس از ورود و نظاره خود در آینه قدی كنار درب ،از برنداشتن چتر پشیمان شدم یك لحظه از تصورنگاه ملامت بار ترانه در رویایی با من در آن لحظه كه شباهت زیادی به آدم برفی داشتم و لحن صدای گرم و نگرانش كه می گفت : (بابایی ، دوباره بچه شدی ! شاید هم كسی دل فرزاد مرا زیرو روكرده كه یاد جوانیش افتاده !<
صورت یخ زده ام با لبخندی از هم باز شد هم زمان به دنیای واقعی برگشته ، نگاهم در آینه به صورت خانمی میانه سال و برازنده افتاد كه منتظرخوشامدگویی و راهنمایی من بود. صورت جدی او لبخندم را خشكاند، مشغول در آوردن پالتوم شدم .
نزدیك تر آمد و با صدای آهسته ای كه آرامش زوج های جوانی كه مشغول صحبت با هم بودند رابرهم نزند گفت : آقا، خوش آمدید، لطفا از این طرف ... سعی می كنم شما را به جایی راهنمایی كنم كه زودتر گرم شوید. تشكر كردم ، او درست تشخیص داده و میزی كه برای من در نظر گرفته بود، كاملا مناسب احوالم و جسم یخ زده ام بود.
پس از نشستن ، شعله های رقصان شومینه ای كه در نزدیكم می سوخت به من آرامش بخشید وكم كم گرم شدم . سردی و سستی از بدنم خارج شده با هوشیاری بیشتری به اطراف نگاه كردم .خود نیز نمی دانستم در بین این زوج های جوان بادل هایی سرشار از امید چه می كردم . نگاهم بروی جوانی با لباس فرم كه (Meno< بدست به سمتم می آمد ثابت ماند. خیلی از دوستان هنوز هم ازحضور ذهنم در رابطه با شناخت شاگردان گذشته ام در شگفتند. جلوی میزم كه رسید سری فرود آورد و گفت : استاد كیانی ، درخدمت گذاری حاضرم . دستم را به سمتش درازكردم و گفتم : سلام ، مجید عزیز، از دیدارت خوشحالم ، اینجا چه می كنی ؟ نكنه عشق لیلی تو رابه این كار واداشته ؟! مجید پاسخ داد: از بد روزگارحدستان درست است ! ابتدا اجازه بدهید. از شماپذیرایی كنم ، پس از آن اگر كاری نبود شایدبتوانم مدتی در خدمتتان باشم .
مرا تنها گذاشت ، چند لحظه ای با آن خانمی كه لحظه ورود با او روبرو شده بودم صحبت كرد.وقتی نگاه او را متوجه خود دیدم سری برایش تكان دادم كه او نیز متقابلا پاسخم را داده و بعد بایكی از همكارانش صحبت می كرد كه نگاهم را ازآنها برگرفتم و سعی نمودم مجید را در سال های گذشته و زمانی كه دانشجوی جوانی بود بیادآورم . از صدای برخورد فنجان با میز و بوی قهوه تازه سرم را بلند كردم و او را دیدم كه لبخند بر لب مرا دعوت به نوشیدن می نمود. خود نیز مقابلم نشست . مدتی از خاطرات مشتركمان صحبت كردیم ، وقتی متوجه شدم از لیلا جدا شده ناراحت شدم و از او خواستم علتش را برایم توضیح دهد.
او نیز برایم اینچنین تعریف كرد: سال آخردبیرستان كه بودم تمام دبیران و اطرافیانم معتقدبودند برای ورود به دانشگاه ، هیچ مشكلی ندارم وخیلی راحت در رشته مورد علاقه ام پذیرفته خواهم شد ولی مرگ پدر و مادر ضربه بزرگی به من وارد نمود.
