بهشت کوچک

ازدواج در فرهنگ‌ها‌ی مختلف ستوده شده است و اندیشمندان زیادی درباره آن نکات گوهرباری ذکر کرده اند. این 60 نکته جالب و مهم درباره ازدواج را حتما بخوانید.


١-هنگام ازدواج بیشتر با گوش‌ها‌یت مشورت کن تا با چشم‌ها‌یت. (‌ضرب المثل آلمانی)


٢ - مردی که به خاطر " پول " زن می‌گیرد، به نوکری می‌رود. (‌ضرب المثل فرانسوی)‌


3- لیاقت داماد،‌ به قدرت بازوی اوست.‌ (‌ضرب المثل چینی)‌


4- زنی.قیر را به پیرمرد ثروتمند ترجیح می‌دهد. (‌ضرب المثل ایتالیایی)


١٠ -داماد که نشدی از یک شب شادمانی و عمری بداخلاقی محروم گشته ای.‌(‌ضرب المثل فرانسوی)‌


١١- دو نوع زن وجود دارد؛ با یکی ثروتمند می‌شوی و با دیگری فقیر. (‌‌ضرب المثل ایتالیایی)‌


١٢- در موقع خرید پارچه حاشیه آن را خوب نگاه کن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقیق کن.‌ (‌ضرب المثل آذربایجانی)‌


١٣- برا ی یافتن زن می‌ارزد که یک کفش بیشتر پاره کنی.‌ (‌‌ضرب المثل چینی)‌


١٤- تاک را از خاک خوب و دختر را از مادر خوب و اصیل انتخاب کن.‌ (‌ضرب المثل چینی)‌


١٥- اگر خواستی اختیار شوهرت را در دست بگیری اختیار شکمش را در دست بگیر. (‌‌ضرب المثل اسپانیایی)


١٦- اگر زنی خواست که تو به خاطر پول همسرش شوی با او ازدواج کن اما پولت را از او دور نگه دار.‌ (‌ضرب المثل ترکی)‌


١٧- ازدواج مقدس ترین قراردادها محسوب می‌شود. (ماری آمپر)


١٨- ازدواج مثل یک هندوانه است که گاهی خوب می‌شود و گاهی هم بسیار بد. (‌ضرب المثل اسپانیایی)‌


١٩- ازدواج،‌ زودش اشتباهی بزرگ و دیرش اشتباه بزرگتری است.‌ (‌ضرب المثل فرانسوی)‌


٢٠- ازدواج کردن وازدواج نکردن هر دو موجب پشیمانی است.‌ (‌سقراط)‌


٢١- ازدواج مثل اجرای یک نقشه جنگی است که اگر در آن فقط یک اشتباه صورت بگیرد جبرانش غیر ممکن خواهد بود. (‌بورنز)‌


٢٢- ازدواجی که به خاطر پول صورت گیرد، برای پول هم از بین می‌رود. (‌رولاند)‌


٢٣- ازدواج همیشه به عشق پایان داده است.‌ (‌ناپلئون)‌


٢٤- اگر کسی در انتخاب همسرش دقت نکند، دو نفر را بدبخت کرده است.‌ (‌محمد حجازی)


٢٥- انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نیست،‌ ولی می‌توانیم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب کنیم.‌ (‌خانم پرل باک)‌


٢٦- با زنی ازدواج کنید که اگر " مرد " بود،‌ بهترین دوست شما می‌شد.‌ (‌بردون)


٢٧- با همسر خود مثل یک کتاب رفتار کنید و فصل‌ها‌ی خسته کننده او را اصلاً نخوانید.‌ (‌سونی اسمارت)


٢٨- برای یک زندگی سعادتمندانه،‌ مرد باید " کر " باشد و زن " لال ".‌ (‌سروانتس)‌


٢٩- ازدواج بیشتر از رفتن به جنگ " شجاعت " می‌خواهد. (‌کریستین)‌


٣٠- تا یک سال بعد از ازدواج،‌ مرد و زن زشتی‌ها‌ی یکدیگر را نمی‌بینند. (‌اسمایلز)‌


٣١- پیش از ازدواج چشم‌ها‌یتان را باز کنید و بعد از ازدواج آنها را روی هم بگذارید. (‌فرانکلین)‌


٣٢- خانه بدون زن،‌ گورستان است.‌ (‌بالزاک)‌


٣٣- تنها علاج عشق،‌ ازدواج است.‌ (‌آرت بوخوالد)


٣٤- ازدواج پیوندی است که از درختی به درخت دیگر بزنند،‌ اگر خوب گرفت هر دو " زنده " می‌شوند و اگر " بد " شد هر دو می‌میرند. (‌سعید نفیسی)‌


٣5- ازدواج عبارتست از سه هفته آشنایی، سه ماه عاشقی،‌ سه سال جنگ و سی سال تحمل! (‌تن)‌


٣٦- شوهر " مغز" خانه است و زن " قلب " آن.‌ (‌سیریوس)


٣٧- عشق،‌ سپیده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق.‌ (‌بالزاک)‌


٣٨- قبل از ازدواج درباره تربیت اطفال شش نظریه داشتم،‌ اما حالا شش فرزند دارم و دارای هیچ نظریه ای نیستم.‌ (‌لرد لوچستر)


٣٩- مردانی که می‌کوشند زن‌ها‌ را درک کنند،‌ فقط موفق می‌شوند با آنها ازدواج کنند. (‌بن بیکر)


٤٠- با ازدواج،‌ مرد روی گذشته اش خط می‌کشد و زن روی آینده اش.‌ (‌سینکالویس)


٤١- خوشحالی‌ها‌ی واقعی بعد از ازدواج به دست می‌آید.‌ (‌پاستور)‌


٤٢- ازدواج کنید، به هر وسیله ای که می‌توانید. زیرا اگر زن خوبی گیرتان آمد بسیار خوشبخت خواهید شد و اگر گرفتار یک همسر بد شوید فیلسوف بزرگی می‌شوید. (‌سقراط)


٤٣- قبل از رفتن به جنگ یکی دو بار و پیش از رفتن به خواستگاری سه بار برای خودت دعا کن.‌ (‌یکی از دانشمندان لهستانی)


٤٤- مطیع مرد باشید تا او شما را بپرستد. (‌کارول بیکر)


٤٥- من تنها با مردی ازدواج می‌کنم که عتیقه شناس باشد تا هر چه پیرتر شدم، برای او عزیزتر باشم.‌ (‌آگاتا کریستی)


٤٦- هر چه متأهلان بیشتر شوند،‌ جنایت‌ها‌ کمتر خواهد شد. (‌ولتر)


٤٧- هیچ چیز غرور مرد را به اندازه ی شادی همسرش بالا نمی‌برد، چون همیشه آن را مربوط به خودش می‌داند.‌ (‌‌ضرب المثل جانسون)‌


٤٨- زن ترجیح می‌دهد با مردی ازدواج کند که زندگی خوبی نداشته باشد،‌ اما نمی‌تواند مردی را که شنونده خوبی نیست،‌ تحمل کند. (‌کینهابارد)


٤٩- اصل و نسب مرد وقتی مشخص می‌شود که آنها بر سر مسائل کوچک با هم مشکل پیدا می‌کنند. (‌شاو)


٥٠- وقتی برای عروسی ات خیلی هزینه کنی،‌ مهمان‌ها‌یت را یک شب خوشحال می‌کنی و خودت را عمری ناراحت ! (‌روزنامه نگار ایرلندی)‌


٥١ - هیچ زنی در راه رضای خدا با مرد ازدواج نمی‌کند. (‌ضرب المثل اسکاتلندی)


٥٢ - با قرض اگر داماد شدی با خنده خداحافظی کن.‌ (‌ضرب المثل آلمانی)‌


٥٣ - تا ازدواج نکرده ای نمی‌توانی درباره ی آن اظهار نظر کنی.‌ (‌شارل بودلر)‌


٥٤ - دوام ازدواج یک قسمت روی محبت است و نُه قسمتش روی گذشت از خطا.‌ (‌‌ضرب المثل اسکاتلندی)‌


٥٥ - ازدواج پدیده ای است برای تکامل مرد. (‌مثل سانسکریت)‌


٥٦ - زناشویی غصه‌ها‌ی خیالی و موهوم را به غصه نقد و موجود تبدیل می‌کند.‌ (ضرب المثل آلمانی)‌


٥٧ - ازدواج قرارداد دو نفره ای است که در همه دنیا اعتبار دارد. (‌مارک تواین)‌


٥٨ - ازدواج مجموعه ای ازمزه‌ها‌ست هم تلخی و شوری دارد. هم تندی و ترشی و شیرینی و بی مزگی.‌ (ولتر)‌


٥٩ - تا ازدواج نکرده ای نمی‌توانی درباره آن اظهار نظر کنی. (‌شارل بودلر)‌


60- وقتی زن خوب در خانه باشد، خوشی از در و دیوار می‌ریزد. (ضرب المثل هلندی)

+نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت13:45توسط علیرضا_جهانی | |

علل کاهش 
میل جنسی در مردان و زنان

چرا کاهش میل جنسی؟
نکته: میل جنسی(libido) بطور چشمگیری در افراد مختلف مـتـفاوت میـباشد، حتـی در یک فرد بسته به شرایط درونی و بیرونی، میل جنسی متغیر میباشد.


نکته: کـاهـش میـل جنـسی در زنان امری بسیار شایع و در مـردان امری نادر اسـت. (حـتـی غـالب مـردانی کــه از اختلال نعوظ رنج میبرند نیز میل جنسی خود را از دست نمیدهند.)

نکته:هورمون جنسی مردانه ی تستوسترون نقش فراوانی بروی میل جنسی در هر دو جنس مرد و زن ایفا میکند.

نکته: برخلاف تصور عام پس از یائسگی احتمال افزایش میل جنسی در زنان بیشتر است تا کاهش میل جنسی.

علل کاهش میل جنسی در مردان:

علل جسمی:

1-اعتیاد به الکل و یا مواد مخدر

2-کم خونی (نادر)

3-افزایش ترشح هورمون پرولاکتین از غده هیپوفیز.

4-چاقی (علت شایع)

5-مصرف برخی داروها (بویژه داروهای درمان مشکلات پروستات)

6-کاهش هورمون جنسی تستوسترون (نادر)

7-بیماریهای عمومی و مزمن نظیر دیابت.

علل روانی:

1-افسردگی.

2-استرس.

3-خستگی و کار زیاد.

4-اختلافات و مشکلات جدی با شریک زندگی.

5-گرایشات همجنس گرایانه.

6-ترس از عدم توانایی در ارضاء شریک جنسی.

7-استرس های محیطی از قبیل سروصدا و یا نورهای آزاردهنده.

علل کاهش میل جنسی در زنان:

علل جسمی:

1-کم خونی به علت از دست دادن آهن در هنگام عادات ماهانه و یا زایمان (شایع)

2-اعتیاد به الکل و یا مواد مخدر.

3-بیماریهای عمومی و مزمن نظیر دیابت.

4-پس از زایمان،طی بارداری و یا شیردهی به علت تغییرات شدید هورمونی.

5-مصرف برخی داروها از قبیل آرام بخش ها،ضد افسردگی ها،کاهنده فشار خون و ضد حاملگی.

6-افزایش ترشح هورمون پرولاکتین از غده هیپوفیز.

علل روانی:

1-افسردگی.

2-استرس.

3-خستگی و یا کار زیاد.

4-اضطراب.

5-تجارب پیشین آزارهای جنسی و یا تجاوز جنسی.

6-گرایش به همجنسان خود.

7-اختلافات و مشکلات جدی با شریک زندگی.

8-شرایط زندگی دشوار(زندگی کردن در یک منزل مشترک یا والدین خود و یا والدین شریک زندگی)

9-استرس های محیطی از قبیل سروصدا و یا نورهای آزاردهنده.

دلایل مشترک در مردان و زنان:

1-اضطراب عملکردی: چنانچه مردان در رابطه های گذشته انزال زودرس و یا اختلال در نعوظ و زنان رابطه جنسی دردناک و یا عدم رسیدن به ارگاسم را تجربه کرده باشند، از بیم تکرار آن ممکن است از رابطه جنسی امتناع ورزیده و یا از آن دلزده شوند.

2- افزایش آشنایی: عموما میل زوجین برای برقراری رابطه جنسی با یکدیگر با گذشت زمان کاهش می یابد.

3-سرکوب کننده های میل جنسی: از قبیل تغییر در ظاهر فیزیکی (چاقی و یا لاغری)، بوی نامطبوع بدن، نامرتبی موها و لباس و عدم رسیدگی به بهداشت فردی.

4-فعالیت بدنی خیلی زیاد و یا خیلی اندک.

5-عدم آگاهی از دانش جنسی، خواسته ها و ترجیهات جنسی شریک زندگی.

6-تکراری شدن شیوه و وضعیت بدنی برقراری رابطه جنسی.

راهکارهای درمانی کاهش میل جنسی:

1-درمان برای هریک از اختلالات زمینه ای.

2-هورمون درمانی.

3-کنترل استرس.

4-مشاوره با کارشناسان مسایل زناشویی.

5-فراگرفتن مهارتهای گفتگو و برقراری ارتباط موثر با جنس مخالف.

6-رفع اختلافات و حل مشکلات، تنشها و رنجش ها.

7-افزایش صمیمت با شریک زندگی.

8-آموزش جنبه های مختلف رابطه جنسی.

9-در میان گذاشتن علایق جنسی و خیالپردازیهای جنسی.

10-رسیدگی به وضع ظاهری و بهداشت فردی.

11-ایجاد تنوع در نحوه و مکان برقراری رابطه جنسی بصورت دوره ای.

12-اجتناب از بی تحرکی.

13-ایجاد اعتدال در کار و جنبه های دیگر زندگی.

 

علل اختلال در روابط جنسی

علل اختلال
 در روابط جنسی

 

آیا حس می كنید رابطه جنسی شما در خطر است؟

در این حالت صدایی در درونتان به شما می گوید كه این رابطه مثل قبل نیست، عوامل محیطی و روحی متعددی در كاهش حس شهوت دخیل هستند، در اینجا به برخی از آنها اشاره كرده ایم:

 

استرس

شاید تصور كنید شما جزء افرادی هستید كه وقتی بی قرار و شتابان هستید هر كاری را بهتر انجام می دهید، اما باید بدانید كه مسئله سكس با دیگر امور متفاوت است. استرس های شغلی، فشارهای اقتصادی،...همه ی اینها عاملی است كه سبب كاهش شهوت شما می شود. برای كنترل این استرس و تأثیر آن به هنگام سكس حتماً از مشاور یا پزشك كمك بگیرید.( هرگز فكر نكنید كه خود،  همه چیز را كامل می دانید)

اختلال در روابط زناشویی

بعضی مشكلات حل نشده و قدیم زناشویی بین دو طرف باعث كاهش حس و میل جنسی می شود. به خصوص در مورد زنان، آرامش ذهن، عاطفه و رابطه ی احساسی موقع سكس بسیار مهم است. بحث های پشت سرهم، فقر روابط عاطفی، عدم اطمینان،... می تواند رابطه سكس شما را به نابودی بكشاند.

مصرف مواد مخدر و الكل

حتی از نظر علمی نیز مصرف بیش از حد هر نوع ماده اعتیاد آور در نهایت، حس و شهوت جنسی را كم می كند. حقیقت این است كه سكس در موقع اعتیاد به هر كدام از این مواد، یك رابطه ی حقیقی و از روی حس طبیعی نیست.

 

كم خوابی

عدم تنظیم زمان برای خواب مناسب عواقبی مخرب را در هر زمینه به خصوص در مورد سكس نیز به دنبال دارد. برای مثال اگر صبحها بخواهید زود بلند شوید و شب ها دیر بخوابید و یا به بیماری بی خوابی و كم خوابی دچار باشید، خود به خود سكس شما تحت شعاع آثار آن قرار می گیرد و تمایل و حوصله ای برای آن ندارید.

 

بچه داری

 

بچه داری به خود خود مانعی برای انجام سكس نیست اما بچه در سنین مختلف احتیاج به بعضی مراقبت های خاصل دارد، مخصوصا" وقتی تازه به راه افتاده باشد. حتی المقدور وقتی كودك شما خواب است نزدیكی كنید، در غیر این صورت بهتر است قبل از آن كودك خود را در جای دیگر بروی صندلی مخصوص كودك قرار دهید.

درمان دارویی

 داروهایی كه مستقیما" بروی هورمون های جنسی تأثیر می گذارند مانند :

آرامش بخشها، قرص های فشار خون، ضد حساسیت ها، قرص های ضد بارداری ( در این مورد هنوز نتایج قطعی نیست)، شیمی درمانی، داروهای ضد بیماری های مقاربتی، قرص های پروژسترون و ...

با مشورت با پزشك خود سعی كنید نوع داروها و یا میزان آن را تغییر دهید. در صورت علائم مشاهده در مورد كاهش حس جنسی خود بدون اختلال یا قطع مصرف داروهای خود تنها سریعا" با پزشك خود تماس بگیرید.

 

عدم خود باوری

اگر از اندام خود راضی نباشید، سكس لذت بخش نخواهد بود. برای مثال برخی افراد حتی با وجود اینكه چاق نیستند احساس خجالت از حالت اندام خود دارند و این میل جنسی را در او كاهش می دهد و احساس سرخوردگی می كند. این وظیفه همسر وی است كه به او اطمینان دهد كه هنوز مثل قبل از رابطه ی سكس خود با او لذت می برد و به طرفش تمایل دارد. با افزایش اعتماد به نفس خود نه تنها به تثبیت و بهبود رابطه ی جنسی خود كمك می كنید بلكه در دیگر مراحل زندگی شخصی خود نیز موفق تر خواهید بود.

