به تو میبالیدم
به تو که دارو ندارم بودی
به توکه در همه جا زینت گفتارو زبانم بودی
به تو میبالیدم
به تو که در دل شب محرم راز نهانم بودی
به تو که مونس جانم بودی
به تو میبالیدم
به تو که هرچه قشنگی بود در دست تو بود
که دلم تشنه به جام می در دست تو بود
به تو آیینه هستی دنیا همه در دست توبود
دل که وابست تو بود
هرچه که بودو نبود
همه در پنجه چشمان و دل مست تو بود
ولی افسوس تو بودی که امیدم بودی
وای هیهات توبودی که امیدم بودی
تو همانی که دلم وسوسه ی ناب توداشت
که بدون رخ تو تاب نداشت
تو همانی که مرادست خزان بسپردی
با رقیبان همه ، جامی خوردی
بی من و روی من از من تو نکردی شرمی
وای برمن که تو چه بیرحمی
به تو میبالیدم ولی دیگر بگذشت
از تو حزن انگیزم
مثل برگان درخت پاییز
از غمت کم کم و کم کم به زمین میریزم
+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 20:17 توسط علیرضا_جهانی
|