دائما صحنه های آن تصادف دردناك جلوی نظرم بود و فقط به فكر سروسامان دادن به زندگی خود و خواهر بودم . او پنج سال از من كوچك تربود خانه هشتاد متری دو طبقه ای در محله ای قدیمی داشتیم كه برای گذران راحت تر زندگی یك طبقه را اجاره دادیم . با آمدن مادربزرگ كمی خیالم راحت شده و دوباره درس خواندن را آغاز كردم . پدرم كارمند دولت بود و با حقوقی كه بعد از مرگش به من و خواهرم تعلق می گرفت به راحتی زندگی می كردیم . یك سال بعد ازگرفتن دیپلم با رتبه خیلی خوب در رشته الكترونیك قبول شدم .
لیلا، نوه یكی از همسایگان قدیمی بنام آقای رشیدی بود، یك سالی می شد كه بخاطر اوضاع نابسامان زندگیشان ، پدر معتاد و بیكارش ، نداشتن سرپناهی با چهار خواهر و برادر كوچكتر به منزل پدربزرگشان آمده و با آنها زندگی می كردند.(مونا< خواهرم با او دوست شده و بیشتر وقتشان را با هم می گذراندند. در خانه همیشه صحبت زجر كشیدن او در برابر واقعیت های تلخ زندگیش بود و اینكه او دختر سختی كشیده ای است و برای آینده ای بهتر تلاش می كند. سال دوم دانشگاه بودم كه به لیلا احساس دلبستگی پیدا كردم او باچهره ای معمولی و ساده ، قد متوسط و برخوردآرامش چنان جایی در دل من باز كرد كه از مادربزرگم خواستم او را برای من خواستگاری كند.چند روزی گذشت ولی مادر بزرگ پا یپش نمی گذاشت علتش را جویا شدم گفت : پسرم توموقعیت خوبی داری بعد از پایان تحصیل وگرفتن مدركت شغل خوبی خواهی داشت و باجذابیتی كه داری به راحتی بهترین و زیباترین دخترها آرزوی همسریت را خواهند داشت .حتی حالا هم كسانی را سراغ دارم كه آرزو دارنددامادشان به خوبی و نجابت تو باشد لیلا خانواده خوبی ندارد و مادرش زن نرمالی نیست او نیزتربیت شده همان مادر است . وقتی زنی به همسرش بگوید، پول به خانه بیاور، از هر راهی كه می توانی اصلا برایم مهم نیست از كجا؟! چه انتظاری باید داشت .
همسر معتادش نیز برای تامین خانواده و خوددست به فروش مواد مخدر و یا هر كار دیگری می زند از قدیم گفته اند این زن است كه مرد رامی سازد. ما در لیلا اگر نتواند همسرش را به راه راست هدایت كند می تواند او را مجبور به خلاف بیشتر نكند.
پول حلال و تربیت سالم در آینده هر كودكی موثر است خیلی ها هستند كه ظرفیت محبت وآزادی زیاد را ندارند. كمی فكر كردم و به مادربزرگ گفتم : به همان نسبت افرادی هم هستند كه قدر زندگی راحت و با محبت را می دانند. لیلادختر سختی كشیده ای است او می تواند درساخت آینده ای بهتر مرا كمك كند. درسته كه وضعیت مالی مناسب و پدر و مادر خوبی ندارد.ولی من عاشق پاكی و نجابت او هستم و قصد دارم با او ازدواج كنم و آرزویم این است كه بتوانم هرچه او می خواهد برایش فراهم كنم .