اضافه وزن

داشتن اضافه وزن زیاد، لذت سكس را پایین می آورد. در این حالت میل فرد خود به خود نسبت به عمل نزدیكی كاهش می یابد. البته این مسئله برای همه ی افراد چاق صحت ندارد و می توان علت این تفاوت را از نظر روانشناسی، ناهنجاری های اجتماعی، عوامل محیطی و ... جستجو كرد، علاوه بر آن برای افراد چاق خود انجام مراحل سكس نیز دشوار می شود.

عدم آمادگی لازم آلت جنسی مرد برای عمل نزدیكی

در بعضی از مردان این بیماری در حالت های گوناگون و زمان های مختلف دیده می شود و آنها همواره نگران این هستند كه اگر آلت جنسی آنها به آن حالت شهوانی نرسد  چطور می توانند عمل دخول و سكس را انجام دهند.

كاهش تستوسترون

وجود میزان لازم هورمون تستوسترون عامل متحرك سكس است. كاهش این هورمون در مردان مسلما" مانع ایجاد حس شهوت و تمایل به رابطه نزدیكی می شود، البته میزان این هورمون در زنها نیز مهم است ولی در آنها به دلیل وجود دیگر هورمونهای موثر در این رابطه در بدنشان، كاهش آن خیلی تأثیر گذار نیست. بهتر است همواره از طریق پزشك متخصص،  تعادل در هورمونهای بدن را تحت نظر داشته باشید.

افسردگی

 البته كه خیلی منطقی به نظر نمی رسد، ولی حقیقت این است كه هم داروهای ضد افسردگی و مهم تر خود افسردگی، هر دو باعث كاهش میل جنسی می شوند. با مراجعه به مشاور بجای مصرف دارو، بهتر می توانید در رفع این مشكل موفق باشید.

 

لزوم به تعویق انداختن رابطه جنسی در دوران نامزدی

لزوم به 
تعویق انداختن رابطه جنسی در دوران نامزدی

 

اگر شما به یك رابطه جدی و بلند مدت (ازدواج) می اندیشید بهتر است رابطه جنسی را به پس از ازدواج موكول كنید. به دلایل زیر:

 

۱- افراد مختلف نسبت به رابطه جنسی دید متفاوتی دارند:

 

رابطه جنسی برای آنان میتواند به مفهوم تعهد، سرگرمی، لذت صرف، صمیمیت و یا هیچ چیز باشد. بهتر آنست كه شما تا زمانی كه شناخت كافی نسبت به فرد و نحوه نگرش وی به سكس پیدا نكرده اید اقدام به برقراری رابطه جنسی نكنید. زیرا برای مثال اگر شما به سكس به دید تعهد و صمیمیت بنگرید و به امید آنكه با برقراری رابطه جنسی محبوب خود را از دست نخواهید داد و به عكس از نظر  فرد محبوب شما سكس یك لذتجویی صرف باشد آنوقت اندوه بزرگ و سرنوشت غم انگیزی را برای خود رقم زده اید.

 

 

۲- صرفنظر از آنكه شما چگونه می اندیشید، رابطه جنسی پیامدها و تاثیرات شگرف و مهمی را در بر خواهد داشت.


۳- رابطه جنسی احساسات شما را تحت الشعاع قرار داده و آنها را تشدید، لجام گسیخته و یا منحرف میسازد: مغز انسان در سیر تكاملی خود به گونه ای طراحی گردیده است كه هنگام مواجهه با موقعیتهای امكان  برقراری رابطه جنسی همچون شرایط تهدید آمیز مواد شیمیایی خاصی را آزاد میسازد كه روند اندیشیدن را متوقف میسازند. در واقع شما را ناخودآگاه به برقراری رابطه جنسی هدایت میكند تا شما قادر باشید با تولید مثل به بقاء خود ادامه دهید. اما آیا این موقعیتها همان جایی ست كه شما میخواهید با یك فردی كه شناخت چندانی از وی ندارید باشید؟ بنابراین در مرحله تعیین كننده شناخت فرد شما از هوشیاری كافی برای اتخاذ تصمیمات منطقی برخوردار نخواهید بود.


۴- رابطه جنسی مواد شیمیایی “پیوند دهنده” و “دلبسته كننده” آزاد میسازد: برقراری رابطه جنسی در دو جنس موجب آزاد سازی مواد شیمایی میگردد كه احساس دلبستگی را در آنها پدید می آورد. آیا شما میخواهید اجازه دهید تا مواد شیمیایی مغز شما برای شما تصمیم گیری كنند كه به چه كسی دلبستگی پیدا كنید؟ دست نگه دارید شما با این كار رنج بزرگی را به جان خواهید خرید زمانی كه باید از شریك خود جدا گردید اما به سبب برقراری رابطه جنسی به وی دلبسته شده اید.

 

۵- رابطه جنسی دامنه انتخاب شما را محدود میسازد: رابطه جنسی شما را ملزم میسازد تا شتابزده و خیلی زود هنگام در مورد رابطه تان تصمیم بگیرید و سناریوی دهشتناك تر آنكه  باردار بودن، شما را در امر تصمیم گیری و انتخاب در تنگنا قرار دهد. هنگامی كه با شریك خود رابطه جنسی برقرار نكرده باشید آسانتر میتوانید خود را از یك رابطه ناسالم بیرون بكشید.

 

۶- انتظار و پیش بینی استرس زاست، اما شیرین و مهیج: یكدیگر را از آن محروم نسازید. این در سرشت انسان است كه چیزی را كه با تلاش و انتظار بیشتر بدست می آورد، بیشتر هم قدرش را می داند. همچنین رابطه جنسی زود هنگام مرحله خیالپردازیها و رویاهای ما نسبت به محبوبمان را عملا حذف میكند و شور و هیجان عاشقی را كمرنگ و كسالت بار میسازد.

 

۷- برقراری رابطه جنسی زود هنگام و شتابزده بر عدم خویشتنداری و فقدان احترام دلالت دارد: زمانی كه شریك شما این فرصت را به شما نمیدهد تا پس از شناخت كافی  و مبتنی بر عقل و رضایت كامل شما رابطه جنسی آغاز گردد و یا به شما تنها به یك ابزار جنسی مینگرد در واقع احترامی برای شما قائل نیست. همچنین عدم توانایی در كنترل غرایز در فرد میتواند گواهی بر بی ارادگی و خیانت كار بودن وی نیز باشد. اینگونه نتیجه گیری ها ممكن است كاملا غلط و نادرست باشد اما چرا باید یك موضوع پیچیده را بغرنج تر كرد؟

 

۸- پیشگیری از بیماریهای مقاربتی: شما هنگامی كه نسبت به طرف مقابل خود شناخت كافی ندارید هرگز نباید ریسك كنید و خود را در معرض انواع بیماریهای آمیزشی قرار دهید.

 

۹- مردان بی انگیزه: یكی از مهمترین انگیزه های مردان از برقراری رابطه با جنس مخالف خود امید به برقراری رابطه جنسی با وی است. بنابراین دختران نباید زود هنگام و شتابزده اقدام به برقراری رابطه جنسی كنند زیرا با این كار ممكن است شانس خود را برای ازدواج با فرد به میزان زیادی از دست بدهند. همچنین دخترانی كه خیلی زود به رابطه جنسی تن میدهند نزد مردان ارج و قربی نخواهند داشت.

غذا های تجدید و تضعیف قوای جنسی

غذا های 
تجدید و تضعیف قوای جنسی

غذا های تجدید و تضعیف قوای جنسی

از نظر سنتی ،برای تقویت قوای جنسی توصیه قدیمی ها به مصرف كلیه مغزها خصوصاً پسته، توصیه به مصرف دارچین( در غذا و شیرینی های دارچینی ) و توصیه به مصرف زنجبیل است. شما می توانید هر روز یك لیوان معجون حاوی پودر پسته، گردو و بادام زمینی+ كاكائو+ عسل+ یك عدد زرده تخم مرغ + شیر درست كنید و بخورید.
از جنبه تغذیه ای مصرف منابع روی، ویتامین E و اسید فولیك مفید است.
منابع غذایی روی شامل : جگر – گوشت قرمز- مرغ و بوقلمون- ماهی- میگو- تخم مرغ – شیر و لبنیات - غلات سبوس دار – آجیل - بادام زمینی و كره بادام زمینی– مخمر - گردو– حبوبات - عدس – انواع لوبیا– تخمه كدو و سایر انواع تخمه ها است.
بهترین منبع ویتامین E آجیل و روغن های گیاهی مثل : روغن جوانه گندم، آفتابگردان، بادام، گردو ، فندق ، ذرت و زیتون است.
منابع غنی از اسید فولیك عبارتند از : جگر، مخمر (ماءالشعیر)، حبوبات پخته، اسفناج پخته، جوانه گندم خام، كاهو، آب پرتقال ، كلم، زرده تخم مرغ و موز .
در باره تضعیف قوای جنسی غذا و میوه ای نمی شناسیم.باید با انجام كارهای مثبت و ورزش مشغول شوید. كار سرمایه یجاودانی است .حال هر كاری كه باشد.كمك به یكدیگر-ساختن وسایل چوبی…انسان میتواند با انواع كار های سالم از وقت گرانبهایی كه معلوم نیست تا چه موقع در اختیار اوست ،استفاده كند

+نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت13:25توسط علیرضا_جهانی | |

١- همه خواب مى‌بینند
مردها خواب مى‌بینند. زن‌ها خواب مى‌بینند. حتى بچه‌ها خواب مى‌بینند. همه ما خواب مى‌بینیم، حتى کسانى که ادعا مى‌کنند که خواب نمى‌بینند هم خواب مى‌بینند. در واقع، پژوهشگران دریافته‌اند که افراد معمولاً هر شب چند بار خواب مى‌بینند که هر کدام بین ٥ تا ٢٠ دقیقه طول مى‌کشد. بنابراین، در یک طول عمر معمولى، افراد به طور میانگین شش سال را صرف خواب دیدن مى‌کنند!

 

٢- امّا اغلب خواب‌ها فراموش مى‌شوند
براساس برآوردهاى صورت گرفته توسط آلن هابسون، پژوهشگر خواب، در حدود ٩٥ درصد خواب‌ها کوته زمانى پس از بیدار شدن، فراموش مى‌شوند. چرا به یاد آوردن خواب‌ها دشوار است؟ براساس یک نظریه، تغییراتى که در مغز در خلال خوابیدن اتفاق مى‌افتد از پردازش و ذخیره‌سازى اطلاعات که براى شکل دادن حافظه مورد نیاز است، پشتیبانى نمى‌کند. اسکن مغزى از افراد به هنگام خواب نشان داده است که قطعه پیشانى، ناحیه‌اى که نقشى کلیدى در شکل دادن حافظه بازى مى‌کند، در خلال خواب REM (حرکات سریع چشم)، یعنى مرحله‌اى که خواب دیدن اتفاق مى‌افتد، غیرفعال است.

 

٣- همه خواب‌ها رنگى نیستند
با وجودى که در حدود ٨٠ درصد خواب‌ها رنگى هستند امّا درصد کمى از افراد ادعا مى‌کنند که فقط خواب‌هاى سیاه و سفید مى‌بینند. در یک مطالعه، افرادى که در حال خواب دیدن بودند را از خواب بیدار مى‌کردند و از آ‌نها مى‌خواستند که از یک طیف رنگ، رنگى که مطابق با خوابشان بوده را انتخاب کنند. بیشترین رنگى که انتخاب شد، رنگ‌هاى روشن و ملایم بودند.

 

٤- خواب زن‌ها و مردها متفاوت است
پژوهشگران به تفاوت‌هایى بین محتواى خواب‌هاى زن‌ها و مردها پى برده‌اند. در یک مطالعه، چنین نتیجه‌گیرى شده است که مردها بیشتر از زن‌ها خواب‌هایى درباره پرخاشگرى مى‌بینند. براساس گفته‌هاى ویلیام دامهوف، پژوهشگر خواب، زن‌ها خواب‌هاى طولانى‌تر و با شخصیت‌ها و اشخاص بیشتر مى‌بینند. در ارتباط با شخصیت‌هایى که نوعاً در خواب‌ها ظاهر مى‌شوند، در خواب مردها تعداد شخصیت‌هاى مرد دو برابر تعداد زن‌هاست در حالى که زن‌ها درباره هر دو جنسیت تقریباً به طور برابر خواب مى‌بینند.
 


٥- حیوانات هم احتمالاً خواب مى‌بینند
آیا تا کنون سگ یا گربه‌اى را دیده‌اید که پا یا دمش را در هنگام خواب تکان مى‌داده است؟ هر چند با اطمینان نمى‌توان در این مورد صحبت کرد اما پژوهشگران معتقدند که حیوانات نیز احتمالاً خواب مى‌بینند. حیوانات نیز مانند انسان‌ها، مراحل خواب شامل چرخه‌هاى REM و NREM را طى مى‌کنند. در یک مطالعه، به گوریلى چند نماد به عنوان ابزار ارتباطى آموخته شد. در یک مقطع، گوریل علامت «شکل خواب» را انتخاب کرد و این احتمالاً نشانگر این بود که تجربه خواب دیدن داشته است.

 

٦- شما مى‌توانید خواب‌هایتان را کنترل کنید
خواب روشن خوابى است که شما با وجودى که هنوز در حال خواب هستید اما از این که دارید خواب مى‌بینید آگاهى دارید. در خلال این نوع خواب، شما مى‌توانید غالباً محتواى خوابتان را کنترل یا هدایت کنید. تقریباً نیمى از مردم مى‌توانند به یاد آورند که حداقل یکبار چنین خوابى را تجربه کرده‌اند و برخى افراد به دفعات چنین تجربه‌اى را داشته‌اند.



٧- هیجانات منفى در خواب‌ها متداول‌ترند
در طول یک دوره چهل ساله، کالیون هال، پژوهشگر، بیش از ٥٠ هزار خواب را از دانشجویان دانشکده ثبت کرد. این گزارش‌ها در خلال دهه ١٩٩٠ توسط یکى از دانشجویان هال به نام ویلیام دامهوف در دسترس عموم قرار گرفت. گزارش خواب‌ها نشان داد که بسیارى از هیجانات از جمله شادى، لذت و ترس در خواب‌ها وجود داشته است. متداول‌ترین هیجانى که در خواب‌ها وجود داشته اضطراب بوده و به طور کلّى هیجانات منفى بسیار بیشتر از هیجانات مثبت بوده است.
 


٨- نابینایان نیز خواب مى‌بینند
 با وجودى که کسانى که قبل از پنج سالگى بینائیشان را از دست داده‌اند، در دوران بزرگسالى خواب‌هاى تصویرى نمى‌بینند امّا هنوز خواب مى‌بینند. علیرغم فقدان تصاویر، خواب افراد نابینا به همان پیچیدگى و روشنى افراد بیناست. خواب افراد نابینا به جاى حس تصویرى، معمولاً شامل اطلاعاتى از دیگر حواس نظیر صوت، لمس، مزه، شنوایى و بویایى است.

 

٩- در هنگام خواب دیدن، عضلاتتان فلج هستند
مشخصه خواب REM، مرحله‌اى که خواب دیدن در خلال آن اتفاق می‌افتد، فلج عضلانى است. چرا؟ این پدیده، فقدان کشیدگى طبیعى عضلانى در خواب نام دارد و شما را از حرکت و نقش بازى کردن در خواب‌هایتان به هنگام خوابیدن باز مى‌دارد. اساساً به دلیل آن که نورون‌هاى حرکتى تحریک نمى‌شوند، بدن شما حرکت نمى‌کند.

در برخى موارد، این فلج عضلانى حتى تا ١٠ دقیقه پس از بیدار شدن نیز ادامه مى‌یابد. وضعیتى که به آن فلج خواب مى‌گویند. آیا تا کنون برایتان پیش آمده که وسط یک خواب وحشتناک از خواب پریده باشید و ببینید که قادر به حرکت نیستید؟ با وجودى که این تجربه ترسناکى است امّا به عقیده متخصصان کاملاً عادى است و تنها چند دقیقه طول مى‌کشد تا کنترل عادى عضلانى باز گردد.



١٠- بسیارى از خواب‌ها عمومیت دارند
با وجودى که خواب‌ها غالباً به شدّت تحت تأثیر تجربیات فردى ما هستند امّا پژوهشگران دریافته‌اند که برخى موضوعات در بین فرهنگ‌هاى مختلف، بسیار مشترکند. براى مثال، آدم‌ها در سراسر دنیا غالباً خواب‌هایى درباره تحت تعقیب بودن، مورد حمله قرار گرفتن و یا پرت‌شدن مى‌بینند. خواب‌هاى مشترک دیگر شامل رویدادهاى مدرسه، احساس یخ‌زدگى و بى‌حرکتى، دیر رسیدن، پرواز و عریان بودن در بین جمع مى‌باشد.

+نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت12:54توسط علیرضا_جهانی | |

متولدین فروردین : آهن


فلز زندگی متولدین فروردین آهن است که 9 برابر دیگران به آنها قدرت می دهد و شانس و موفقیت آنها را در زندگی نه برابر می کند . انرژی و اشتیاق روانی انها می تواند همچون مشعل فروزانی ٬ راه را برای دستیابی به آرمان های بزرگی که در سر می پرورانند روشن نماید. آنها پیشگامانی هستند که همواره دیگران را به سمت هدفی نایافتنی هدایت می نمایند.متولدین فروردین کمتر به دنبال اندوختن ثروت هستند.ولی اگر شروع به مال اندوزی کنند با چنان سرعتی پیش می روند که وقت نمی کنند بایستند و پول ها را بشمرند. در زمینه پول ٬ زمان و حتی لباس خود بسیار دست و دلبازانه عمل می کنند و هر قدر هم فقیر باشند همیشه چیزی برای بخشیدن دارند. آنها اعتقاد دارند که وقتی به دیگران کمک می کنند نه فقط خرسند می شوند بلکه این عمل آنها باعث می شود که دیگران هم متقابلا کاری برای آنها انجام دهند.


