پدر بزرگم
خدايا پدرم را به ياد دارم و مادرم را
هر دو را خوب به ياد دارم
مادرم كه هنوز هست
و با عصا راهش را پيدا مي كند
پدرم مهمان خاك است
و اما پدر بزرگ پدريم را
خيلي كم به ياد دارم
قيافه اش در ذهنم نقش نبسته است
فقط مي دانم يك بار كه بچه بودم
او را در حال خواب اذيت كردم
شيطنتي كودكانه
و ديگر هيچ از او نمي دانم
و اما مادر بزرگ پدرم را بيشتر از پدر بزرگم به ياد دارم
برايم تخمه هندوانه بو داده مي شكست
و وقتي از بازي مي امدم يك مشت به من میداد
خيلي خوش مزه بود
هنوز مزه اون تخمه هاي مغز كرده به يادم هست
اما از مرگ هر دوي انها بي خبر ماندم
و نمي دانم كي رفتند
پدر بزرگم در تهران دفن شد
و انجا اكنون پارك است در ميانه شهر
نشاني از او نيست
شايد درخت چناري و يا كاجي از خاكش بر امده است
و اما مادر بزرگم هم در امامزاده ايي دفن شده
و اكنون در اثر باز سازي نشاني از او نيست
مادر بزرگم مومن بود
و پدر بزرگم مردي بخشنده
و بر امده از خانواده قديمي
خاندان كرباسي هاي اصفهان
و مادر بزرگم كاشاني
و اما پدر بزرگ مادريم و مادر بزرگ
هر دو كاشاني
مادر بزرگ مادر بزرگم را هم به ياد دارم
زني بود به نام منور
تك دختري داشت و اين دختر همسر پدر بزرگ مادريم شده بود
و پدر بزرگ مادريم يك عمر با مادر زنش زندگي كرد
به فاصله كوتاهي اين دو از دنيا رفتند
پدر بزرگ مادريم را خوب به ياد دارم
مردي تنومند و كشاورز با رويي گشاده
خيلي مرد بود
و صبور
گاه يك كتاب را براي او مي خواندم
و او وانمود مي كرد همه انها را گوش مي دهد
يك كتاب شريعتي را از اول تا اخر براش مي خواندم
و اون مرد نازنين هم گوش مي كرد
خم به ابرو نمي اورد
مرد بزرگي بود
و سال ها زندگي كرد
غمي نداشت
هر چند حقش را زياد خوردند
راحت هم از دنيا رفت
بي رنجي و بي ازاري
و نشانش هست
و مادر بزرگم زني ريز نقش و دوست داشتني بود
عيدها و گاه در طول سال اگر فرصتي پيش مي امد به ديدن انها مي رفتم
برايم جورابي مي نهاد
و يا تخم مرغ رنگي مي داد
خاطرات خوشي از انها دارم
مادر مادر بزرگم به راحتي از دنيا رفت
خود مرگش را پيش بيني كرده بود
ان گونه که مي گفتند
به دخترش گفته بود
برايم لباس اخرت تهيه كنيد
و دخترش او را دعوا كرده بود
فرداي ان روز پس از نماز خواندن بر نمي خيزد
و اين گونه از دنيا مي رود
و اما دخترش هم به راحتي مادر قيد زندگي را مي زند
و به فاصله كوتاهي در كنار پدربزرگم مي ارامد
و اين ها خاطراتي است كه در ذهن منند
انها نيستند
چند صباي ديگر نوبت من است
من هم مي روم با خاطراتي كه دارم
هيچ نمي ماند هيچ نمي ماند
من با اين پرسش بزرگ رو در رويم
كه زندگيم براي چيست ؟
نقشه راه چيست
كجا مي خواهم بروم
راهي ندارم
جز مرگ چه راهي برايم متصور است
مثل اون گياه شانس داشته باشم
باراني بيايد
افتابي بتايد
و دانه مانده ام رويش دو باره اغاز كند
من چي ؟
فاني در حق ؟
يا فاني در خاك
يا هيچ كدام
و يا در برزخي بي انتها
و يا ان گونه كه پيامبران گفته اند در انتظار دوزخ و بهشت
خدايا چه معماي نا گشوده ايي