مادر بزرگم به ظاهر قانع شد و بعد از آن همه چیز خیلی سریع پیش رفت . با خانواده اش به توافق رسیدیم كه با مهریه ای معمولی و مراسمی ساده به عقد هم در آییم تا پس از پایان تحصیلم زندگی مشتركمان را آغاز كنیم . مادربزرگم سعی می كرد مخالفت خودش را به طریقی اعلام كند تاشاید باعث بر هم خوردن این ازدواج شود. یكی از كارهایش كه آن زمان باعث كدورت من شد،این بود زمانی كه شروع به خواندن صیغه عقدكردند مهریه را به نصف مبلغ توافق شده رساند.ولی لیلا و خانواده اش باز هم مخالفتی نكردند.لیلا قانونا همسرم شد و من در برابر او احساس مسئولیت می كردم و هر چه می خواست برایش می خریدم . مدتی بعد، آشنایان و اقوام قدیمی اگر او را می دیدند، نمی شناختند آرایش صورت ومو و لباس های رنگارنگ از او آدم دیگری ساخته بود هر روز فرمایش جدیدی داشت و این باحقوق ناچیزی كه به من می رسید همخوانی نداشت .
اگر یادتان باشد آن زمان از شما كمك خواستم و به لطف شما در شركت یكی از دوستانتان به كارمشغول شدم .
خوشحال بودم كه با درآمد بیشتری می توانم خواسته های لیلا را برآورده كنم . زیرا او عقیده داشت هر چه مد باشد زیباست . كه به نظر من این زشت ترین عقیده او بود.
ولی آن زمان هر چه او می خواست تهیه می كردم و هر كاری می گفت انجام می دادم . تاروزهای سخت گذشته را فراموش كند غافل ازاینكه او خود را از یاد برد. كسی كه پدر و مادرش سالی یكبار به كمك دولت و خیرخواهان قادر به تهیه لباس و كفش مناسب برایش بودند از من توقع داشت برای هر فصل لباس های كامل و رنگارنگی برایش تهیه كنم و من هم نیز نه نمی گفتم و ازخوشحالیش لذت می بردم پس از مدتی . او به رفت و آمد من و همكلاسی هایم مشكوك بود ومرا زیر نظر داشت . بداخلاقی پشت بداخلاقی ، باتمام سعی و تلاشم او راضی نمی شد. با هر زحمتی بود كار كردم و در سم را نیز به پایان رساندم درهمان زمان كه او تنها راه شروع زندگی مشتركمان را جدایی از خواهر و مادربزرگم قرار داد.
پدرش هم اعلام كرد پولی برای تهیه جهیزیه ندارد اگر به همان صورت او را قبول دارم می توانیم زندگیمان را آغاز كنیم . می توانستم قبول نكنم چون در دوران عقد لیلا مرتب خانه مابود. نه من و نه خود او تمایلی به ماندن كنارخانواده اش نداشتیم .
احساس می كردم توجه زیادی به من ندارد به همین علت تصمیم گرفتم زندگیمان را آغاز نموده شاید بیشتر به من توجه كند. حالا می فهمم احساسات درونی اشتباه است و او عشق علاقه رادر جای دیگری جستجو می كرد.
با سنگ دلی كامل خواهر و مادربزرگم را تنهاگذاشته و خانه ای اجاره كردم و با تمام توانم آغازبه كار در دو جای مختلف نمودم تا بتوانم نیازهای همسرم را برطرف كنم . مدتی بعد اختلاف بینمان شروع شد و باز هم این او بود كه اظهار پشیمانی می كرد.
می گفت از من خسته شده ، مردانگی و جذبه ندارم و از چشم ، چشم گفتنم خسته شده است .خانه بزرگتر و سفر خارج از كشور از من می خواست نه پس اندازی داشتیم نه راه كاردرآمد بیشتر را می دانستم . برای او فرق نمی كرداز كجا و چه جوری ؟ فقط پول من برایش اهمیت داشت . درست مثل مادرش یا و حرف های مادربزرگ افتادم ولی باز هم دوستش داشتم ونازش را می كشیدم . با من خشك و سرد بود. تصوركردم اگر كودكی داشته باشیم دلگرم تر باشد ولی او مخالفت نمود و خوشی های ظاهری و راحتیش را ترجیح داد. دلبری و خنده هایش فقط باغریبه ها بود و من باز هم غلام حلقه به گوشش باقی ماندم . تا زمانی كه به طور اتفاقی او را همراه جوانكی جلف و سبكسر دیدم . از درون خردشدم . احساس حماقت و غرور و غیرت جریحه دارشده ام در وجودم به حركت در آمده و وجودم را به دونیم تقسیم كرد. چشمانم بروی بدی های زندگی باز شد دیگر قادر به تحمل نبودم . به سراغ وكیلی كار كشته رفتم . با همكاری او عكس هایی ازاو و معشوقش تهیه كردم . دیگر به خانه برنگشتم .اتومبیلم را فروخته و مهریه اندكش را پرداخت نمودم و به او اخطار دادم اگر به طلاق توافقی رضایت ندهد از او شكایت كرده و همین مهریه اندكش را هم به او پرداخت نخواهم كرد. تنهاشانسم این بود كه پای بچه ای به زندگیمان بازنشده بود. راضی از دور اندیشی مادربزرگم به دست بوسیش رفتم متاسفانه خیلی دیر به این فكرافتاده بودم زیرا او آخرین روزهای زندگیش رامی گذراند. خواهرم دانشجوی موفقی بود كه قصد داشت با تایید مادربزرگ به همسری محمد،پسر زحمتكش كه در محلمان مكانیكی داشت درآید. من شرمنده از اینكه به حرف های لیلا گوش كرده و آنها را تنها گذاشته بودم رضایت خود رااعلام نمودم . بعد از عقد مختصرشان مادربزرگ نیز با آرامش دار فانی را وداع گفت . محمد برایم تبدیل به برادر دلسوزی شده بود كه هیچ وقت نداشتم . تا مدتها نظاره گر نگاه نگران او و خواهرم بودم كه مرا با سكوت و همدردی همراهی می كردند.
دیواری از انزوا به درون خود كشیده و فقط به این فكر می كردم كه در كجای زندگیم اشتباه كردم . انتخابم ، رفتارم ، ابراز محبتم ، ملایمتم ،وفاداریم و یا...
ولی هیچ نتیجه ای نمی گرفتم به همین علت هرروز بیشتر در خود فرو می رفتم . خانه را فروختم وسهم (مونا< را داده و برایش جهیزیه مناسبی تهیه كردم . باقی مانده را برداشته از شهرمان به جزیره ای در جنوب كشور رفتم . در آنجا كمبودنیروی تحصیل كرده كار، باعث شد خیلی زود دركار غرق شوم . نگاه مشتاق دختران جوان را برای جلب رضایتم نادیده گرفته و تنها به تماس های كوتاه با خواهرم رضایت دادم .
مدتی بعد حضور غیر منتظره محمد در آن جزیره شدیدا مرا شگفت زده كرد. با تمام خوشحالی كه از دیدارش وجودم را در برگرفته بود با نگرانی حال (مونا< را می پرسیدم .
لحظات اول سعی در مخفی كردن موضوع داشت تا اینكه طاقت نیاورده و شروع به درد دل كرد، مدتها بود كه بیماری كلیه خواهرم را عذاب می داد، ولی حاضر به قبول كمك از طرف من نبود، عقیده داشت به اندازه كافی من رنج كشیده ام . محمد با چشمانی اشكبار به من گفت كه دیالیز او را از پای انداخته و احتیاج به كلیه دارد واو پولی برای تهیه و خرید كلیه ندارد. قصد داشت به پایم افتاده و از من كمك بخواهد، اجازه ندادم در آغوشش گرفتم و بخاطر تمام محبتهایش از اوتشكر كردم . من حاضر بودم با دل و جان درصورت آزمایش های مثبت كلیه ام را به خواهرم بدهم . با هم به تهران برگشتیم و بعد از آزمایشات لازم ، خوشبختانه پیوند خوب انجام شد و او موقتاسلامتیش را بدست آورد. تصمیم گرفتم دیگر آنهارا تنها نگذاشته و برای همیشه به شهرمان بازگردم .مدتی بعد در همین نزدیكی آپارتمانی خریدم .