متولدین اردیبهشت : مس


فلز ماه اردیبهشت مس است که رسانای برق و گرماست و بعد از گذشت سالها همچنان درخشان باقی می ماند. در زندگی خانوادگی حاکم ورئیس است و هیچکس جرات ندارد آرامش او را بر هم زند. او مانند زمان صبور است و مانند جنگل عمیق ٬ واز چنان قدرتی برخوردار است که قادر است کوه را جابجا کند ولی آدمی لجوج و یکدنده است. این افراد معمولا از چیزهای کوچک خوششان نمی آید واز همین رو دلبستگی خاصی به عشق پایدار و ثروت دارند.

 
متولدین خرداد : جیوه


فلز سرد جیوه در متولدین خرداد تمایلات دوگانه ای را به وجود می آورد مگر آنکه خودش جلوی آین کارها را بگیرد و به ندای قلب خود گوش کند. هنگامی که عمیقا به دنبال علت بی حوصلگی متولد خرداد بگردید در می یابید که او همیشه در پی هدفی است ولی مشکل اساسی او این است که هدف را نمی شناسد . متولد خرداد از تخیل بسیار قدرتمندی برخوردار است و به همین خاطر اهداف زیادی را در سر می پروراند. ذهن متولدین خرداد همیشه به کاری مشغول است و به همین دلیل بیش از دیگران به استراحت نیاز دارد . آنها با آنکه نسبت به بی خوابی حساس هستند ولی هیچگاه به اندازه کافی نمی خوابند.

 
متولدین تیر: نقره


فلزوجودی متولدین تیر ٬ نقره است که علیرغم تشابه با سایر فلزات از خصوصیات ویژه گرانبهایی برخوردار است. آنها قلب مهربانی دارند و نیاز دیگران را به خوبی حس می کنند و به آن اهمیت می دهند و می خواهند به دیگران کمک کنند ٬ اما در ابتدا منمتظر می شوند تا ببیند کسی دیگری پیدا می شود که پیش قدم شود چون دوست ندارد پول و وقت خود را صرف چیزی کنند که نیازی به آن نیست. اما اگر دریابد که کس دیگری آستین خود را بالا نزده است آنگاه در آخرین لحظه دست به کار می شود . او می گذارد که دو بار زیر آب فرو روید ٬ ولی بار سوم شما را نجات می دهد . او خیلی رئوف است و نمی گذارد غرق شوید.


متولدین مرداد: طلا


متولد مرداد در دوستی بسیار وفادار است و درموقع دشمنی آدم منصف و قدرتمندی است . او چه ساکت باشد ٬ چه خودنما ٬ فردی خلاق ٬ مبتکر و قدرتمند است . چون او از طلای خالص است به همین دلیل ما ٬ گاهی خودخواهی ٬ تکبرو تنبلی او را نادیده می گیریم .متولدین مرداد در مورد پول هیچگونه احتیاطی به خرج نمی دهند ٬ بسیار ولخرج هستند و حتی اگر پول زیادی نداشته باشند شیک می پوشند و زندگی شان لوکس است و برای تفریح و سرگرمی خود زیاد خرج می کنند. اگر کسی از آنها پول بخواهد به او می دهند و اگر نداشته باشند از دیگری قرض می کنند و به او می دهند.


متولدین شهریور: جیوه


اگر درجه حرارت محیط مناسب باشد ٬ متولدین شهریور علیرغم اینکه ظاهرا ترکیبی از فولاد و یخ به نظر می رسند ٬ در اثر عواطف اطرافیان ذوب خواهند شد . آنها بدون تردید انسانهایی صادق و قابل اعتمادی هستند ولی زمانی که نخواهند به جایی بروند و یا کار خاصی را انجام دهند ٬ به راحتی می توانند خود را به مریضی بزنند. در چنین مواقعی استعداد نمایی آنها در زمینه هنرپیشگی هویدا می شود. متولدین شهریور از عکسهای خود ایراد می گیرند و در مورد سر و وضع خود وسواس شدیدی دارند ٬ همیشه سر و وضعی مرتب و پاکیزه دارند و در مورد لباس بسیار سخت گیر هستند.
متولدین مهر : مس


متولدین مهر سودمندی فلز مس را که فلز هم آهنگی آنهاست بازتب می دهند. از هر گونه بی ادبی و بی نزاکتی تنفر دارند ولی با وجود این اگر تابلویی روی دیوار خانه تان کج باشد ًنرا صاف می کنند و اگر صدای تلویزیون تان زیاد باشد آن را کم می کنند . آنها عاشق مردم هستند ولی از اجتماعات بزرگ بدشان می اید.مانند کبوتران صلح دائم این طرف و آنطرف می روند.و به میانجیگری می پردازند و صلح و صفا برقرار می کنند.انسانهایی بامحبت و دلپذیر هستند ولی گاهی اوقات بداخلاق واخمو می شوندو از دستور دادن به دیگران خوششان می آید.


متولدین آبان: آهن


در بین متولدین آبان آدم عصبی و بی قرارخیلی کم دیده می شود و این در اثر فلز درونی شخصیت آنهاست ٬ با وجود این آنها خیلی رقیق القلب بوده و نسبت به افراد ناتوان و درمانده خیلی دلسوز هستند. متولدین آبان هرگز هدیه یا محبت کسی را فراموش نمی کنند و فورا در جستجوی جبران آن برمی ایند.از طرف دیگر ظلم و بی عدالتی را نیز فراموش نمی کنند و در مقابل ان واکنش های متفاوتی را از خود بروز می دهند. به خانواده و روابط خانوادگی اهمیت زیادی می دهندو رفتارشان با کودکان ملایم و عطوفت آمیز است.


متولدین آذر : قلع


در میان متولدین آذر به ندرت می توان کسی را پیدا کرد که شوخ طبع و بذله گو باشد و همین تعداد اندک نیز که در گفتن لطیفه چنان خام هستندکه هیچ کس به آنها نمی خندد. اگر چه متولدین آذر حافظه ای بسیار قوی دارند ولی گاهی فراموش می کنند که کت خود را کجا گذاشته اند آنها هرگز نمی توانند دروغگوی ماهری باشند هیچ کس حتی برای یک لحظه نمی تواند دروغ آنها را باور کند. ریا کاری و دروغ گویی اصلا با مزاج آنها سازگار نیست و هر وقت سعی به انجام این کار نمایند به زودی دستشان رو می شود . متولدین آذر ٬ چه کم رو چه پررو ٬ ر زمینه عشق همیشه آماده اند که شانس خود را امتحان کنند و خود را به آب و آتش بزنند.


متولدین دی : سرب


اگر چه فلز درونی متولد دی او را به فردی بسیار محکم تبدیل ساخته است اما او فردی خجالتی است که روحیه ای لطیف و حساس دارد. متولد دی همه کسانی را که باعث صعود آنها شده اند بسیار ستایش می کنند . آنها خواستار پیروزی و موفقیت هستند و به سنتها و آداب و رسوم احترام می گذارند. در شخصیت متولد دی همیشه اندکی افسردگی و غم همراه با جدیت وجود دارد. اما هیچ یک از این دو خصوصیت باعث نمی شود که اواز انضباط جدی دست بر دارد . متولد دی به حدی لایق و کارآمد است که به راحتی می توانید زمام امور را به دستش بسپارید.


متولدین بهمن: اورانیوم


فلز درونی متولدین بهمن یک فلز حقیقی نیست و یک ماده رادیواکتیو است که فقط در ترکیبات یافت می شود . اورانیوم می تواند موجب انفجارات عظیم و زنجیره ای گردداز همین رو تلاش برای محدود کردن آنها و مجبورساختن شان به انجام کاری مثل کوشش برای به دام انداختن طوفان زمستانی در یک بطری است . متولدین بهمن عقیده خود را خیلی رک و بی پرده به زبان می آورد ولی هرگز سعی نمی کند عقیده اش را به شما تحمیل کند. یک بهمنی برای احساس امنیت دور و اطراف خود را شلوغ می کند و دوستان زیادی دارد ولی گاهی اوقات به یکباره در پیله تنهایی خود فرو می رود و دلش می خواهد تنها باشد.


متولدین اسفند: قلع


فلز متولد اسفند ٬ آهن ٬ جیوه ٬ طلا و یا سرب نیست بلکه آلیاژی از فلزهاست که نشانگر غیر واقعی و توهم آمیز بودن این افراد است. آنها قوی تر از آن هستند که می پندارید و عاقل تر ازآن که می شناسید ولی تا زمانی که خودشان راز وجود شان را کشف نکنند ٬ راز آنها همواره پوشیده و مخفی باقی خواهد ماند. یک متولد اسفندتمایل چندانی به آرزوهای دنیوی ندارد٬ همچنین برای مقام ٬ قدرت و یا رهبری ارزشی قائل نیست و ثروت و مال دنیا برای او جذابیتی ندارد. او به آینده هیچ اشتیاقی ندارد و نسبت به آن بی خیال است. در مورد گذشته نیز دانشی شهودی دارد و در مورد امروز شکیبا و مقاوم است

+نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت18:28توسط علیرضا_جهانی | |


یارو عکسمو دیده میگه:اااا دماغ خودته این؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ دماغ اجدادمه که بینی به بینی، نسل به نسل منتقل شده الان رسیده به من!!!



با دوستم رفتیم تو یه مغازه ی شلوغ که عسل طبیعی میفروشه؛ نوبت ما که میشه طرف میگه:شمام عسل میخواین!؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ دوتا زنبوریم اومدیم استخدام شیم


تو بهشت زهرا دنبال قبر یکی می گشتیم. یه آدم خوشحال اومده داره با ما رو سنگ قبرا رو می خونه. بعد میگه دنبال قبر کسی می گردین؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ دستیار عزرائیلم اومدم ببینم کسی زودتر از موقع نمرده باشه


زنگِ خونه رو میزنم مامانم میپرسه میخای‌ بیایی تو ؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ می‌خوام ببینم اف ف سالمه یا نه


صبح رفتم کنکور بدم. مراقب میگه تو هم اومدی کنکور بدی؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم اینجا برم دستشویی


ماشینم بنزین تموم کرد وسط جاده، واستادم دم جاده یکی 2 لیتر بنزین از ماشینش بهم بده که فقط خودمو برسونم به یه پمپ بنزینی, یکی زد بغل گفت آقا بنزین برای ماشینت می خوای؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام باهاش خودمو آتیش بزنم


رفتیم سر خاک یکی از فامیلامون ساکت نشستیم پسر خاله ام میگه ساکتی!!!
پـَـَـ نــه پـَـَــــ بلند شم برات سیا نرمه نرمه رو بخونم


رفتیم پایگاه انتقال خون میگه شمام اومدین خون بدین؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ ما پشه ایم اومدیم مهمونی...!!!


ساعت 5-4 صبح زنگ زده. گوشی رو برداشتم به زور دارم جواب میدم. میگه خواب بودی؟؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ داشتم سر گلدسته ی مسجد محلمون اذان میگفتم صدام گرفته


خونه مون رو عوض کردیم به بابام میگم کی واسه خونه خط میگیری؟ میگه خط تلفن؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ خط نستعلیق روزی دوبار هم از روش بنویسیم


برای طرح یه شکایت رفتم کلانتری طرف می گه از کسی شکایت دارین ؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم فرار مایکل اسکافیلد رو از فاکس ریور گزارش کنم


تو این گرما که سگ تب میکنه رفتم سوپر مارکت میگم یه ایستک بدید یارو میگه خنک باشه؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ گرم بده میریزم تو نعلبکی خنک بشه!


بعد از چهار ساعت از کنکور تو هوا 40 درجه اومدم خونه خواهرم میگه خسته ای؟ اگه نیستی منو ببر یه جایی میخوام خرید کنم.
پـَـَـ نــه پـَـَــــ نه خسته نیستم تو جلسه کنکور لحاف تشک انداخته بودم داشتم قلیون میکشیدم


داریم لوازم میزاریم توی ماشین که بریم مسافرت. همسایمون میگه دارید میرید مسافرت؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ قراره از امشب توی ماشین زندگی کنیم


به مامانم میگم قوری کجاست ؟ میگه میخوای چای بخوری ؟!
پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام دست بکشم روش شاید غولی چیزی ازش درومد!!!


رفتم فروشگاه میگم سیخ داری؟ میگه برا کباب؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ برا خاروندن دیافراگمم از تو دهنم می خوام


کارت سوخت ماشینو برداشتم دارم میرم بابام میگه میری بنزین بزنی؟؟؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ میرم آب هویچ بریزم تو باکش نور چراغاش زیاد شه


ماشین رو بردم سرویس، میگم فـــیلترش هم بذار، میگه فـیــلتر هوا؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ فیلتــر شکن بذار ماشین شبا بتونه بیاد فیسبوک


یارو تو مترو داره چراغ قوه میفروشه، صداش کردم اومده میگه چراغ قوه میخوای؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ یه لقمه میرزاقاسمی آوردم واسه ناهارم تنهایی نمی چسبید گفتن بیای باهم بخوریم


تو آشپزخونه استکان و قندون از دستم افتاد شکست با صدای خفن. مامان اومده میگه چیزی شکوندی؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ شیشه ی نازک تنهایی دلم بود منتها صداش رو گذاشتم رو اکو حال کنین


کله صبحی رفیقم میخواست بیاد درس بخونیم بهش زنگ زدم گفتم دوتا نونم بگیر بیار. گفت واسه صبحونه؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ واسه ذخیره سازی تو روزای سخت زمستون


خواهرم از بیرون میاد خونه. میبینه پشت سیستمم. میگه کامپیوتر روشن کردی؟؟؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ دکتر گفته بشین جلوی مانیتور خاموش زل بزن بهش واسه چشات خوبه...!


نون بربری خریدم همسایمون منو دیده میگه نون بربریه؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ ماشین جدیدمه طرح بربری تولید شده


تو لباس فرم منو دیده میگه سربازی؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ عضو سیاه لشگر سریال مختارم محل فیلم برداری رو گم کردم


در پارکینگ و باز کردم برم تو یارو اومده جلوش پارک کرده میگه می خوای بری تو؟
پـَـَـ نــه پـَـَـــ درو باز کردم هوای کوچه عوض شه


تو هواپیما نشستم دارم دعا می خونم بغل دستیم می گه دعا می کنی سالم برسی؟
پـَـَـ نــه پـَـَـــ دوست دارم صحنه سقوط هواپیما رو از نزدیک ببینم دعا می کنم سقوط کنیم


از بالای در دارم میام تو خونه بابام از راه رسید میگه باز تو کلید یادت رفت؟
پـَـَـ نــه پـَـَـــ دارم آمادگی جسمانیمو تست میکنم امشب میخوایم بریم سرقت!!!


یکی‌ زنگ زده میگه شما فرشادین میگم نه. میگه پس اشتباه گرفتم؟
پـَـَـ نــه پـَـَـــ من فرشادم صدای تورو شنیدم الزایمر گرفتم یادم نیست !!!


عكس برادرزاده هامو نشون دوستم دادم با مامانشون، برگشته میگه: ااِاا داداشت زنم داره؟
پـَـَـ نــه پـَـَـــ اینارو تو قرعه كشی بانك برنده شده


زنه شیکمش اومده جلو رفیق ما میپرسه این حامله س؟!
پـَـَـ نــه پـَـَـــ این زن آقا گرگه اس، شنگول رو خودش خورده، منگول رو داده شوهرش


تا کمر رفتم تو موتور ماشینم که ببینم چه مرگشه، رفیقم اومده میگه داری تعمیرش میکنی ؟!
پـَـَـ نــه پـَـَـــ دارم با گِیج روغن درد و دل میکنم !!


اومده از خواب بیدارم کرده میگه خوابی ؟
پـَـَـ نــه پـَـَـــ دوستم چشم گذاشته منم رفتم زیر پتو قایم شدم نصف شبی


یارو دست پسره رو گرفته میگه با یاد چی میری کنکور بدی؟
پسره میگه با یاد خدا...

پـَـَـ نــه پـَـَـــ بگه به یاد دوست دخترم میرم سر جلسه


با دوستم رفتیم دکتر واسه عمل بینیش دکتر میگه میخوای بینیتو کوچیک کنی؟
پـَـَـ نــه پـَـَـــ اومدیم بکوبیمش 3 طبقه بسازیم!!!


کامپیوترم یه ویروس گرفته بود رفتم کلی پول آنتی ویروس اورجینال دادم بعد سه ساعت اسکن ویروسه رو پیدا کرده پیغام داده:
آیا مطمئن هستید که می خواهید این ویروس را حذف کنید؟

پـَـَـ نــه پـَـَـــ می خوام ازش نگهداری کنم بزرگ بشه، بشه عصای دستم نور چشام...


رفتم مغازه میگم آقا مرگ موش میخوام، میگه برای موش های خونتون میخواین؟
پـَـَـ نــه پـَـَـــ میخوایم بریزیم تو خورشتمون خوش رنگ شه !


سوار تاکسی شدم. یارو صدای ضبطشو تا ته زیاد کرده بود. میگم میشه صدای ضبطتونو کم کنید؟ میگه اذییتتون میکنه!
پـَـَـ نــه پـَـَـــ گفتم کم کنی این یه تیکشو من بخونم ببینی صدای کدوممون بهتره!!!


رفتم سر خاک خدا بیامرزی دارم خرما تعارف می کنم، طرف برداشته میگه فاتحه است دیگه نه؟
پـَـَـ نــه پـَـَـــ خدا بیامرز زنده شده داریم جشن می گیریم!


