یک پنجره
به طرز رویایی
رو به تختِ‌خواب تو باز می‌شود
وقتی که صبح‌ها
چشم هایت را می‌مالی
... و با موهایی ژولیده‌تر از افکار
به آینه زل می‌زنی

اینجای ِ شعر که می‌خوانی
عمیق‌تر از یک فاجعه است
وگرنه از خواب تو تا من
یک پنجره بیشتر نیست
اما من
با دست‌هایی بُریده شده
هنوز یاد نگرفتم
چگونه رفتار کنم
و پنجره‌ها فقط دست‌ها را می‌شناسند

از عمق این حجم که دورتر شویم
نزدیک‌ترین جسم به تخت تو
یک لیوان ِ کهنه بود
که سیگارهای بی گناهت را در آن
غرق می‌کردی

فردا صبح تماشا کن
میان بی‌گناهی این همه فیلترهای رُژ خورده
فیلتری سفید پیدا می‌کنی


اما من
هنوز یاد نگرفته‌ام
با دست هایی بریده شده
چگونه رفتار کنم
چگونه

سیگار بِکشم

 

===========================================

دیوانه ام می کند !

فکر اینکه .. زنده زنده .. نیمی از من را .. از من جدا کنند !

 

========================================