پیدا كردن شغل جدید كمی سخت بود به همین علت برای فرار از تنهایی در ساعتهای اولیه روز، لباس های راحتی پوشیده و در پارك مجاوركمی دویده و ورزش می كردم . آنجا با صاحب این كافی شاپ كه یك كشتی گیر قدیمی بود آشناشدم . او مرا برای رفع خستگی به اینجا دعوت نمود. پس از ورود مرا با دخترش كیمیا و همسرش آشنا كرد. در همان نگاه اول ، دریافتم كه چیزی در ژرفای جانم فرو می ریزد و به دنبال آن ،لرزشی مطبوع بر سراپای وجود استیلا می یابد.زندگی فراموشم شد، گذشته ها را از یاد بردم ،جهان هستی بار دیگر زیبا و عظمت قابل ستایش پیدا كرد و من كه در زندگی بدی فراوان دیده بودم ، دروغ بسیار شنیده و نیرنگ و ریا و بی وفایی را افزون تر از توان هر انسانی چشیده بودم و طعم تلخ تر از زهر آن را برای تمام طول عمر خود، به ناچار پذیرا شده بودم چطور می توانستم به راحتی تن فرسوده و روان خسته ام را در امواج زیبا و آسمانی رنگ آن دو اقیانوسی بی كران بسپارم تا خستگی جسم و فرسودگی جان را در آن شستشو دهم و عمر دوباره پیدا كنم .
دختری زیبا در مقابل من بود، شیك پوش ، باچشمانی آبی آسمانی زیبا، متین و جذاب ... بعد ازیكی دو دیدار شخصیت بارز و غرور چشمگیر او رادیدم . غرور و متانت شكوهمندی كه ابهت وبرتری كامل او را بر دیگران نمایان می ساخت . من كه خود را گرفتار می دیدم تصمیم گرفتم مدتی دركنار آنها بگذرانم ، گذشته و تحصیلات خود رامخفی كرده و از آقای شكوری در خواست كارنمودم . او كه بدنبال كارگر می گشت مرا در كافی شاپ خود به استخدام در آورد، من نیز با جان ودل كار نموده و با استفاده از دوستی و محبتی كه به آقای شكوری داشتم هر روز از خانواده اوشناخت بیشتری پیدا كردم او كیمیای زیبا باشكوه و عظمتی كه هر گونه جسارتی را از انسان ها سلب می كرد و آدمی را به خاكستر می نشاند، نگرشی كه هر بیننده را مجبور به ادای احترام می كرد،خودش را بخوبی حفظ نموده و فقط منتظر مردزندگیش بود. من كه دیگر قادر به تحمل و كنترل علاقه ام نبودم در فرصتی مناسب همه چیز رابرای پدرش تعریف كردم و از او دخترش راخواستگاری نمودم .
در حال حاضر یك سال از ازدواج موفقم می گذرد و من هنوز هم در پایان ساعت اداریم برای كمك به خانم و آقای شكوری به اینجامی آیم .
كیمیا با تمام محسنات ظاهرش در آغوش پرمهرآقا و خانم شكوری به خوبی تربیت شده و هم اكنون همدل و همسر خوبی برای من است و باپایان تحصیلاتش در داروخانه ای مشغول به كارمی باشد.
به قول قدیمی ها درخت هر چه پربارتر،شاخه هایش افتاده تر، ما منتظر بدنیا آمدن كودكمان هستیم .