رفتم از قسمت قفسه باز کتابخونه 2 تا کتاب برداشتم آوردم گذاشتم جلوی مسئولش که وارد حسابم کنه؛ میگه: میخوای ببریشون؟
پـَـَـ نــه پـَـَـــ اومدم کتابارو بهت توصیه کنم بخونی، میانگین ساعت مطالعه تو مملکت بره بالا


سر امتحان برگه تقلبم و در آوردم دارم مینویسم. مراقبه دیده میگه تقلبه؟؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَـــ دعای ابوحمزه ثمالیه


رفتم بچه خواهرمو از مهدکودک بیارم، مربیه میگه: بچه رو میبریدش؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَـــ همینجا میخورمش


تو خیابون موتوریه اومد کیفم رو قاپید، یارو میپرسه دزد بود؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَـــ رفیقم بود اومده بود امانتیش رو پس بگیره، فقط خواست هیجانش بیشتر باشه


رفتیم بلیت کانادا بگیریم زنه میگه سیاحتیه؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ زیارتیه میخوام برم امامزاده سید ریچارد


مرغ عشقم مرده و در حالی كه پاهاش رو به بالاس افتاده كف قفس. دوستم اومده می گه : اِ مرغ عشقت مرد؟
بهـــش گفتم: پـَـَـ نــه پـَـَـــــ كمر درد داشته دكتر گفته باید طاق باز دراز بكشه كف قفس


داداشم گفت چرا بال بال میزنی؟چیزی پرید تو گلوت؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم خودم رو آماده پروار میکنم


به دوستم میگم ببین تن ماهی تاریخ انقضاش کیه؟ میگه یعنی تاریخ خراب شدنش؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ تاریخ عروسی ننه بابای ماهی اس میخوام واسشون جشن سالگرد بگیرم


بنده خدا چاقو خورده در حد بنز داره ازش خون میره بردیمش اورژانس پرستار میگه آوردین بستری کنین؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ آوردیم خون بده بریم


ساعت 7 صبح رفتم برا امتحان دانشگاه نگهبانه میپرسه امتحان داری؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَـــ اومدم خمیر بگیرم بدم دست نونوا


به بابام میگم تابستون یه برنامه سفر شمال بزاریم، میگه شمال ایران؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَـــ شمال سیبری تو قطب شمال، برنامه شکار خرس قطبی بزار واسمون!


میری مسجد وضو بگیری تا نماز بخونی میبینی یه آقایی میرسه میگه پسر جان وضو میگیری؟؟؟
میگی پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام قزل الا صید كنم

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت18:17توسط علیرضا_جهانی | |

 

این متن بدون شک یکی از بهترین متون موفقیتی است که دریافت کرده ام. امیدوارم که برای شما و من مؤثر واقع شود!
 
دقیقه وقت دارید:
این متن توسط مؤسسه ی آنتونی رابینز برای موفقیت شما فرستاده شده است و تا بحال 10 بار در سرتاسر جهان فرستاده شده است .
 

 

یک- به مردم بیش از آنچه انتظار دارند بدهید و این کار را با شادمانی انجام دهید .
 
دو- با مرد یا زنی ازدواج کنید که عاشق صحبت کردن با او هستید. برای اینکه وقتی پیرتر می شوید، مهارت های مکالمه ای مثل دیگر مهارت ها خیلی مهم می شوند .
 
سه- همه ی آنچه را که می شنوید باور نکنید، همه ی آنچه را که دارید خرج نکنید و یا همان قدر که می خواهید نخوابید .
 
چهار- وقتی می گویید: دوستت دارم. منظورتان همین باشد .
 
پنج- وقتی می گویید : متاسفم. به چشمان شخص مقابل نگاه کنید .
 
شش- قبل از اینکه ازدواج کنید حداقل شش ماه نامزد باشید .
 
هفت- به عشق در اولین نگاه باور داشته باشید .
 
هشت- هیچ وقت به رؤیاهای کسی نخندید. مردمی که رؤیا ندارند هیچ چیز ندارند.
 
نه- عمیقاً و با احساس عشق بورزید. ممکن است آسیب ببینید ولی این تنها راهی است که به طور کامل زندگی می کنید .
 
ده- در اختلافات منصفانه بجنگید و از کسی هم نام نبرید .
 
یازده- مردم را از طریق خویشاوندانشان داوری نکنید .
 
دوازده- آرام صحبت کنید ولی سریع فکر کنید .
 
سیزده- وقتی کسی از شما سوالی می پرسد که نمی خواهید پاسخ دهید، لبخندی بزنید و بگویید : چرا می خواهی این را بدانی؟
 
چهارده- به خاطر داشته باشید که عشق بزرگ و موفقیت های بزرگ مستلزم ریسک های بزرگ هستند .
 
پانزده- وقتی کسی عطسه می کند به او بگویید : عافیت باشد .
 
شانزده- وقتی چیزی را از دست می دهید، درس گرفتن از آن را از دست ندهید .
 
هفده- این سه نکته را به یاد داشته باشید: احترام به خود، احترام به دیگران و مسئولیت همه کارهایتان را پذیرفتن.
 
هجده- اجازه ندهید یک اختلاف کوچک به دوستی بزرگتان صدمه بزند.
 
نوزده- وقتی متوجه می شوید که که اشتباهی مرتکب شده اید، فوراً برای اصلاح آن اقدام کنید .
 
بیست- وقتی تلفن را بر می دارید لبخند بزنید، کسی که تلفن کرده آن را در صدای شما می شنود .
 
بیست و یک- زمانی را برای تنها بودن اختصاص دهید .

 

 

یک دوست واقعی کسی است که دست شما را بگیرد و قلب شما را لمس کند .این پیام را پیش خود نگه ندارید.

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت18:6توسط علیرضا_جهانی | |

نگاهی‌ عمیق به تقویم سر رسیدش
فهمید وقت تفریح سر رسیده

سر در گم تو کوچه‌ها سرگردونه
کاش میشد خدا قدیما رو برگردونه

گذشته‌هایی‌ که تو زمان حال مرده
جوونی‌ که تو چشماش یه فرد سالخورده

و اون قربانی منم که حالا تقریبا باختم
از آدمای اطرافم اهریمن ساختم

از پدر مادر هیچ خیری وقتی‌ من نبینم
انتظار داری دیگران رو اهریمن نبینم؟

عشق رو از کجا ببینم من با ? تا چشمم؟
از پدر مادری که میخوان جدا بشن؟

به ما که رسید دنیا دهن باز کرد
درد رو ریخت رو سرم و من رو برانداز کرد

من تو دلم از شما داشتم تصویر با هم
تیکّه پاره شدم از این تصمیم ناحق

وقتی‌ دنیا اینو که مخصوصاً بسوزم
چی‌ کار کنم؟ دلمو با نخ سوزن بدوزم؟

این دفعه منم که دارم شما رو نصیحت می‌کنم
من یه مردم که دارم دائماً وصیت می‌کنم
یه بار هم دنیا رو از نگاه من ببینین
یه بار هم شده پای صدای من بشینین
بیاین بخاطر من یه راه حل بچینین
بیاین دستامونو در کنار هم بگیریم

می‌خوام بدونم شما چه کاری برام کردین؟
به جز اینکه فردای منو خراب کردین؟

نمی‌خوام برم پی‌ مواد و خلاف سنگین
ولی‌ بخدا یه خطّ صافه نوار مغزیم

نه ناله نه داد واو هوار نداره تاثیر
دعوای شبای تباهم تمام مستی

منو یادتون رفته خیلی‌ حواس پرتین
امید منو شما نقش بر آب کردین

من دیوانه ور تشنه نوازشم
نمی‌خوام منو دعا کنین تو نماز شب

تو خواسته هامو همه? نیاز‌ها رو دیدی
بگو جواب این فرزند بی‌ آزار رو میدی؟

بابا تو بت منی یعنی‌ تو خود منی
حال می‌کنم وقتی‌ میبینم دور همیم

بدون شما تنهامو دریغ از یه دوست
به خودم میگم که تو آتیش حقیقت بسوز
یه بار هم دنیا رو از نگاه من ببینین
یه بار هم شده پای صدای من بشینین
بیاین بخاطر من یه راه حل بچینین
بیاین دستامونو در کنار هم بگیریم
خیلی‌ وقته این سوال توی مغزمه از قدیم
چرا؟ چرا رفتین تو اون محضر لعنتی؟

یعنی‌ سوال که نه کلی‌ عقده تومه
که توی شب‌های تنهاییم مثل جغد شومه

من یه جوون ضعیفم دلم بی‌ طاقته هنوز
چرا اینجام وقتی‌ نداشتین لیاقت منو؟

باشه، بالا سر منم یکی‌ هست ببین
منو از خدا گرفتین میخواین به کی‌ پس بدین؟

به این جماعت گرگ؟ این امانت توست
مادر این ثمر بیداری شبانته خوب

چقدر جلوی دیگران بخوام راز داری کنم؟
چقدر من توی دستای شما پاسکاری شدم؟

چقدر از ترس بعد از جدایی توهم بگیرم؟
چقدر دیگران منو به چشم ترحم ببینن؟

منو ببین یه بیمارم یه بی‌تاب یه قریب
بچه نیستم واسه گریه هم یه تی‌ تاپ بخرین

مادر قصه‌هات بودن  واسه ما دوای درد
که آخرش میمردن همه? آدمای بد

با طلاق شما منم میشم آدم بده
بیا خوبی‌ کن و بد بودن رو یادم نده

+نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390ساعت18:4توسط علیرضا_جهانی | |

دستت را به من بده ،
تا یادمان برود ،
این کوچه ای ، که عمری لگدش کرده ایم ،
از اول هم ، بُنش بسته بوده ...
دستت را به من بده ،
تا یادمان برود ،
یاس هایی که
بر بالای دیوار ها تا عرش رفته ان
کاشته اند ،
دیگر ، بویش هم سهم ما نمی شود ...
دستت را به من بده ،
تا یادمان برود ،
آن چناری که بچگی مان را پایش چال کردیم ،
ستون شده ، به سقف طویله ی کد خدا ...
دستت را به من بده ،
تا یادمان برود ،
وجب ها آنقدر بزرگ شده ،
که دیگر ، شب عاشقان شان ،
یک وجب ، بیشتر نمی شود ...
من سر تمام تیله هایم با تو شرط می بندم ،
دستت را که به من بدهی ،
یادمان می رود ،
که دنیا را ،
برای قد بلند ها ساخته اند ... .
من تو را دوست دارم. تو آن چه را که نمی‌توانی دوست بدار
توانایی‌هایت را دوست بدار، من ناتوانایی‌هایت را
غرورت را دوست بدار، من شکستنِ آرام آن را در میان بازوانم
بی‌باکی‌ات را دوست بدار. من ضعف‌های حالا و بعدت را

آینده‌ات را دوست بدار. من هر آنچه پایان یافته است
صدها زندگی‌ای را که می‌خواستی داشته باشی دوست بدار
من این یکی را که باقی مانده
و اینکه چگونه با این همه دوری می‌تواند، اینگونه به من نزدیک باشد

من آنچه را که هست دوست دارم. تو آنچه خواهد آمد
مرا دوست بدار، دوستت دارم.

هرمان د کونینک

+نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390ساعت18:3توسط علیرضا_جهانی | |

بعضی از آدمها را باید چند بار خواند تا معنی آنها را فهمید .
بعضی از آدمها را باید نخوانده دور انداخت..
بعضی آدمها جلد زرکوب دارند٬بعضی جلد ضخیم،
بعضی جلد نازک وبعضی اصلا جلد ندارند.
بعضی آدمها با کاغذ کاهی نا مرغوب چاپ می شوند.
بعضی با کاغذ خارجی.
بعضی آدمها تر جمه شده اند.
بعضی تفسیر می شوند.
بعضی از آدمها تجدید چاپ می شوند. 
بعضی از آدمها فتو کپی آدمهای دیگرند.
بعضی از آدمها دارای صفحات سیاه وسفیداند.
بعضی از آدمها صفحات رنگی و جذاب دارند.
بعضی از آدمها قیمت پشت جلد دارند.
بعضی از آدمها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند.
بعضی از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند.
بعضی ازآدمها را باید جلد گرفت.
بعضی از آدمها را می شود توی جیب گذاشت. 
بعضی را توی کیف.
بعضی از آدمها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته و اجرا می شوند.
بعضی از آدمها فقط جدول سرگرمی اند وبعضی ها معلومات عمومی.
بعضی از آدمها خط خوردگی و خط زدگی دارند. 
بعضی از آدمها غلط های چاپی فراوان .
ازروی بعضی از آدمها باید مشق نوشت و
از روی بعضی آدمها باید جریمه نوشت..
به راستی ما کدامیم؟

+نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390ساعت18:2توسط علیرضا_جهانی | |

 ديروز بياد تو و آن عشق دل انگيز

بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم

در آينه بر صورت خود خيره شدم باز

بند از سر گيسويم آهسته گشودم

 

 عطر آوردم بر سر و بر سينه فشاندم

چشمانم را نازكنان سرمه كشاندم

افشان كردم زلفم را بر سر شانه

در كنج لبم خالي آهسته نشاندم

 

 گفتم بخود آنگاه صد افسوس كه او نيست

تا مات شود زينهمه افسونگري و ناز

چون پيرهن سبز ببيند بتن من

با خنده بگويد كه چه زيبا شده اي باز

 

 او نيست كه در مردمك چشم سياهم

تا خيره شود عكس رخ خويش ببيند

اين گيسوي افشان بچه كار آيدم امشب

كو پنجه او تا كه در آن خانه گزيند

 

 او نيست كه بويد چو در آغوش من افتد

ديوانه صفت عطر دلاويز تنم را

اي آينه مردم من از اين حسرت و افسوس

او نيست كه بر سينه فشارد بدنم را

 

 من خيره به آئينه و او گوش بمن داشت

گفتم كه چسان حل كني اين مشكل ما را

بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خويش

اي زن، چه بگويم، كه شكستي دل ما را

+نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390ساعت17:58توسط علیرضا_جهانی | |

نه اميدي كه بر آن خوش كنم دل

نه پيغامي نه پيك آشنائي

نه در چشمي نگاه فتنه سازي

نه آهنگ پر از موج صدائي

 

ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت

سحرگاهي زني دامن كشان رفت

پريشان مرغ ره گم كرده اي بود

كه زار و خسته سوي آشيان رفت

 

كجا كس در قفايش اشك غم ريخت

كجا كس با زبانش آشنا بود

ندانستند اين بيگانه مردم

كه بانگ او طنين ناله ها بود

 

به چشمي خيره شد شايد بيايد

نهانگاه اميد و آرزو را

دريغا، آن دو چشم آتش افروز

به دامان گناه افكند او را

 

به او جز از هوس چيزي نگفتند

در او جز جلوه ظاهر نديدند

به هر جا رفت در گوشش سرودند

كه زن را بهر عشرت آفريدند

 

شبي در دامني افتاد و ناليد

مرو! بگذار در اين واپسين دم

ز ديدارت دلم سيراب گردد

شبح پنهان شد و در خورد بر هم

 

 چرا اميد بر عشقي عبث بست؟

چرا در بستر آغوش او خفت؟

چرا راز دل ديوانه اش را

به گوش عاشقي بيگانه خو گفت؟

 

چرا؟ ... او شبنم پاكيزه اي بود

كه در دام گل خورشيد افتاد

سحرگاهي چو خورشيدش برآمد

به كام تشنه اش لغزيد و جان داد

 

به جامي باده شورافكني بود

كه در عشق لباني تشنه مي سوخت

چو مي آمد ز ره پيمانه نوشي

به قلب جام از شادي مي افروخت

 

شبي ناگه سرآمد انتظارش

لبش در كام سوزاني هوس ريخت

چرا آن مرد بر جانش غضب كرد؟

چرا بر ذره هاي جامش آويخت؟

  

كنون، اين او و اين خاموشي سرد

نه پيغامي، نه پيك آشنائي

نه در چشمي نگاه فتنه سازي

نه آهنگ پر از موج صدائي

+نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390ساعت17:58توسط علیرضا_جهانی | |

روزی شیطان در گوشه مسجد الحرام ایستاده بود. حضرت رسول صلی الله علیه و آله هم سرگرم طواف خانه کعبه بودند. وقتی آن حضرت از طواف فارغ شد، دید ابلیس ضعیف و نزار و رنگ پریده، کناری ایستاده است.

فرمود: ای ملعون! تو را چه می شود که چنین ضعیف و رنجوری؟! گفت: از دست امت تو به جان آمده و گداخته شدم. فرمود: مگر امت من با تو چه کرده اند؟

گفت: یا رسول الله! چند خصلت نیکو در ایشان است، من هر چه تلاش ‍ می کنم این خوی را از ایشان بگیرم نمی توانم. فرمود: آن خصلت ها که تو را ناراحت کرده کدامند؟

گفت: اول اینکه هرگاه به یکدیگر می رسند سلام می کنند و سلام یکی از نام های خداوند است. پس هر که سلام کند حق تعالی او را از هر بلا و رنجی دور می کند و هر که جواب سلام دهد، خداوند متعال رحمت خود را شامل حال او می گرداند.

دوم اینکه، وقتی با هم ملاقات کنند به هم دست می دهند و آن را چندان ثواب است که هنوز دست از یک دیگر برنداشته حق تعالی هر دو را رحمت می کند.

سوم، وقت غذا خوردن و شروع کارها بسم الله می گویند و مرا از خوردن آن طعام و شرکت در آن دور می کنند.

چهارم، هر وقت سخن می گویند: ان شاءالله بر زبان می آورند و به قضای خداوند راضی می شوند و من نمی توانم کار آنها را از هم بپاشم، آنان رنج و رحمت مرا ضایع می کنند.

