خم ابرویی
تو را با خود برد
حس بیابانی در من بود
که تک درختش را
بریدند و سوزاندند ..
دود این سوختن
چشمه عشقِ بیابان را سوزاند ..
...
من وبيابان هم خدايى داريم ..
====================
دخترکي را ديدم
ساعتها
ايستاده و
درگير گفتگو
با تابلو ايست
کنار خيابان ..
و من
هم
...ساعتها
به تماشاي او ..
و با خود
ميگفتم
چقدر ديوانه زياد شده ...
================
دلم را
به بادِ زلف سیاهت ..
سرخ می کنم
صورتم را
از سیلی نقد تنهایی ..
اما نمی خواهم دگر
حلوا حلوای نسیه عشق را ..
...
================
دکتر نمی ایم
این تب از سرما نیست ..
به عشق او
زدم به دل باران
ولی او چترش را برای دیگری باز کرد ..
دلم برای عشق تب کرده است ..
===================
تنهایی با ماست ..
این را
سمفونی اسمان
در پا یکوبی باران
در ضرب دیوانه وار شیروانی
در صدای سنتوریِ سوختن سیگار
در اواز بلبلان هم دمم در قفس
در تماشاخانه دیوار و پنجره
... برایم دکلمه میکند , هربار ..
زخم تنهاییم
از درد چشمان خودم
اب میخورد
شاید هم
چشمان نگاری که فقط در خوابم سرک می کشد ..
تا چشم کار می کند
تنهایی ست که همراه ماست ..
روز ازل بود
که دست داد , تنهایی
ما هم به رسم ادب
دست دادیم ,
با رفاقت
تا ته خط
===================
شکایت نمی کنم
اشناست ..
زنگ می زند
در گوشم
نه حرفی
نه فوتی
نه ..
... فقط یاد او را گوشزد می کند ..
==================
حرف دل را
به تمام زبانهای دنیا
ترجمه می کنند ..
دستان من
از بی هم دستی
سالهاست که لال مانده ..
=================
وقتی که
امروز
به باد نخواهم داد دگر ,
تا دنیا دنیاست
هرشب مــزاحمی دارم ..
دست ها
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 16:44 توسط علیرضا_جهانی
|