چگونه ماندگاری بوی عطر را زیادتر کنیم؟

چگونه ماندگاری بوی عطر را زیادتر کنیم؟

شاید برای همه شما پیش آمده باشد که وقتی از عطری استفاده می کنید در نهایت خوشبویی که دارد گاهی زود بوی آن رفته و در اصطلاح می پرد و انگار نه انگار که عطری استفاده شده است،در این مقاله قصد داریم تا نکاتی را بیاموزیم که بوی عطر شاید کمی دیرتر بپرد.البته باید توجه داشت که ماندگاری عطر به خود عطر و مواد تشکیل دهنده آن نیز ربط دارد..


حفظ پوست سالم و افزایش بوی عطر
1-     پوست سالم رمز استفاده موفق از محصولات آرایشی و زیبایی است.ابتدا مطمئن بشوید که پوست شما پیش از استفاده از عطر کاملا شسته و تمیز است..

2- توجه کنید که چه نوع مواد بهداشتی پوست و بدن باعث می شود که بدن شما بوی تندی داشته باشد. اگر از عطر برای این منظوراستفاده می کنید که بوی بدن شما را بپوشاند، این بو وعطر به مدت طولانی نمی ماند و سرانجام بوی بدن شما بر عطر غلبه می کند

3- اگر بوی بدن شما به شکلی است که اثر عطر را از بین می برد، قبل از به کار بردن عطر از محصولات بهداشتی و آرایشی مناسب استفاده کنید.

4- دقت کنید که عطر را در جایی که ماده بوبر یا ضد عرق استفاده کرده اید، به کار نبرید. بوبرهایی با رایحه ملایم بوی عطر شما را نمی پوشاند، بلکه آن را افزایش می دهند. بوبرها هر نوع بوی عرق را از بین می برند و باعث می شوند که رایحه عطر به خوبی بدن شما را خوشبو کند.

5- قبل از استفاده از عطر مطمئن شوید که خراش و زخم روبازی بر روی پوست خود ندارید، زیرا ترکیب عطر با مایعات بدن باعث ایجاد بوی نامطبوع می شود.



ایجاد رطوبت برای طولانی ترکردن زمان عطر

1- عطرها در محیط مرطوب ماندگاری بیشتری دارند. قبل از استفاده از عطر، ابتدا حالت پوست خود را ارزیابی کنید؛ آیا پوسته پوسته و خشک است یا مرطوب و سلامت است.

2- اگر پوست شما خشک است، از یک کرم مرطوب کننده استفاده کنید تا به ایجاد رطوبت و نرمی پوست شما کمک کند. توجه داشته باشید که کرمی انتخاب کنید که مشابه بوی عطر شما باشد.

3- پیش از استفاده از عطر، اجازه بدهید تا کرم نرم کننده به خوبی توسط پوستتان جذب بشود.

4- مطمئن بشوید که قسمتهای حساس بدنتان مرطوب شده است. اصلی ترین بخش های بدن برای پاشیدن عطر مچ، گردن و پشت زانوی شما است.

5- عطر را بر روی بدن خود بپاشید و اطمینان حاصل کنید که در قسمتهای اصلی قرار گرفته است تا ماندگاری بیشتری داشته باشد.

6- یادتان باشد که عطر را پیش از پوشیدن لباس به خود بزنید. اگرچه ممکن قسمتهای اصلی که یادآور شدیم با لباس پوشیده شود، اما هنگامی که عطر را مستقیما به روی پوست خود بزنید، عطر ماندگاری بیشتری نسبت به زمانی که به روی لباس خود بزنید، خواهد داشت.

7- اگر پوستی دارید که پس از زدن کرم مرطوب کننده، خشک باقی می ماند؛ باید عطر را در طول روز و شب در نقاط مختلف بدن تکرار کنید؛ زیرا پوست خشک عطر را می مکد و رایحه آن را زودتر از بین می برد.

8- طبیعتا بوهای تند بیشتر از بوهای ملایم ماندگاری دارند. پس در انتخاب عطر خود دقت کنید

چرا بیشتر مردم پاییز را دوست دارند ؟

چرا بیشتر آدم‌هایی که من دیده‌ام پاییز را دوست دارند؟
پاییز این فصل غم‌انگیز.
فصل سرخ و زرد.
فصل سوز.
فصل تنهایی.
فصل خیابان‌های خلوت.
نیمکت‌های خالی.