پنجم، از صبح تا شام تلاش می کنم تا اینان را به معصیت بکشانم. باز چون شام می شود، توبه می کنند و زحمات مرا از بین می برند و خداوند به این وسیله گناهان آنان را می آمرزد.

ششم، از همه اینها مهم تر این است که وقتی نام تو را می شنوند با صدای بلند صلوات میفرستند و من چون ثواب صلوات را می دانم، از ناراحتی فرار می کنم؛ زیرا طاقت دیدن ثواب آن را ندارم.

هفتم هم اینکه ایشان وقتی اهل بیت تو را می بینند، به ایشان مهر می ورزند و این بهترین اعمال است. پس حضرت روی به اصحاب کرده و فرمودند: هر کس ‍ یکی از این خصلت ها را داشته باشد از اهل بهشت است

+نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390ساعت16:42توسط علیرضا_جهانی | |

اشکهای گرم ما و آههای سرد ما

کس نداند کز کجا آید مگر هم درد ما 

عاقلان را کی خبر باشد زحال عاشقان

کی شناسد درد ما جز آنکه باشد مرد ما 

خام بیدردی چه داند اشک گرم و آه سرد

دردمند پختهٔ باید شناسد درد ما 

شهسوار عرصهٔ عشقیم گردون زیر ران

بستهٔ این چار ارکان کی رسد در گرد ما 

شد گواه عقل عاقل گونهای سرخ او

شاهدان عشق ما این گونهای زرد ما 

پرده برخیزد یقین گردد کدامین بهترست

عقل تن پروردشان یا عشق جان پروردما

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت19:20توسط علیرضا_جهانی | |

هدفم گم شد!


نمی دانم داستان پيرمردى را شنيده ‏ايد كه می ‏خواست به زيارت برود اما وسيله‌‏اى براى رفتن نداشت.

به هر حال يكى از دوستان او، اسبى برايش آورد تا بتواند با آن به زيارت برود.

يكى دو روز اول، اسب پيرمرد را  با خود برد و پيرمرد خوشحال از اينكه وسيله‏‌اى براى سفر گير آورده، به اسب رسيدگى می ‏كرد، غذا می ‏داد و او را تيمار می كرد.

اما دو سه روز كه گذشت ناگهان پاى اسب زخمى شد و ديگر نتوانست راه برود.

پيرمرد مرهمى تهيه كرد و پاى اسب را بست و از او پرستارى كرد تا كمى بهتر شد.

چند روزى با او حركت كرد اما اين بار، اسب از غذا خوردن افتاد. هر چه پيرمرد تهيه می كرد اسب لب به غذا نمی ‏زد و معلوم نبود چه مشكلى دارد.

پيرمرد در پى درمان غذا نخوردن اسب خود را به اين در و آن در می ‏زد اما اسب همچنان لب به غذا نمی ‏زد و روز به روز ضعيف‏تر و ناتوان‏تر می ‏شد تا اينكه يك روز از فرط ضعف و ناتوانى نقش زمين شد و سرش خورد به سنگ و به شدت زخمى شد.

اين بار پيرمرد در پى درمان زخم سر اسب برآمد و هر روز از او پرستارى می كرد.

روزها گذشت و هر روز يك اتفاق جديد براى اسب مى‌‏افتاد و پيرمرد او را تيمار می كرد تا اينكه ديگر خسته شد و آرزو كرد اى كاش يك اتفاقى بيفتد كه از شر اسب راحت شود.

آن اتفاق هم افتاد و مردى كه اسب پيرمرد را ديد خواست آن را از پيرمرد خريدارى كند. پيرمرد خوشحال شد و اسبش را فروخت. وقتى صاحب جديد، سوار بر اسب دور می شد، ناگهان يك سؤال در ذهن پيرمرد درخشيد و از خود پرسيد من اصلاً اسب را براى چه كارى همراه خود آورده بودم؟

اما هر چقدر فكر كرد يادش نيامد اسب به چه دليلى همراه او شده بود!

پس با پاى پياده به ده خود بازگشت و چون مدت غيبت پيرمرد طولانى شده بود همه اهل ده جلو آمدند و به گمان اينكه از زيارت برمی گردد، زيارتش را تبريك گفتند!

تازه پيرمرد به خاطر آورد كه به چه هدفى اسب را همراه برده و اهالى ده هم تا روزها بعد تعجب می ‏كردند كه چرا پيرمرد مدام دست حسرت بر دست می كوبد و لب می گزد!!

 بسيارى از ما در زندگى محدود خود، مانند اين پيرمرد، به چيزها يا كارهايى مشغول مى‏‌شويم كه ما را از رسيدن به هدف واقعی ‏مان بازمی ‏دارند ولى تا موقعى كه مشغول آنها هستيم، چنان آنها را مهم و واقعى تلقى می كنيم كه حتى به خاطر نمی ‏آوريم هدفى غير از آنها هم داشته ‏ايم!

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت19:19توسط علیرضا_جهانی | |

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد: مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد،

اما من به اين کوچکي وبدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد:

 در ميان تعداد بسياري از فرشتگان، من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد.

اما کودک هنوزاطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه: اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و

آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند.

خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد، تو عشق او را

 احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.

کودک ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند، وقتي زبان آنها را نمي دانم؟...

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زيباترين و شيرين‌ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي

 در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.

کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟ اما خدا به اين سؤال هم پاسخ داد:

فرشته ات  دست هايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.

کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند،

 چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟ فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد، حتي اگر به قيمت جانش

 تمام شود.

کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم

بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه

بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد.

کودک فهميد که به زودي بايد سفرش را آغاز کند.او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد:

خدايا !اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد.

خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميتي ندارد، مي تواني او را

مـادر  صدا کني.

مادر من!

هستی من ز هستی توست

تا هستم و هستی دارمت دوست

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت16:18توسط علیرضا_جهانی | |

 

دختر پسري با سرعت120کيلومتر سوار بر موتور سيکلت

دختر:آروم تر من ميترسم

پسر:نه داره خوش ميگذره

دختر:اصلا هم خوش نميگذره تو رو خدا خواهش ميکنم خيلي وحشتناکه

پسر:پس بگو دوستم داري

دختر :باشه باشه دوست دارم حالا خواهش ميکنم آروم تر

پسر:حالا محکم بغلم کن دختر بغلش کرد

پسر:ميتوني کلاه ايمني منو برداري بذاري سرت؟اذيتم ميکنه

و

روزنامه هاي روز بعد: موتور سيکلتي با سرعت 120 کيلومتر بر

ساعت به ساختماني اثابت کرد موتور سيکلت دو نفر سرنشين داشت اما

تنها يکي نجات يافت حقيقت اين بود که اول سر پاييني پسر که سوار

موتور سيکلت بود متوجه شد ترمز بريده اما نخواست دختر بفهمه در

 عوض خواست يکبار ديگه از دختر بشنوه که دوستش داره

براي اخرين بار

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت16:15توسط علیرضا_جهانی | |

 

دخترک شانزده ساله بود که براي اولين بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صداي

بمي داشت و هميشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتي نبود اما نمي خواست

 احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اينکه راز اين عشق را در قلبش نگه مي

داشت و دورادور او را مي ديد احساس خوشبختي مي کرد

در آن روزها، حتي يک سلام به يکديگر، دل دختر را گرم مي کرد. او که ساختن ستاره

هاي کاغذي را ياد گرفته بود هر روز روي کاغذ کوچکي يک جمله براي پسر مي

نوشت و کاغذ را به شکل ستاره اي زيبا تا مي کرد و داخل يک بطري بزرگ مي

انداخت. دختر با ديدن پيکر برازنده پسر با خود مي گفت پسري مثل او دختري با

 موهاي بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهايي بسيار سياه ولي کوتاه داشت و وقتي لبخند مي زد، چشمانش به

باريکي يک خط مي شد

در ?? سالگي دختر وارد يک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهي

بزرگ در پايتخت راه يافت. يک شب، هنگامي که همه دختران خوابگاه براي دوست

پسرهاي خود نامه مي نوشتند يا تلفني با آنها حرف مي زدند، دختر در سکوت به

شماره اي که از مدت ها پيش حفظ کرده بود نگاه مي کرد. آن شب براي نخستين بار

 دلتنگي را به معناي واقعي حس کرد

روزها مي گذشت و او زندگي رنگارنگ دانشگاهي را بدون توجه پشت سر مي

گذاشت. به ياد نداشت چند بار دست هاي دوستي را که به سويش دراز مي شد، رد

 کرده بود. در اين چهار سال تنها در پي آن بود که براي فوق ليسانس در دانشگاهي

که پسر درس مي خواند، پذيرفته شود. در تمام اين مدت دختر يک بار هم موهايش را

کوتاه نکرد

دختر بيست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در

همان سال فارغ التحصيل شد و کاري در مدرسه دولتي پيدا کرد. زندگي دختر مثل

گذشته ادامه داشت و بطري هاي روي قفسه اش به شش تا رسيده بود

دختر در بيست و پنج سالگي از دانشگاه فارغ التحصيل شد و در شهر پسر کاري پيدا

کرد. در تماس با دوستان ديگرش شنيد که پسر شرکتي باز کرده و تجارت موفقي را

آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دريافت کرد. در

مراسم عروسي، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و

بدون آنکه شرابي بنوشد، مست شد

زندگي ادامه داشت. دختر ديگر جوان نبود، در بيست و هفت سالگي با يکي از

 همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روي يک کاغذ

کوچک نوشت: فردا ازدواج مي کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره

اي زيبا تا کرد

ده سال بعد، روزي دختر به طور اتفاقي شنيد که شرکت پسر با مشکلات بزرگي

مواجه شده و در حال ورشکستگي است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر

روز او را آزار مي دهند. دختر بسيار نگران شد و به جستجويش رفت.. شبي در

 باشگاهي، پسر را مست پيدا کرد. دختر حرف زيادي نزد، تنها کارت بانکي خود را که

تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت،

اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستيد، مواظب خودتان باشيد

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگي مي کرد. در اين

سالها پسر با پول هاي دختر تجارت خود را نجات داد. روزي دختر را پيدا کرد و خواست

دو برابر آن پول و ?? درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و

پيش از آنکه پسر حرفي بزند گفت: دوست هستيم، مگر نه؟

پسر براي مدت طولاني به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد

چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبريک زيبايي برايش نوشت ولي به

مراسم عروسي اش نرفت

مدتي بعد دختر به شدت مريض شد، در آخرين روزهاي زندگيش، هر روز در بيمارستان

يک ستاره زيبا مي ساخت. در آخرين لحظه، در ميان دوستان و اعضاي خانواده اش،

پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سي و شش بطري دارم، مي توانيد آن را

براي من نگهداريد؟

پسر پذيرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد

مرد هفتاد و هفت ساله در حياط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش يک

ستاره زيبا را در دستش گذاشت و پرسيد: پدر بزرگ، نوشته هاي روي اين ستاره

چيست؟

مرد با ديدن ستاره باز شده و خواندن جمله رويش، مبهوت پرسيد: اين را از کجا پيدا

کردي؟ کودک جواب داد: از بطري روي کتاب خانه پيدايش کردم

پدربزرگ، رويش چه نوشته شده است؟

پدربزرگ، چرا گريه مي کنيد؟

کاغذ به زمين افتاد. رويش نوشته شده بود

معناي خوشبختي اين است که در دنيا کسي هست که

 بي اعتنا به نتيجه، دوستت دارد

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت16:13توسط علیرضا_جهانی | |

تا حالا شده عاشق بشين؟؟؟

ميدونين عشق چه رنگيه؟؟؟

ميدونين عشقق چه مزه اي داره؟؟؟

ميدونين عشق چه بويي داره؟؟؟

ميدونين عاشق چه شکليه؟؟؟

ميدونين معشوق چه کار ميکنه با قلب عاشق؟؟؟

مدونين قلب عاشق براي چي ميزنه؟؟؟

ميدونين قلب عاشق براي کي ميزنه؟؟؟

ميدونين ...؟؟؟

اگه جواب اين همه سئوال رو ميخواين! مطلب زير رو بخونين...خيلي جالب و آموزندس وقتي

يه روز ديدي خودت اينجايي و دلت يه جاي ديگه … بدون كه كار از كار گذشته و تو

عاشق شدي

طوري ميشه كه قلبت فقط و فقط واسه عشق مي تپه ، چقدر قشنگه عاشق بودن و

مثل شمع سوختن همه چي با يک نگاه شروع ميشه

اين نگاه مثل نگاهاي ديگه نیست ، يه چيزي داره که اوناي ديگه ندارن.محو زيبايي

نگاهش ميشي ، تا ابد تصوير نگاهش رو توي قلبت حبس مي كني ، نه اصلا مي

زاريش توي يه صندوق ، درش رو هم قفل مي كني تا كسي بهش دست نزنه حتي

وقتي با عشقت روي يه سكو مي شيني و واسه ساعتهاي متمادي باهاش حرفي

نمي زني ، وقتي ازش دور ميشي احساس مي كني قشنگترين گفتگوي عمرت رو با

 كسي داري از دست ميدي مي بيني كار دل رو؟

شب مي آي كه بخوابي مگه فكرش مي زاره؟! خلاصه بعد يه جنگ و

جدال طولاني با خودت چشات رو رو هم مي زاري ولي همش از خواب ميپري

از چيزي ميترسي

صبح كه از خواب بيدار ميشي نه مي توني چيزي بخوري نه مي توني كاري انجام

بدي ، فقط و فقط اونه كه توي فكر و ذهنت قدم مي زنه

به خودت مي گي اي بابا از درس و زندگي افتادم ! آخه من چمه ؟

راه مي افتي تو كوچه و خيابون هر جا كه ميري هرچي كه مي بيني فقط اونه ، گويا

كه همه چي از بين رفته و فقط اون مونده

طوري بهش عادت مي كني كه اگه فقط يه روز نبينيش دنيا به آخر ميرسه

وقتي با اوني مثل اينكه تو آسمونا سير مي كني وقتي بهت نگاه مي كنه گويا همه

دنيا رو بهت ميدن

گرچه عشق نه حرفي مي زنه و نه نگاهي مي كنه

!

آخه خاصيت عشق همينه آدم رو عاشق مي كنه و بعد ولش مي كنه به امون خدا

وقتي باهاته همش سرش پائينه

تو دلت مي گي تورو خدا فقط يه بار نگام كن آخه دلم واسه اون چشاي قشنگت يه

ذره شده ديگه از آن خودت نيستي

بدجوري بهش عادت كردي ! مگه نه ؟ يه روزي بهت ميگه كه مي خواد ببينتت

سراز پا نمي شناسي حتي نميدوني چي كار كني

فقط دلت شور ميزنه آخه شب قبل خواب اونو ديدي

...خواب ديدي که همش از دستت فرار ميکنه

هيچوقت براش گل رز قرمز نگرفتي ...چون بهت گفته بود همش دروغه تو هم

نخواستي فکر کنه تو دروغ ميگي آخه از دروغ متنفره 

...وقتي اون رو مي بيني با لبخند بهش ميگي خيلي خوشحالي که امروز ميبينيش

...ولي اون

سرش رو بلند مي كنه و تو چشات زل ميزنه و بهت ميگه

اومدم بهت بگم ، بهتره فراموشم كني

!

دنيا رو سرت خراب ميشه

همه چي رو ازت مي گيرن همه خوشبختيهاي دنيا رو

بهش مي گي من … من … من

از جاش بلند ميشه و خيلي آروم دستت رو ميبوسه ميذاره رو قلبش و بهت ميگه

خيلي دوستت دارم وبراي هميشه تركت مي كنه

ديگه قلبت نمي تپه ديگه خون تو رگات جاري نميشه

يه هويي صداي شكستن چيزي مي آد

دلت مي شكنه و تكه هاي شكستش روي زمين ميريزه

دلت ميخواد گريه کني ولي يادت مي افته بهش قول داده بودي که هيچوقت به خاطر

اون گريه نميکني چون ميگفت اگه يه قطره اشک از چشماي تو بياد من خودم رو

نميبخشم

دلت ميخواد بهش بگي چقدر بي رحمي که گريه رو ازم گرفتي ولي اصلا هيچ صدايي

از گلوت در نمياد بهت ميگه فهميدي چي گفتم ؟با سر بهش ميگي آره

!...

!وقتي ازش ميپرسي چرا؟؟؟ميگه چون دوستت دارم

!انگشتري رو که تو دستته در مياري آخه خيلي اونو دوست داره بهش ميگي مال تو

ازت ميگيره ولي دوباره تو انگشتت ميکنه ...ميگه فقط تو دست تو قشنگه

بعد دستت رو محکم فشار ميده و تو چشمات نگاه ميکنه وبعد اون روز ديگه دلت

نميخواد چشمات رو باز نمي كني

آخه اگه بازشون كني بايد دنياي بدون اون رو ببيني

تو دنياي بدون اون رو مي خواي چي كار ؟

و براي هميشه يه دل شكسته باقي مي موني

...دل شكسته اي كه تنها چاره دردش تويي

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت16:10توسط علیرضا_جهانی | |

زمان هاي قديم وقتي هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند

!ذکاوت گفت بياييد بازي کنيم. مثل قايم باشک

!ديوانگي فرياد زد: آره قبوله من چشم مي زارم

چون کسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد‌ همه قبول کردند

...ديوانگي چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک؟ ... دو؟ ... سه؟

همه به دنبال جايي بودند که قايم بشوند

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد

خيانت خودش را داخل انبوهي از زباله ها مخفي کرد

اصالت به ميان ابر ها رفت

هوس به مرکز زمين راه افتاد

...دروغ که مي گفت به اعماق کوير خواهد رفت به اعماق دريا رفت

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگي همچنان مي شمرد: هفتادو سه؟.. هفتادو چهار؟

اما عشق هنوز معطل بود و نمي دانست به کجا برود

تعجبي هم ندارد. قايم کردن عشق خيلي سخت است

ديوانگي داشت به عدد ؟؟؟ نزديک مي شد که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت

ديوانگي فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام

همان اول کار تنبلي را ديد. تنبلي اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود

بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبري نبود

ديوانگي ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوي گل رز

مخفي شده است

ديوانگي با هيجان زيادي يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل هاي رز فرو برد.

صداي ناله اي بلند ش.د

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد؟ دست هايش را جلوي صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون

مي ريخت شاخه درخت؟ چشمان عشق را کور کرده بود

ديوانگي که خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت

حالا من چي کار کنم؟ چگونه مي توانم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من؟ تو ديگه نميتوني کاري بکني؟ فقط ازت خواهش مي کنم از اين به بعد

.يار من باشهمه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم

.و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه يکديگر به احساس تمام آدم هاي عاشق سرک مي کشند

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت16:8توسط علیرضا_جهانی | |

 قبرانسان هرروزندامي دهد:*من خانه تاريکي هستم

                  همراه خودنوربياوريد "          

     "نورقبرنمازشب است."

من خانه ماروعقربها هستم همراه خود پادزهر بياوريد. 

   "پادزهر صدقه است"

من خانه وحشت وتنهايي هستم،

همراه خود انيس وهمدم بياوريد.

"انيس وهمدم انسان دروحشت قبر قرآن است."

 من خانه فقر هستم همراه خود گنج بياوريد.

"گنج شهادت لااله الا الله ومحمدرسول الله صلي الله عليه وآله وسلم است"

 

  من خانه خاکي هستم همراه    خودفرش بياوريد 

   "فرش عمل صالح ونيک است."

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت16:6توسط علیرضا_جهانی | |

باور نمي كني كه اين روزها چقدر دلم گرفته
 
باور نمي كني كه خنده هايم چه بغض هايي را در خود پنهان دارد
 
آري ...
 
من ...
 
با دقايقم ... با زندگيم لجبازي مي كنم !
 
نازنينم !
 
غروب بار سنگين دلتنگي مرا هر شب به دوش مي كشد
 
سنگيني پلكهايم و نگاهي كه ديدن را از ياد برده
 
كوركورانه زيستن را خوب آموختم !
 
توان نوشتن ندارم
 
واژه هايم گرد و غبار گرفته
 
من !
 
باور كن كه باورت كردم ...
 
باور كن كه بي تو بي باور شده ام !
 
من !
 
زندگيم را تمام كردم
 
حالا نفس كشيدن منت سرم مي گذارد !
 
حس مي كنم ...
 
هواي اينجا سرد و سنگين است
 
نازنينم !
 
ديگر نگو خداحافظ !
  
اگر مي روي بدون وداع برو ...
 
گله اي نيست !
 
ببين !
 
نقاشي عشق مي كشم و
 
گم شدن در نگاه تو كه آرامش مي دهد
 
نبض سكوت حرفي براي گفتن دارد !
 
ببين !
 
دستانم را ببين
 
چشمان ترم را ببين
 
ببين سكوتم چه حرفهايي را تحمل مي كند !
 
به خاطر تو ...
 
نامت را هر روز زمزمه مي كنم
 
مبادا يادم رود
 
كه روزي ... زماني ... عاشقت بودم !
 
آري ... عاشق
 
خيال نكن ديوانه شدم ...
 
اگر اين ديوانگي ست من عاشق اين ديوانگيم !
 
نازنينم !
 
ما محكوميم... محكوم به زندگي !
 
و شايد محكوم به مرگ!!!
 
سکوت کردم... به اندازه همه حرفهايم

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت10:5توسط علیرضا_جهانی | |

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...

دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم

كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟

معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد

زد:

چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری

مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!

 

دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...

اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای

خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی

موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم...

اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...

و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت10:4توسط علیرضا_جهانی | |

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم :

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ !!!

زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد،

قدر این خاطره را ، دریابیم

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت10:1توسط علیرضا_جهانی | |

معلم پای تخته داد می زد 
 صورتش از خشم گلگون بود 
 و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود 
ولی ‌آخر کلاسی ها 
لواشک بین خود تقسیم می کردند 
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد 
برای آنکه بی خود، های و هو می کرد و با آن شور بی پایان 
تساوی های جبری رانشان می داد 
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک 
غمگین بود 
تساوی را چنین بنوشت

یک با یک برابر هست 
 از میان جمع شاگردان یکی برخاست 
همیشه یک نفر باید به پا خیزد 
به آرامی سخن سر داد 
تساوی اشتباهی فاحش و محض است 
معلم معلم
مات بر جا ماند !
و او پرسید 
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز

یک با یک برابر بود 
 
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت 
معلم خشمگین فریاد زد 
آری برابر بود. 
و او با پوزخندی گفت 
اگر یک فرد انسان واحد یک بود 
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود 
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت 
پایین بود 
اگر یک فرد انسان واحد یک بود 
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت 
بالا بود 
وان سیه چرده که می نالید 
پایین بود 
اگریک فرد انسان واحد یک بود 
این تساوی زیر و رو می شد 
حال می پرسم 
یک اگر با یک برابر بود

معلم پای تخته داد می زد 
 صورتش از خشم گلگون بود 
 و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود 
 

ولی ‌آخر کلاسی ها 
لواشک بین خود تقسیم می کردند 
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد

  
برای آنکه بی خود، های و هو می کرد و با آن شور بی پایان 
تساوی های جبری رانشان می داد 
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک 
غمگین بود 
تساوی را چنین بنوشت

یک با یک برابر هست 
 

 از میان جمع شاگردان یکی برخاست 
همیشه یک نفر باید به پا خیزد 
به آرامی سخن سر داد 
تساوی اشتباهی فاحش و محض است 
 

معلم
مات بر جا ماند !

  
و او پرسید 
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز

یک با یک برابر بود 
 
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت

  
معلم خشمگین فریاد زد 
آری برابر بود. 
 

و او با پوزخندی گفت 
اگر یک فرد انسان واحد یک بود 
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود 
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت 
پایین بود 
اگر یک فرد انسان واحد یک بود 
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت 
بالا بود 
وان سیه چرده که می نالید 
پایین بود 
اگریک فرد انسان واحد یک بود 
این تساوی زیر و رو می شد 
حال می پرسم 
یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران 
از کجا آماده می گردید 
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
 یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
 

معلم ناله آسا گفت 
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
 
یک با یک برابر نیست

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت18:57توسط علیرضا_جهانی | |

امشب سرآن دارم . تا با تو سخن گویم راه تو بپویم من . اسرار تو راجویم

امشب به درت خواهم . تاصبح همی کوبم تا خود به درآئی زان . عطرت به صفا بویم

امشب زغمم تاصبح . حرف دل خود گویم پیمانه به پیش آری . تا باز کنی رویم

امشب زمیت نوشم . تا مست کند آن می، من را که گنه کردم . بسیار مدد جویم

امشب به سرم می زن . بی خود ز خودم گردان زیرا که ز رویت من . بسیار شرم رویم

امشب به درت کوبم . تا بازکنی در را می کوبم و می خواهم . دست از گنهم شویم

امشب در لطفت را . بگشا زبرم جانا مردانه تو را گویم . راهت به لقا پویم

امشب زمیت ساقی . مستم توچنان گردان تا بازشوم عبدت . کفران نشودخویم

امشب که نهم برسر. قرآن تو را تا صبح، خواهم که به درگاهت . آشفته کنم مویم

امشب ز تو می خواهم . تاعفوکنی من را زین رو به درت تا صبح . خاک ازتوبه می سویم

امشب بپوشم جوشن . با خواندن نامت من یارب زبلاهایت . ایمن بنما کویم!

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت18:48توسط علیرضا_جهانی | |

پروژه کشف برترین رازهای علم در حدود دو سال پیش توسط نشریه لایو ساینس آغاز شد و طی آن از چندین دانشمند در زمینه های مختلف در این باره سئوالهایی پرسیده شد. در نهایت از میان 14 پدیده مطرح شده 10 پدیده به عنوان برترین سئوالهای بی جوابی که انسان همچنان در جستجوی آن به سر می برد توسط این نشریه ارائه شده است.

 

عامل تکامل چیست: بارها تکرار شده است که عامل شکل گیری تکامل انتخاب طبیعی است. این دلیل به عنوان موتور اصلی که تولید ارگانیسمها و موجودات پیچیده را به عهده دارد و همچنین به عنوان یکی از برترین تئوری های علمی شناخته می شود. اما آیا تکامل بر اساس انتخاب طبیعی تنها توضیح برای شکل گیری ارگانیسمهای پیچیده است؟ به گفته ماسیمو پیگلیوجی از بخش اکولوژی و تکامل دانشگاه استونی بروک در نیویورک، این سئوال یکی از برترین رازهای کنونی علم به شمار می رود. آیا تکامل تنها تحت تاثیر انتخاب طبیعی قرار دارد یا خصوصیات دیگری نیز در شکل گیری آن دخیل هستند؟

 

در درون یک زلزله چه رخ می دهد: قرارگیری چنین سئوالی در لیست رازهای علمی جهان کمی دور از ذهن به نظر می آید. اما واقعیت این است که انسان تا کنون اطلاعات دقیقی از آنچه در اعماق سیاره زادگاهش در حال وقوع است، ندارد. متخصصان می توانند با دقتی بالا مکان آغاز و نوع گسلی که در آغاز زلزله شرکت داشته است را تعیین کنند. حتی امکان پیش بینی مدت پس لرزه ها نیز وجود دارد. اما تا کنون به صورت قطعی آنچه در هنگام زلزله در حال وقوع است مشخص نشده است. طبیعت و نیروهای طبیعی که گسلها را حفظ کرده و سپس آنها را رها می کنند، همچنان ناشناخته باقی مانده اند.

 

تام هیتون زمین شناس دانشگاه کلتک معتقد است مشکل لغزش اصطکاکی در زلزله ها یکی از اصلی ترین مشکلات موجود در علوم زمینی است و اکنون به یکی از بزرگترینها رازها در اصول فیزیکی زلزله تبدیل شده است.

 

من کیستم: طبیعت خودآگاهی از گذشته های دور روانشناسان و دانشمندان شناختی را پریشان و سردرگم کرده بود. جوزف دیلاکس عصب شناس دانشگاه نیویورک معتقد است در حالیکه انسان بر این باور است که عاملی مستقل به حساب می آید، اینگونه نیست. تمامی اعمال انسان تحت تاثیر فرایندی ناخودآگاه و محیطی قرار دارد. درک چگونگی تصمیم گیری هشیارانه، داشتن ذهنی مستقل و شخصی، روح و ... از عواملی هستند که پاسخ آنها بیش از چندین دهه از انسان فاصله دارند. اینگونه به نظر می رسد که بشر زمان زیادی را برای پاسخ دادن به حیاتی ترین سئوال زندگی خود نیاز خواهد داشت.

 

زندگی چگونه بر روی زمین شکل گرفته است: شواهد اولیه نشان می دهد حیات اولیه میکروبها در زمین به بیش از سه بیلیون سال پیش باز می گردد و هیچکس از چگونگی آغاز آن آگاه نیست. ایده های مختلفی مانند واکنشهای شیمیایی زنجیره ای در بستر دریاها وجود دارند. دیانا نورتآپ از بیولوژیستهای دانشگاه نیومکزیکو معتقد است تئوری های زیادی درباره منشا حیات ارائه شده است که اثبات و یا رد آنها بسیار سخت و پیچیده خواهد بود.

 

مغز انسان چگونه عمل می کند: برخی بر این باورند که تسلط کاملی بر پاسخ علمی این سئوال ایجاد شده است. در واقع نمی توان انکار کرد که نسبت به دهه های گذشته اطلاعات بسیار بیشتری از عملکرد مغز در اختیار انسان قرار گرفته است اما با وجود بیلیونها نرون عصبی که هریک از هزاران اتصال برخوردارند نمی توان گفت که انسان درباره عملکرد مغز به قطعیت رسیده است.

 

اسکات هیوتل از مرکز علوم عصب شناختی در دانشگاه داک در باره این موضوع می گوید: انسان بر این باور است که مغز را به طور کامل درک کرده است یا حداقل هر فرد با توجه به تجربیاتی که داشته مغز خود را درک کرده است. اما تجربیات شخصی هر انسان، راهنمای بسیار ضعیفی برای کشف عملکرد کامل مغز به شمار می رود. سئوالات زیادی از جمله چگونگی مطالعه، چگونگی تشکیل شبکه های نرونی، چگونگی یادگیری، به خاطر سپردن، عشق ورزیدن، شنیدن، حرکت کردن و یا هر عمل دیگری درباره مغز انسان بی پاسخ باقی مانده است. درصورتی که بتوان مغز را درک کرد، انسان خواهد توانست تمامی ظرفیتها و محدودیتهای فکری، احساسی، استدلالی، عشق و تمامی جنبه های حیات را درک کند.

 

بقیه جهان کجاست: دانشمندان پاسخ این سئوال را با توجه به پدیده های مرموز ماده و انرژی تاریک، بخش تاریک جهان می نامند. در واقع تنها تمامی گونه های ماده و انرژی که تا کنون در جهان یافته شده اند، تنها چهار درصد از کل ماده و انرژی واقعی و موجود جهان را تشکیل می دهند. میزانی که با هیچ برابری می کند. 96 درصد باقی مانده همچنان ناشناخته اند و دانشمندان برای یافتن آن به دورترین نقاط فضا و عمیق ترین نقاط زمین روی آورده اند.

 

عامل گرانش چیست: شاید گمان برود که جاذبه زمین کاملا درک شده و هیچ نکته مرموزی ندارد زیرا نیوتون آن را در زمانهای بسیار گذشته کشف کرده است. نیروی گرانش یکی از ضعیفترین نیروهایی است که تا کنون در جهان شناسایی شده و در حالت استاندارد فیزیکی هیچ توضیحی برای چگونگی عملکرد آن وجود ندارد. نظریه پردازان معتقدند شاید این نیرو در اثر ذرات بی حجم و کوچکی به نام گراویتونها که در میدانهای گرانشی جریان دارند، شکل گرفته است.

 

مارک جکسون، یکی از نظریه پردازان فیزیک در لابراتوار فرمی درایلینویز معتقد است گرانش از آنچه در حالت استاندارد فیزیک توضیح داده می شود، کاملا متفاوت است. زمانی که درباره تعاملات کوچک گرانشی محاسباتی انجام می گیرد جوابهای غیر عقلانی به دست می آید و می توان گفت علم ریاضی در توضیح این مسائل کاملا ناتوان است.

 

آیا نظریه ای برای توضیح همه چیز وجود دارد: فیزیکدانان از مدلهای استاندارد خوبی برخوردارند که می توانند جهان هستی را به صورت ذراتی ترسیم کند تا به این وسیله بتوان کوچکترین جرم و ماده موجود در جهان را از مغناطیس گرفته تا اتم توضیح داد. مدلهای استاندارد فیزیکی ذرات را نقاطی بسیار خرد می پندارند که اکثر آنها حامل نیروهای بنیانی هستند. دو مشکل بزرگی که این مدلها در پی دارند عدم توانایی توضیح گرانش و نامفهوم شدن در توضیح نیروهای بزرگ است. درصورتی که نظریه ای با توانایی توضیح انرژی های خارق العاده جهان اولیه به وجود آید که بسیاری ارائه چنین نظریه ای را غیر ممکن می دانند می توان گفت تئوری جهانی فیزیک به واقعیت پیوسته است.

 

آیا حیات بیگانگان واقعیت دارد: حیات همه جا، حداقل در سیاره زمین حضور دارد. در این صورت بسط دادن آن در تمامی جهان امری منطقی به نظر می رسد. با این حال نمونه ها و مطالعات انجام گرفته تنها در محدوده زمینی بوده است و به همین دلیل بسیار کوچک به شمار می روند. انسان اکنون آگاه است که عناصر حیات به صورت وسیعی پراکنده شده است و منظومه خورشیدی مشابه منظومه خورشیدی زمین وجود دارد.

 

جیل تارتر مدیر مرکز تحقیقات SETI در کالیفرنیا معتقد است انسان از تخیلات مملو و ساخته شده است، پس حداقل می توان تصور کرد که حیات دیگری نیز دور از چشمان انسان وجود دارد. به گفته فرانک ویلژک، برنده جایزه نوبل موسسه ام آی تی، نوع بشر از میان 4.5 بیلیون سال تاریخ شکل گیری زمین تنها طی 200 سال گذشته به تمدن علمی تکنولوژیکی دست یافته است. بر این اساس می توان انتظار داشت تمدنهای علمی و تکنولوژیکی زیادی وجود داشته باشند که به میلیونها و شاید بیلیونها سال زمان برای توسعه یافتن نیاز خواهند داشت.

 

جهان چگونه آغاز شد: مهمترین، اصلی ترین، مرموزترین و قدیمی ترین سئوال بی پاسخ در میان انسانها است که تمامی اسرار دیگر جهان را تحت الشعاع خود قرار داده است. برخی نظریه ها اعلام کرده اند که جهان در حدود 13.7 بیلیون سال پیش و پس از پدیده ای به نام انفجار بزرگ آغاز شده است. پس از این انفجار همه چیز در مدت کوتاهی شکل گرفت و در کمتر از یک چشم به هم زدن تحت تاثیر پدیده ای به نام تورم کیهانی، ابعاد کیهانی به خود گرفت. تئوری تورم کیهانی از ایده های بسیار قدرتمندی است که تا کنون امکان اثبات و بررسی شکل گیری آن به وجود نیامده است. تا زمان بی جواب باقی ماندن چنین سئوالی در علم محدود بشر، هیچ یک از دیگر سئوالها نیز مجالی برای یافته شدن و کشف شدن پیدا نخواهند کرد .