1 -
پاییز فصل پوشیدگی است. در پاییز نه از گرمای آفتاب تابستان، ما خاورمیانه‌ای‌ها شاکی می‌شویم و نه به این خاطر که پوشش شخصی ما بخشی از عرف، قانون و هنجار عمومی و دولتی محسوب می‌شود و نمی‌توانیم آن را کم و زیاد کنیم، می‌نالیم.
در پاییز مشکل پوشش‌مان مثل زمستان هم نیست که کلاه کاموایی بر سر بگذاریم، پالتو کیپ تن بپوشیم یا پاچه‌ی شلوارمان را در چکمه فرو کنیم و دیگران را به زحمت بیندازیم. هم آنان را که ما را می‌بینند هم آنان را که دوست ندارند دیگران ما را ببینند.
در پاییز سر در گمی بهار را هم نداریم که برای انتخاب رنگ لباس به مشکل بیفتیم. که رنگ روشن و شاد بخشی از جامعه را غمگین می‌کند. و این بخش از جامعه برای اینکه شاد شود حاضر است دیگران را غمگین کند.
اما پوشش پاییز پوشش ساده‌ای است. بارانی و چتر. شال و کفش ضد آب. رنگ خیلی تند و زننده‌ای هم توی لباس‌های پاییزی نیست که دل و دین و عقل و هوش کسی به آب برود.

2 -
پاییز فصل تنهایی است. در پاییز نه از کسانی که کنار جاده تابلوی اجاره – ویلا دست گرفته باشند خبری است، نه از شور و شر و انرژی بی‌حد و حصر تابستان که تو را تا کناره‌های دریا بکشاند. دریایی که کناره‌اش حریم محافظت‌شده‌ای دارد که بیش از آن‌که نگران جان مردم کناره باشد، مردمی که می‌خواهند تنی به آب بزنند یا روی تخته‌سنگی بنشینند و به دریا نگاه کنند، نگران دوری و نزدیکی و فاصله‌ی بین آدم‌هاست.
در پاییز مشکل زمستان هم نیست که برف کوچه و خیابان را پوشانده باشد و آدم‌ها در خانه‌ها بمانند و کنار هم دست‌هاشان را با آتش شومینه و بخاری گرم کنند و صدای خنده‌شان از پنجره‌های کیپ به خیابان بیاید.
در پاییز سر در گمی بهار را هم نداریم که شب‌ها رو تمام نمی‌شود و برای پر کردن این شب‌ها باید بسیار نقشه‌ها کشید که نقشه‌ها پاستوریزه باشد و شب‌ها استرلیزه.
اما پاییز ساده است. پالتو را تن می‌کنی و چتر را دست می‌گیری. دست دیگر را در جیب فرو می‌کنی و در خانه را باز می‌کنی و به خیابان می‌زنی. نه شری، نه شوری، نه خطری که منافی عادات عرفی معین و مشخص و مدون شهری باشد.

3 -
پاییز فصل هوای دونفره نیست. در پاییز نه از روزهای کشدار گرم و شب‌های بی‌پایان تابستان خبری است که برای پر کردنش نیاز به نفر دومی داشته باشی. نه روزها آن‌قدر دوام دارد که برای پر کردن آن به نفر دومی فکر کنی.
در پاییز مشکل زمستان هم نیست که سرما از بیرون بزند و استخوانت را بترکاند و تنهایی‌ات را به رخت بکشد. که سرمای دست‌هات را به رخت بکشد.
در پاییز شوق شکفتن بهار هم نیست که آدم را سر در گم کند که این شعرها را برای چه کسی بخواند؟ که این گل‌ها را نشان چه کسی بدهد، که عیدی و هفت سین و تخم مرغ رنگی سال نو را برای چه کسی آماده کند.
اما پاییز ساده است. یک لیوان چای ساده و یک فنجان قهوه. یک شیرینی خشک از قنادی شیرینی فرانسه خیابان انقلاب. و پیاده گز کردن کوچه‌ها. تا رسیدن به میزی خلوت در کافه‌ای دنج.