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت12:24توسط علیرضا_جهانی | |

خانمی با خوشحالی از سر کار به خانه می آید به شوهرش خبرهای خوبی بدهد. وقتی به خانه می رسد با هیجان به شوهرش اطلاع می دهد که در شغلش ترفیع یافته است و می خواهد جزئیات را مو به مو با او در میان بگذارد. اما شوهر، طبق معمول تمایلی به صحبت کردن و یا شنیدن نشان نمی دهد....


او تنها لبخندی می زند و تبریک می گوید و سپس به سراغ کارهای خود می رود. زن برای هزارمین بار از خود می پرسد که چرا او و شوهرش خیلی کم با هم حرف می زنند و چرا او تمایلی ندارد در مورد ارتقای شغلی من بیشتر بداند: «من می دانم که او به من اهمیت می دهد و از پیشرفت من خوشحال می شود. هر وقت از او می پرسم آیا مشکلی وجود دارد، می گوید نه، همه چیز عالی است، اما به گمان من این طور نیست. در حقیقت، سکوت او به شدت بر رابطه ما تأثیر گذاشته. من احساس آزردگی، عصبانیت و گیجی می کنم.»

 

سکوت شاید بدترین مشکلی باشد که یک زوج خوشبخت می توانند با آن مواجه شوند. مشکلی که در نگاه خیلی ها مشکل به حساب نمی آید اما می تواند کیفیت زندگی را 50 تا 70 درصد کاهش دهد. اگر تازه ازدواج کرده اید و هنوز در دوران پر شر و شور نامزدی به سر می برید ممکن است خیلی با این موضوع درگیر نشده باشید اما این به معنی آن نیست که هیچ وقت با چنین مشکلی رو به رو نخواهید شد. پس لازم است قبل از رو در رو شدن با این مشکل آمادگی هایی را کسب کنید:

 

در آغاز رابطه، مرد بیشتر صحبت خواهد کرد تا خواسته های خود را اعمال کند. سپس، به تدریج، صحبت های او کمتر و کمتر می شود. اما زن هنگامی که با مردی احساس راحتی کند، بیشتر صحبت می کند. یکی از عمده ترین دلایلی که زنان و شوهرانشان در ارتباط برقرار کردن با همدیگر مشکل دارند این است که آنها تصورات متفاوتی از موضوع صحبت خود دارند. در ادامه سه شکایت رایج تری که زنان در این مورد دارند ذکر می شود.

 

 

در مورد احساساتش حرف نمی زند

 

برخی زن ها می گویند که نامزد یا همسرشان هنگامی که ناراحت یا افسرده اند صحبت نمی کنند. این سکوت برای زنان کشنده است، زیرا به فکر فرو می روند که چه مشکلی پیش آمده است. روان شناسان می گویند که این به طور طبیعی اتفاق می افتد. زیرا پسران و دختران در طول دوران رشد می آموزند که هیجاناتشان را به طور متفاوتی ابراز کنند. رابرت می هی، روانشناس، می گوید طی دوران رشد، دختران برای این که احساساتشان را بروز دهند تشویق می شوند و پسران می آموزند که این کار زنانه، بیهوده و بی نتیجه است. بنابراین، مردان با در خود فرو رفتن به این فکر می کنند که برای مواجهه با مشکل چه راهکارهایی وجود دارد.

 

مرد تمایل دارد در مورد مباحث تکلیف محوری مثل فرستادن بچه ها به دانشگاه و افزایش مالیات و حقوق بحث کند. او نمی تواند به موضوعی بپردازد که نمی تواند بر آن تأثیر بگذاردپیگیر حرف نمی شود و گفت و گو را ادامه نمی دهد

 

نوع گفت و گوی زنان که گفت و گوی آزاد است اغلب باعث می شود که مردان دنبال حرف را نگیرند. زنان به جزییات شخص علاقه مندتر هستند. آنها از شوهرانشان انتظار دارند در این نوع گفت و گو شرکت کنند، اما اغلب مردها نمی دانند چگونه می توانند این کار را بکنند برای مرد صحبت صمیمی به معنای حرف زدن از احساسات و جزئیات شخصی نیست. مرد تمایل دارد در مورد مباحث تکلیف محوری مثل فرستادن بچه ها به دانشگاه و افزایش مالیات و حقوق بحث کند. او نمی تواند به موضوعی بپردازد که نمی تواند بر آن تأثیر بگذارد.

 

 

با همه صحبت می کند جز من

 

برخی زن ها گله می کنند هنگامی که شوهرانشان از سر کار به خانه می ایند، به آنها می گویند حوصله صحبت کردن ندارند، چون خیلی خسته اند اما اگر همان موقع یک دوست با آنها تماس بگیرد، زمان زیادی با او صحبت می کنند. برای زن گفت و گو نشان دهنده دلبستگی، علاقه و محبت است. اما برای مرد گفت و گو کار است، زیرا آنها از آن برای تحت تأثیر قرار دادن دیگران و بازگو کردن اطلاعات استفاده می کنند. در خانه آنها تمایل دارند آرامش داشته باشند و دوست ندارند بحث کنند. زنان و مردان به رغم دیدگاه های متفاوتشان، می توانند مشکلات ارتباطی شان را حل کنند.

 

*** پس برای این که شوهرتان با شما درد دل کند این راهبردها را به کار گیرید:


 

زمان مناسبی را برای گفت و گو انتخاب کنید

 

این مسأله بسیار مهم است. شما ممکن است که بسیار علاقمند باشید که بعد از بازگشت از کار، با شوهرتان صحبت کنید، اما او در آن موقع نیاز به آرامش داشته باشد. پس بهترین راه این است که بعداً گفت و گو کنید.

 

 

در مقابل سکوت شوهرتان سکوت نکنید

 

گاهی اوقات سکوت مرد باعث ایجاد احساس ناکامی و عصبانیت در زن می شود. برای اجتناب از این موقعیت، موقعی که شوهرتان پاسخ نمی دهد سکوت نکنید. به او بگویید: «می توانی به من بگویی چرا برای تو سخت است بگویی به چه فکر می کنی؟» اگر او باز هم پاسخ نداد، راحت از کنار سکوتش رد نشوید. به او بگویید تمایل دارید در مورد آینده صحبت کنید. او را متوجه کنید که شما انتظار شنیدن پاسخ دارید.

 

 

جزییات را بپرسید

 

سؤالات دقیق بپرسید. این گونه سؤال نکنید که «امروز کار چطور بود؟» زیرا او می تواند در یک کلمه جواب بدهد که عالی بود یا افتضاح بود. در مقابل، از جزئیات کارش سؤال کنید. مشخص تر شدن سؤال باعث می شود که او با احتمال بیشتری به سؤال شما به طور جزئی و با دقت پاسخ بدهد.

 

 

مراقب اشاره های غیر کلامی تان باشید

 

اگر شما هنگام صحبت کردن کتاب ورق بزنید، کار را برای این که شوهرتان ساکت بماند آسان کرده اید. برای بهتر شدن گفت و گو سعی کنید حالت چهره تان خنثی باشد، بدنتان آرام و لحن صدایتان نه بسیار بلند باشد، نه بسیار آرام.

 

 

علائق مشترکتان را توسعه دهید

 

زوج هایی که همه توجهشان را بر بچه ها یا کارشان متمرکز می کنند اغلب در می یابند که بسیار کم با همدیگر صحبت می کنند. شرکت در فعالیت های متفاوت و جدید از جمله پیاده روی و مسافرت همراه با همسرتان باعث می شود که شما به مقدار بسیار بیشتری با همدیگر صحبت کنید.

 

هنگامی که شوهرتان صحبت می کند، به حرف های او توجه کنید و اجازه ندهید ذهنتان منحرف شود. مهارت های گوش فرا دادن فعال را به کار ببرید. چیزی را که شوهرتان می گوید به زبان خودتان بازگو کنید

 

 

با دقت گوش دهید

 

هنگامی که شوهرتان صحبت می کند، به حرف های او توجه کنید و اجازه ندهید ذهنتان منحرف شود. مهارت های گوش فرا دادن فعال را به کار ببرید. چیزی را که شوهرتان می گوید به زبان خودتان بازگو کنید. هنگام صحبت او مخالفت نکنید و وسط حرف هایش نپرید. گوش فرا دادن فعالی می تواند به او کمک کند تا راحت باشد.

 

 

منصفانه بحث کنید

 

اکثر زوج ها نمی دانند که چگونه بحث سالمی داشته باشند. بسیاری از مردان تلاش می کنند به طور کلی از بحث کردن اجتناب کنند، زیرا می ترسند که این بحث تبدیل به یک مشاجره توان فرسا شود. برای مقابله با این مسأله یاد بگیرید که سازنده بحث کنید. از به کار بردن الفاظ منفی، جملاتی که با «تو هرگز ...» یا «تو همیشه ...» شروع می شوند، ایجاد احساس گناه و دوباره مطرح کردن اشتباهات گذشته اجتناب کنید. در مورد این که اکنون چه احساسی دارید صحبت کنید و به نقشتان در بروز مشکل اشاره کنید. همه تقصیرها را به گردن شوهرتان نیندازید؛ حتی اگر فکر می کنید واقعاً در این مورد خاص او مقصر است.

 

 

از مشاوران و روانشناسان کمک بگیرید

 

اگر شما راهبردهای بالا را به کار گرفتید اما هنوز مشکل وجود دارد، سراغ مشاور بروید.

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت12:23توسط علیرضا_جهانی | |

ازدواج و از تب و تاب افتادن احساسات عاشقانه، از آن تجربه‌های ناخوشایندی است که بسیاری از زوج‌ها درگیر آن هستند. گاهی در رابطه‌ای هستید که مدت‌ها در انتظارش بوده‌اید، اما حالا احساس خوشبختی نمی‌کنید....

 

 

اولین روزهای تاهل

 

گاه حس می‌کنید کسی را که عاشقانه دوست داشتید گم کرده‌اید یا او ناگهان به آدم دیگری تبدیل شده است یا شاید فکر کنید که از اول درباره او اشتباه کرده‌اید و این چیزی نبوده که می‌خواستید. این نه مساله پیش پا افتاده‌ای است و نه چیزی که بتوانید به سادگی از آن چشم‌پوشی کنید. از خودتان می‌پرسید این اتفاق کی و چگونه رخ داده است؟ چطور ممکن است چنین اشتباهی کرده باشید؟ و چرا همه نقشه‌هایتان غلط از آب درآمده؟ غمگین و دلسرد می‌شوید، امیدهایتان را بر باد رفته می‌بینید و بارها و بارها حال و گذشته رابطه‌تان را زیرورو می‌کنید. اما اینها چیزی را عوض نمی‌کند؛ این اتفاقی است که افتاده و از این پس، نوع مواجهه شماست که اهمیت دارد.

 

بنابراین توصیه می کنیم قبل از این که سایه سردی بر زندگی تان بیفتد، این نکته ها را بخوانید و به کار ببندید:

 

 

زندگى مشترك عرصه كمال است نه صحنه پیكار

 

بنابراین یار و یاور هم باشید و سعى نكنید بر همسرتان تسلط یابید. به عبارت دیگر با هم و در كنار هم باشید نه جدا از هم و رو در روى هم! خانواده زمانى موفق خواهد بود كه در آن هماهنگى وجود داشته باشد و همه اعضا در یك محفل انس با كمال صمیمیت و شادى زندگى كنند. بنابراین همسران جوان باید از هر نوع رفتارى شامل طعنه‏زدن، تحقیر و مقایسه كردن همسر با دیگران و ... پرهیز نمایند.

 

 

از ابراز محبت نسبت به یكدیگر دریغ نورزید

 

ابراز محبت به‏موقع در زندگى مشترك، نشاط و طراوت و علاقه را به دنبال خواهد داشت. این امر فقط لازمه چند روز نخستین ازدواج نیست بلكه با گذشت زمان نهال نوپاى زندگى به درختى تناور تبدیل مى‏شود كه نیاز بیشترى به آبیارى دارد. با ابراز محبت و نشان دادن عشق و علاقه به هم، مى‏توان این درخت تناور را براى همیشه بارور و باطراوت نگاه داشت و بر نشاط آن افزود.

 

 

عاشقانه به هم نگاه كنید

 

نحوه نگریستن هر یك از ما به دیگرى، به «چگونه بودن ما» بستگى دارد نه به «چگونه بودن او». شیفتگى زمانى حاصل مى‏شود كه فكر كنید همسرتان فردى باشكوه، ناب، صمیمى، خوش‏خُلق و خوش‏برخورد است. این شیوه نگرش به همسران جوان مى‏آموزد به جاى اینكه عشق را جستجو كنند، با عشق و محبت به زندگى نگاه كنند. زبان نگاه، زبان مؤثرى است. شما با نگاه كردن به طرف مقابل به او مى‏فهمانید به صحبت كردن با وى علاقه‏مند هستید. حالات نگاه كردن اثر معجزه‏انگیزى در ایجاد صمیمیت میان زوجین جوان دارد. میل به صمیمیت نه تنها جنبه جسمى بلكه جنبه روانى نیز دارد.

 

سفره دل‏تان را نزد هر كسى باز نكنید. بخصوص پیش پدر و مادرتان درددل نكنید زیرا این كار موجب سرافكندگى همسرتان شده و امكان آشتى را بسیار ضعیف مى‏ كند

 

 

وقتى اشتباه میكنید، صادقانه و صمیمى اعتراف كنند

 

صداقت و اظهار پشیمانى و ندامت تنها علاج واقعه است. قبول نكردن اشتباه و نپذیرفتن خطا، اختلافات را دامن خواهد زد.

 

 

در مطرح كردن مسائل ناخوشایند و نامطلوب سعى كنید خود را هم دخالت دهید

 

مثلاً به جاى اینكه بگویید «چرا با فلانى این طور برخورد كردى»، بهتر است بگویید: «كاش با فلانى این طور برخورد نمى‏كردیم.»


 

اگر خطایى از همسر خود مشاهده نمودید، زود از كوره در نروید

 

سفره دل‏تان را نزد هر كسى باز نكنید. بخصوص پیش پدر و مادرتان درددل نكنید زیرا این كار موجب سرافكندگى همسرتان شده و امكان آشتى را بسیار ضعیف مى‏ كند.

 

 

اگر میخواهید عشق و علاقه ‏تان تداوم داشته باشد

 

نخست باید بدانید زمان كافى را براى با هم بودن و ابراز محبت كردن اختصاص بدهید. سعى كنید به انگیزه عشق و ازدواج‏تان بیندیشید؛ با همسرتان در باره نخستین روزهاى آشنایى و دوران خوشِ اولین روزها گفتگو كنید. یادآورى شادى‏ها و رویدادهاى شیرین، هم وجودتان را گرم كرده و هم تازگى و طراوت رابطه شما را با همسرتان حفظ خواهد كرد.

 

 

انعطاف‏پذیرى یكى از ویژگى‏هاى مهم براى ایجاد سازگارى بیشتر و سلامت روانى است

 

با چشم‏پوشى و نرمش نسبت به برخى رفتارهاى كودكانه و لجبازى‏ها نه تنها مى‏توان از تنش‏هاى بى‏دلیل پیشگیرى نمود، بلكه مى‏توان از همان اول زندگى بنیاد خانواده را مستحكم نمود. زوج‏هاى جوان باید به خاطر داشته باشند كه مسائل و موارد اختلاف و یا اختلاف‏برانگیز را براى رسیدن به یك دیدگاه مشترك طرح نمایند، نه به تكرار و تثبیت كدورت‏ها و دشمنی ها.

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت12:22توسط علیرضا_جهانی | |

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .

چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .

تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.

از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،

با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ...

در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.

وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.

به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .

اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.

ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.

محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.

هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !

اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .

<< انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد >>

این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .

باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .

آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟ آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!

من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت .

محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .

برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد .

آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .

مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.

هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:

این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .

بعد نامه یی به من داد و گفت :

این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی ))

مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم .

اما جرات باز کردنش را نداشتم .

خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید.

مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان رسیدم ، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .

_ سلام مژگان . . .

خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .

مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .

چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !

مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد

و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .

_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟

در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم

_ س . . . . سلام . . .

_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟

یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . .

این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم .

حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .

تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .

آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .

وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم .

نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !

چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .

مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . . .

حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .

داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . .

قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند .

بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.

ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد .

به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . .

بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .

اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و …

گریه امانم نداد تا بقیه ی نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست .

چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.


اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.

ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی عشق مان نگه داشته ایم.

در قسمت نظرات منتظر حرف های قلب و دلتون هستم.

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت17:48توسط علیرضا_جهانی | |

درست همان سه شنبه عصر که عصبانی و غمگین از طبقه سوم مرکز تحقیقات دانشکده پایین می آمدم با خودم تصمیم گرفتم…و درست قبل از اینکه پایم را از آخرین پله پایین بگذارم، بعد از همه دشنام ها و تلخی هایی که نثار خودم کردم سوگند یاد کردم که گره اخم آلود “آن صورت جوان زیبا” را آینه هر روز زندگی خود کنم.