4 -
پاییز همین است. برای آن‌ها که سرشان بیهوده برای معضلات شهری و اجتماعی درد می‌کند و برای همین جوانان را به دردسر می‌اندازند، دردسری ندارد. آن‌ها می‌توانند تمام روزهای پاییز را بی‌آنکه احتمال بدهند در خیابان‌ها و کافه‌ها و خانه‌ها جرمی به وقوع بپیوندد در خانه بمانند.
پاییز همین است. وقتی در خیابان راه می‌روی احساس جرم نمی‌کنی. حالا این حرف‌های من به کنار، صدتا دلیل شاعرانه و عاشقانه و عارفانه، دیگران می‌توانند بیاورند که چرا پاییز خوب و دوست‌داشتنی است. من فکر می‌کنم پاییز به این دلیل فصل مورد پسند ما خاورمیانه‌ای‌هاست که احتمال دخالت دیگران در زندگی ما از باقی فصل‌ها کمتر می‌شود. که تنهایی تو در خیابان به رسمیت شناخته می‌شود. که آدم دردسر زیادی ندارد برای از سر گذراندن مهر و آبان و آذرش.

5 - مگر اینکه... مگر اینکه هوا ابری شود و نم بارانی بزند و هوا دونفره بشود و تو یادت برود که نشسته‌ای و هزار دلیل آورده‌ای که چرا "پاییز فصل مردم خاورمیانه است" و مثلا در هر جمله یادداشتی که نوشته‌ای، انتقادی اجتماعی مطرح کرده‌ای... که این همه صغری کبری چیده‌ای که تا چایی‌ات سرد نشده، هوای دونفره از سرت بپرد.

بعد از مرگ چه اتفاقی برای ایمیل شما یا اکانت های دیگر شما می افتد ؟

تا به حال به این موضوع فکر کرده اید که بعد از مرگ اکانت های اینترنتی شما چه می شود؟ آیا در وصیت نامه به آنها اشاره می کنید؟ اصلا این کار لازم است؟ در زندگی کنونی که حساب و کتابی پایش نیست و به قول بعضی ها ممکن است صبح از خانه بیرون برویم و دیگر به خانه بر نگردیم. بهتر است حواسمان به آینده زندگی آنلاین مان باشد. اینجا در مثال هایی می بینید که چه اتفاقی برای اکانت های شما خواهد افتاد.

ایمیل: هات میل با دریافت گواهی فوت و اجازه از وکیل، تمامی ایمیل های فرد فوت شده را روی یک سی دی به خویشاوندان وی تحویل می دهد. جیمیل هم به همین مدارک نیاز دارد تا اکانت را به خویشاوندان وی تحویل دهد. ضمن اینکه در مورد جیمیل باید قبل از فوت چنین درخواستی از طرف صاحب اکانت ارسال شده باشد.

شبکه های اجتماعی: فیس بوک به درخواست خانواده فرد فوت شده عمل می کند. بر این اساس آنها می توانند تقاضای حذف اکانت وی را از فیس بوک بکنند یا اینکه اکانت را در حالت یادبود قرار دهند. در این وضعیت امکان به روز رسانی وضعیت فعلی از بین خواهد رفت و فقط دوستان می توانند در اکانت نظر بدهند.

اشتراک عکس: سایت فلیکر که یکی از بزرگترین سایت های اشتراک عکس است اکانت کاربران مرحوم خود را همچنان باز نگه می دارد. اما اگر عکسی توسط وی به صورت خصوصی علامت گذاری شده باشد، این عکس برای همیشه از دسترس خارج می شود و فلیکر آن را در اختیار بستگان وی قرار نمی دهد.

رمزهای عبور: شرکت های مختلف ارایه دهنده سیستم های مدیریت پسورد، با دریافت گواهی های لازم مبنی بر فوت صاحب اکانت، آنها را به وارث وی تحویل می دهند. هر کدام از این شرکت ها از سیستم های امنیتی مختلفی برای اطمینان پیدا کردن از فوت صاحب اکانت استفاده می کنند