می خواستم برای یک مدت کوتاه هم که شده هیچ چیز و هیچ کس را نبینم…و آنقدر بگذارم که بگذرد تا بلکه زمان این گره اخم آلود جوانی ام را باز کند. در را پشت سرم بستم تا خودم را حتی از خودم پنهان کنم و مجبور نباشم حتی خودم را در مقابل آیینه ببینم… اما خوب می دانستم که این آخرین ترفند هم اثر نخواهد کرد… پس بر آن شدم که سفر کنم تا بلکه خودم را با همه آنچه در اطرافم می گذشت پشت سر گذارم…

آن شب وقتی پدرم موهای پریشان شانه نشده ام را دید، با آن چشمانی که از فرط گریه مثل وزغ باد کرده بود در جا ماند… و وقتی به او گفتم که “می خواهم به سفر بروم، همین امروز و تنها!” نمی دانست که چه پاسخم گويد. خواهرم سرش را با نا امیدی تکان می داد و مادرم از پشت سایه پدر اشک می ریخت…شاید برای اولین بار بود که پدر روح لجوج و مصمم مرا از پشت چشمان باد کرده دید و دانست که مقاومت بی فایده است، که با چنین طوفانی مدارا کردن و رها کردن بهترین راه نجات است…آرام پرسید کجا و من گفتم : ” هر جایی که آدمهایش کمتر باشند و آسمانش بیشتر … به برهوت… به کویر!”

فردا عصر تهران را به مقصد کاشان ترک کردم…به جایی که پدرم راضی شد مرا بفرستد… وقتی اتوبوس حرکت می کرد نگرانی را در چشمانش خواندم…می دانم خیلی دلش می خواست با او صحبت کنم …اما همین قدر که توانست ذات لجباز و غد مرا راضی کند تا مادرم را همراهم بفرستد یک پیروزی بزرگ کسب کرده بود…برای همین هیچ وقت از من نپرسید و من هم هیچ وقت نگفتم که چرا می خواهم دور از همه باشم…

تمام راه آن روبرو درست در برابر شیشه بزرگ جلو اتوبوس نشسته بودم… با مادرم شرط کرده بودم که در همه سفر با من سخن نگوید و او هم با بوسه مهربانش پذیرفته بود…آمده بود تا در کنارم باشد حتی اگر تمام طول سفر مجبور شود با من یک کلمه سخن نگوید…. تمام راه دیده از جاده بر نداشتم… گنگ و مبهوت به خطوط سپید و بی پایان جاده خیره شدم… غروب بود و من از حس عجیبی که این سفر به من می داد سرشار می شدم…. حس اینکه هر چه جلو می روم از آن التهاب کشنده دور تر می شوم و آن درد غیر قابل تحمل را پشت سر می گذارم…درازای سپید خطوط جاده مخدر قویی بود که ذره ذره در وجودم جریان می یافت آنقدر که حتی متلک های گاه و بی گاه شاگرد راننده هم باعث نمی شد که از نگاه کردن به جاده بگریزم….

وقتی رسیدیم شب شده بود و من این را از حرکت شب پره های ریزی که دور چراغهای شهر می گشتند دریافتم…خوابِ خستگی بر کجا بود که بیاید؟ خوابِ خاطره ریز کجا بود که بر تنم ریزد؟…. صبح هنوز مادرم خواب بود که برخاستم… یعنی شاید هنوز هم صبح نشده بود…. برای من فرقی هم نمی کرد…! از پشت پنجره بیرون را نگاه کردم…از آن پایین گنبدهای دوار بازار کاشان در نگاهم بازی می کرد…همه چیز ساده و گلی بود از خشت و آجر ، و بسیار متفاوت از بناهای بلندِ دود آلودِ نفس گیر ِ شهر من…همه چیز آسان و قابل حل می نمود درست بر خلاف گره پر پیچ و خم این عشق عجیب!… انحنای زیبای گنبدها مرا به یاد انحنای لطیف ابروانش می انداخت، آنوقت که نگران به چشمانم خیره می شد و اطمینان را از وجود من می خواست… مادرم گفت “سلام”… برگشتم و با خنده شرطمان را به یادش آوردم…

کمتر آدمی آنوقت سال در میان باغ فین قدم می زد…شاید یک نفر … شاید دو نفر! چشمه ها پر بود از صدای غلغل آب…و کاشی های فیروزه ای جوی ها پر از گذران آب…جریان جوی را گرفتم و درست مخالف آن قدم بر داشتم…سر چشمه شمالی پر بود از ماهی های کوچک و بزرگ قرمزی که درون چشمه می رفتند و دوباره باز می گشتند…کف فیروزه ای چشمه پر بود از سکه هایی که مردمان در آب انداخته بودند… یادم آمد سالیان پیش وقتی کوچک بودم از پیرمردی کنار همان چشمه شنیدم که اگر وقتی سکه ای می اندازم نیت کنم و ماهی کوچکی همان موقع از چشمه بیرون بیاید آرزویم بر آورده می شود…به وقت کودکی سکه های زیادی انداختم و ماهی های فربه زیبایی از چشمه بیرون آمدند… اما آنروز…. سکه ای نیانداختم چون اعتقادی به این باورهای زیبا نداشتم…یا شاید هم چون واهمه داشتم و نمی خواستم ببینم که ماهی کوچکی برای من از میان چشمه بیرون نمی آید… دستانم را به میان آب سرد چشمه فرو بردم تا خودم را بیازمایم… که از میان من و این عشق کدام لجباز تریم…طاقت دستان کبود من در میان سرمای آب؟ یا عشق مسحور کننده یخ بندان من؟

آنروز ساعت ها روبروی عمارت مرکزی باغ نشستم و انگشتانم را میان کاغذ و مداد سیاه رها کردم… طرح عمارت در میان درختان کهن سال آرامشی عمیق در چشمانم می ریخت و من بازی انگشتانم را در مغازله میان کاغذ و مداد دوست داشتم …شاید خش خش بوسه سیاه مداد بر گونه کاغذ راهی نشانم می داد… شاید سکوت سرد و سپید کاغذِ پذیرنده طرحی به ذهنم می آورد…همه آن مکالمه ها به یادم می آمد…همه آن بگو مگو ها…آن مشاجره های دل پذیر دوست داشتنی…آن لحظه های عجیب تلاقی نگاه ها …از من خواستن ها و از او رمیدن ها… از من التماس کردن ها و از او پیروزمندانه خندیدن ها…عشق سختی بود! من این را از ابتدا می دانستم. با خود می اندیشیدم اکنون ” او ” چه می کند؟ سر کلاس مشغول نوشتن و گوش دادن است؟ نمی پرسد من کجا هستم؟ سراغ من را از دوستانم یا از خواهرم نمی گیرد؟ … اصلا برایش فرقی می کند که به خاطر نگاه قهر آلودش سرگشته این بیابان گشته ام؟…سرما سخت آزارم می داد … بهمن ماه بود و نشستن در فضای باز باغ کویری طاقت از دل هر رهگذری می برد… دستانم تقریبا منجمد شده بود اما دلم دست از طراحی بر نمی داشت… هر چه می کشیدم آن نقشی که می خواستم در نمی آمد… هر چه سعی می کردم آن تصویر زیبایی که می خواستم روی کاغذ سپید نقش نمی بست… مداد را با اندوه رها کردم و مطمئن بودم که هر چه این رنج طولانی شود بازگشتن من طولانی تر خواهد شد…

باز هم صبح و همان گنبد های نرم و دایره وار… باز صبح و همان بازی زیبای نور در میان ابرهای پراکنده در میان آسمان…نمی دانستم روز را به چه امیدی شروع کنم. حس می کردم بعد از او زمان برای من خواهد ایستاد…حس می کردم بعد از او دنیا برای من دیگر معنی نخواهد داشت… …نمی فهمیدم این درنگ “او” را… این خواستن و راندنش را … این بازی عذاب آورش را …روز آخر در میان پله ها با خودم عهد بستم که دیگر دل به این بازی نسپارم… بازیچه این بازی نباشم… یک بار هم که شده من بازی کنم و او به قاعده بازی تن دهد… فکر می کردم اگر به سفری نامعلوم بروم نگرانش خواهم کرد…فکر می کردم اگر رها کنم او به دنبالم خواهد آمد، همه جا را زیر و رو خواهد کرد و سر انجام به این تردید درونش پایان خواهد داد…. که همه جنگ میان من و آن چشمان قهوه ای زیبا در “تردید” میان انتخاب کردن بود…و من فکر می کردم که این “تردید” را در درونش خواهم شکست… عشق سختی بود و من این را از آغاز می دانستم…

بار ها به خواهرم تلفن زدم تا بلکه از او سراغی بگیرم… می پرسیدم : “خبری؟” …. و او مکثی می کرد و آهی عمیق می کشید!… باورم نمی شد…باورم نمی شد من این زمان طولانی نباشم و او سراغم را نگیرد… باورم نمی شد من اینهمه دور باشم و او هیچ در دل صدایم نکند…باورم نمی شد که او اینهمه بی اعتنا باشد… اینهمه سنگ دل … اینهمه خونسرد!

دیگر حتی گنبدهای دایره ای هم نجاتم نمی داد…مادرم در سکوتش مثل سرکه می جوشید… به صورت زرد بیمارم می نگریست و خون می خورد… به ساعتهایی که پشت پنجره می نشستم و نگاه می کردم نگاه می کرد و هر لحظه بی تاب تر می شد…بحران وجودم را می دید اما دم بر نمی آورد… عجیب صبور بار آورده بودندش عجیب! درست مخالف من!…به خودم لعنت می فرستادم… ازین سفر بی پاداش.. ازین سرمای جگر سوز و ازین دستان یخ بسته خالی…

روزها پیاده راه می رفتیم…به هر کجا و هیچ جا…گمان می کنم از تمام کوچه های کاشان گذشتم… از کنار تمام خانه ها و تمام آن درهای قدیمی چوبی با دق الباب های مردانه و زنانه…گاهی بچه های کوچه با تعجب چند کوچه ای دنبالمان می کردند، گاهی زنان چادری با بد گمانی نگاهمان می کردند و گاهی مردان با یک چشم غره مرموز همه هستیمان را زیر سوال می بردند…آنقدر راه رفته بودیم که پاهایمان از درد و تاول باد کرده بود… به چهره خسته مادر می نگریستم و از صبر طولانی اش تعجب می کردم . از این مهر بی شائبه ای که به من داشت و من ِ مجنون را تا انتهای جنون رها نمی کرد…در دل به خودم دشنام می دادم. از خودخواهی های خودم… از اینکه پاهای تاول زده اش را شب ها می بینم و باز به دیوانگی ام ادامه می دهم… اما بحران درونم عمیق تر از آنها بود که به خواهش بی کلام مادر پاسخ گوید یا با صدای مضطرب پدر فرو نشیند…

یک روز سرد و ابری ، این گشت زنی های مداوم مرا به نزدیک مسجد آقا بزرگ کشاند… چند بار از جلوی آن گذشته بودیم؟ نمی دانم…دربی بزرگ در انتهای یک کوچه تنگ در برابرم ظاهر شد. در زدم. انگار سالها کسی در آن نماز نخوانده بود… انگار مدت های طولانی بشری به درون مسجد پا نگذاشته بود…آخرین بار که در زدم موهای آشفته کودکی از میان دو لنگه در مسجد بیرون آمد. زنی به دنبال کودک در را گشود…مادرم از زن خواست که به درون مسجد راهمان دهد و بگذارد که دمی در کنار مسجد بیاساییم…زن نگاه عجیبی به ما کرد اما نتوانست خواهش مادر را بر زمین بیندازد…در را گشود و در را پشت ما بست….

هیچ کس نبود…مسجدی خالی با حیاطی بزرگ و شبستانی مشوش!… مدرسه ای که تنها یک سرایدار با بچگان خردش در آن زندگی می کرد…در شبستان تاریک و بی صدای مسجد هیچ فرشی گسترده نبود…تنها نور بی جان یک روز ابری زمستانی از میان سوراخهای طاق های نیم دایره شبستان به درون می تابید…همه جا پر بود از سکوت بی نمازی!… دلم تاب نیاورد…به حیاط خالی مسجد قدم گذاشتم و همانجا درست مشرف به مدرسه مسجد که در گودال پایین حیاط مسجد بنا شده بود نشستم…

تا به حال لذت خوابیدن روی حیاط خالی یک مسجد بزرگ را تجربه نکرده بودم… آسمان ، بدون هیچ مانعی درست بالای سر من بود و زمین با همه سرمایش درست در انحنای ستون مهره هایم… نه هیچ پرنده ای پر می زد، نه صدای هیچ قدم زدنی سکوت سرد مرا می آشفت… تنها گاهی صدای گریه زیر کودک سرایدار امتداد این سکوت را بر هم می زد و یا صدای بر هم خوردن دستان زن در میان تشت رخت . آیا نجات از تردید شایسته این همه درد و سرما بود؟… آیا او هم برای این تصمیم، همسان من رنج کشیده بود؟ … از کجا معلوم که این ریاضت خودخواسته قفل شک او را می شکست؟ چه کس می توانست بگوید که سفر ِ بدون پایان من، پایان تردید های او بود؟… دلم درد گرفته بود…نفسم بالا نمی آمد… سرما از میان تک تک مهره هایم به قلبم رخنه می کرد…و این عشق هم چنان در قلب من با همه لجاجت تن من می جنگید… از قلبم بیرون نمی رفت… مهار نمی شد…

اولین قطره های درشت اشک جایی در میان آن آسمان پهناور و سرمای دردناک کف مسجد زاده شد. اشک گزافی بود . خون بهای همه لجاجت تنم و به قیمت تمام عشقم! …کف خاک آلود کاشی های مسجد از اشک من گل آلوده شد و چشمان سنگین من سبک بار…تا آسمان رخصت می داد گریستم و تا زمین می پذیرفت اشک ریختم .تا وجودم از سرما سرریز نشد برنخاستم و با همه وجود دریافتم که میان لجاجت من و این عشق ، این من هستم که برای همیشه باخته ام….

وقتی برخاستم خورشید حتما غروب کرده بود. مادرم به من چون مردگانی که از قبر بر می خیزند با وحشت نگاه می کرد. فکر می کرد، شاید هم مطمئن بود که من عقلم را از دست داده ام و شاید اگر ساعتی دیگر روی کف سرد حیاط دراز می کشیدم طاقت نمی آورد و شرطمان را می شکست…روسری پشمی بزرگش را دور تنم پیچید و دردمندانه در آغوشم گرفت… با همه دیوانگی هایم!

دیگر سیراب شده بودم…دیگر آن ذات مشوش پر اضطراب همراهی ام نمی کرد. انگار همانجا میان آسمان و زمین مسجد جا مانده بود یا جایی میان دریای خاک آلود اشک های من… هر چه بود آن من ِ طوفانی رفته بود، “منی” آرام و آبی جانشینش گشته بود…نمی دانستم چه بلایی بر سرم آمده است. شاید سرمای بی حد و مرز آن ساعت های عصر فلجم کرده بود. شاید گیرنده های درد را از میان برده بود. و درست مثل سرمازده ای که قبل از انجماد اعضایش، حس آن اعضا را از دست می دهد من هم بی حس شده بودم…یک بی حسی رخوت آلود پر رمز و راز…

قبل از ترک کاشان تصمیم گرفتم که سفر را از فراز گنبدهای نیم دایره ای بازار فرود آورم و به درون گرم بازار خوش رنگ و بو بکشانم…از مرد عطاری در میانه بازار یک شیشه گلاب خریدم بی آنکه بدانم چرا و برای کدامین دل سودایی گلاب به ارمغان می برم….

وقتی که به خانه بر گشتم زبانم چند گرم لاغر تر شده بود، قلبم چند طپش آرام تر و چشمانم یک لایه به کاسه چشم نزدیک تر!…پدر تغییر حالت چشمانم را باور نمی کرد و چرایش را از مادر می پرسید. مادر خوشحال از اینکه مرا از اوج دیوانگی به خانه باز گردانده است با اشاره به او وعده می داد که بعدا خواهد گفت … اما همه نگاههای من متوجه خواهرم بود و جواب پرسشی که بارها در میان سفر از او پرسیده بودم…” خبری؟ “

باور نمی کردم که هیچ اتفاقی نیافتاده باشد. باور نمی کردم که من اینهمه وقت رفته باشم و “او” هیچ خبری از من نگرفته باشد… اگر آسمان آسمان بود و اگر زمین سرد مسجد زمین ، باید اتفاقی می افتاد، باید چیزی جابجا می شد. در تمام طول سفر هیچ وقت دعا نکردم… آنقدر بیچاره بودم که کلام از یادم رفته بود، همه حرف ها ، سکون ها و مکث ها…اما تمام وجودم گواهی می داد که بوسه خاک آلود زمین بر پشت خسته ام بی پاسخ نخواهد ماند و این سفر بی پایان به ” تردید ” پایان خواهد داد…

بعدها شرح حیرانی اش را از زبان خودش شنیدم. داستان آوارگی اش را در کوچه پس کوچه های خانه مادر بزرگ به جستجوی من و آن “سفری ” که برایش از هر رنجی بزرگ تر بود…آن سفری که پایان شک بود و آغاز یک تصمیم…آن سفری که تنها یک نقطه کوچک شد در ابتدای خط زندگی…

وقتی که دوباره بعد از آن سفر دیدمش یک روز برفی آخر بهمن بود… ژاکت سفید پوشیدم و شیشه گلابی را که از بازار گرم کاشان خریدم به او هدیه دادم… نگفتم که در لحظه لحظه سفر بیادش بودم. نخواستم بداند چند ساعت روی زمین سرد مسجد چون مردگان تازه جان بدر رفته دراز کشیدم. نخواستم بگویم که در جنگ میان من و سرمای این عشق سخت من بازنده بودم و نخواستم که بفهمد “چقدر” و تا به “کجا ” عاشقش بودم …تنها به این کلام بسنده کردم که: “مادرم به یادم انداخت گلابی به ارمغان آرم”!

عشق سختی بود … و اکنون پس از ده سال باور دارم که عشقی این چنین پر فراز و نشیب در آغاز، تا به پایان عشق سختی خواهد بود…!

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت17:47توسط علیرضا_جهانی | |